|
|
|
|
نقش اهل بيت(عليهم السلام) بويژه امام صادق(عليه السلام) در مبارزه با غلوّ و غلات!
يكى از بزرگترين آفتهاى دينى، مسأله «غلوّ» وفراتر رفتن از محدوده دين است.
خداوند، به أهل كتاب (يهود و نصارى) كه در باره برخى انبياء فراتر از آنچه هستند (نبوت در محدوده عبوديت) مى انديشيدند[1]، مى فرمايد: (يا أهل الكتاب لا تغلوا فى دينكم، ولا تقولوا على الله إلا الحق...)[2].
«اى كسانى كه خود را پيرو شرايع الهى مى دانيد، هرگز، در دين وآئين الهى غلوّ نورزيد، وجز حق (آن گونه كه به درستى دريافت كرده ايد) سخنى نگوئيد وبر خدا، نسبت نا روائى را روا مداريد».
البته بزرگ شمردن بيش از حد، نسبت به مقدسات دينى، از دير باز در فكر وانديشه بشر رسوخ داشته وهر آنچه را در رابطه با جهان ماوراى طبيعت مى دانسته، مقامى فوق العاده برايش قائل بوده، كه در اين فوق العادگى، گاه راه افراط و زياده روى را مى پيموده است! و اين فراتر از محدوده انديشيدن، معلول جهل به واقع، وعدم ظرفيت لازم براى پذيرفتن عين حقيقت است. از يك سو، حد ومرز عظمت فرهيختگان را آن گونه كه هستند، به درستى نمى دانستند. و از سوى ديگر، ظرفيت تحمل آن همه عظمت را، در وعاء فكر وانديشه خود، در اختيار نداشتند، ولذا در مقابل تابش عظمت فوق العاده ذوات مقدّسه، مبهوت گرديده، تصوراتى نابخردانه به ذهن خود راه مى دادند، بيرون از ضابطه معقول. تحمّل عظمت فرهيختگان، شناخت كافى مى خواهد. كه اين بيچارگان، فاقد آن بودند.
از اين رو، بزرگان دين، همواره سعى بر آن داشتند تا در شناخت ومعرفت دينى افراد، بيافزايند وآنان را از خطر انحراف باز دارند. لذا يكى از طرق مبارزه با «غلوّ» كوشش در گسترش وبالا بردن افق شناخت ومعرفت، در سطح عموم است. كارى كه امام صادق(عليه السلام) در آن مى كوشيد و در زندگى پر بركت علمى خود، بر آن اصرار داشت، در سوره آل عمران (79 - 80) آمده: (ما كان لبشر أن يؤتيه الله الكتاب والحكم والنّبوة، ثم يقول للناس كونوا عبادا لى من دون الله، ولكن كونوا ربانيين بما كنتم تُعلّمون الكتاب وبما كنتم تدرسون * ولا يأمركم أن تتخذوا الملائكة والنبيين أربابا، أيأمركم بالكفر بعد إذ أنتم مسلمون).
«هرگز براى بشرى - كه از جانب خدا برانگيخته شده وداراى شريعت وحكومت ونبوت است - روا نبوده كه به مردم بگويد: بندگى من كنيد. آنچه روا است كه به آنان مى گويد: راه خدائى پوئيد، وبه آنچه دريافت كرده ايد ديگران را رهنمود باشيد. وهرگز شما را دستور نمى دهند كه فرشتگان يا پيامبران را پروردگاران خود بدانيد، آيا آنان شما را دستور كفر ورزيدن مى دهند، پس از آنكه اسلام آورده ايد؟»
در تفسير آمده است گروهى به پيامبر عرض كردند: يا رسول الله! نسلّم عليك كما يسلّم بعضنا على بعض، أفلا نسجد لك؟!
قال: «لا ينبغى أن يسجد لأحد من دون الله. ولكن أكرموا نبيكم واعرفوا الحق لأهله»[3].
چون فروغ رسالت جهان را فراگرفته بود، ودلهاى شيفتگان را ربوده بود، از روى عجز به خدمتش عرض كردند: آيا روا است كه بر تو تحيّت نهيم همانگونه كه بر يكديگر درود مى فرستيم؟! آيا اجازت مى فرمائى تا در برابرت سجده كنيم وتو را بپرستيم؟!
فرمود: «هرگز روا نبود كه در برابر كسى جز خدا سرفرود آورد و سجده نمود. آرى پيامبر خود را گرامى داريد وحق او را پاس داريد، وهركس را به حق خود (شايستگى خويش) بشناسيد!»
ونيز يهود بنى قريظه، و مسيحيان نجران نزد حضرت آمدند وعرض كردند: آيا از ما مى خواهى تا تو را خداى خود بدانيم؟ فرمود: «پناه بر خدا كه جز او را بپرستم يا به پرستش غير او دستور دهم، وهرگز خداوند، مرا براى چنين كارى مبعوث نكرده است[4]».
در دوران به پاخواستن نهضتهاى فكرى اسلامى - معاصر زمان امام باقر وامام صادق عليهما السلام - در كنار انديشه هاى اصيل خردمندانه، افكار انحرافى نابخردانه اى نيز شكل گرفت، از جمله مسأله «غلوّ» كه اين دو امام بزرگوار، بويژه امام صادق(عليه السلام) به حكم وظيفه، وبا بينشى ژرف، به مقابله با آن پرداخت، و اين فكر انحرافى - تقريباً - در جا خشكيد ونتوانست نشو ونما كند و يا پيشرفت نمايد.
عوامل پيدايش انديشه غلوّ
شخصيتهاى بارز خاندان نبوت، از چنان مقام بلند وعظمتى برخور دار بودند، كه احياناً براى كم ظرفيتها قابل تحمل نبود وموجب مى گرديد تا در باره آنان، گفتارها وانديشه هاى ناروائى بپندارند، وآنان را فراتر از آنچه هستند بدانند! جلوه هاى مولا امير المؤمنان(عليه السلام) به حدى بود، كه برخى از نا بخردان، او را تا سر حد الوهيّت بالا بردند، وشديداً مورد نكوهش حضرت قرار گرفتند. از جمله: عبد الله بن سبأ - كه در دوران خلافت امير المؤمنان اسلام آورد - چنان فريفته عظمت آن حضرت گرديد كه او را به گمان خود، به الوهيّت برگزيد، وگروهى به وى پيوستند وبه نام (سبأيّة) شهرت يافتند. اينان، نه اينكه على(عليه السلام) را خدا بدانند، بلكه وى را تجلى گاه حضرت حق مى دانستند، و طبق گفته (بيان بن سمعان نهدى): جزئى از الوهيت، در على(عليه السلام) حلول كرده بود، و اين حالت در فرزندان بر گزيده اش، ادامه داشت[5].
البته اين گونه تعابير خشك ونا روا، ظاهر زننده اى دارد كه به شعله غلو دامن مى زند.
لذا حضرت، عبد الله بن سبأ را فراخواند و او را ملامت نمود كه اين چه سخنى است و او را به سوزاندن تهديد نمود. [6]
عدّه اى از بزرگان اصحاب آن حضرت وساطت نمودند وگفتند: يا أمير المؤمنين، اين گفتار وى - گرچه نابخردانه است - ولى از كثرت محبت وشدّت علاقه اى كه به شما خاندان نبوت دارد، از كوتاهى زبان، چنين سخنانى را رانده وجاى توبه وبازگشت دارد، ودر باره او در خداست عفو كردند. وطبق گفته نوبختى: حضرت او را مورد عفو قرار داد، ولى از كوفه اخراج وبه مدائن، نفى بلد نمود، باشد تا در گفته ها وپندارهاى خويش بيانديشد[7].
ولذا اينكه معروف است، حضرت او را سوزاند، فاقد سند اعتبار است.
ابن ابى الحديد در باره نخستين ديدگاه غلو در اسلام مى گويد:
نخستين كسى كه آشكارا در دوران خلافت امير مؤمنان(عليه السلام) اظهار غلو نمود عبد الله بن سبأ بود. در حالى كه مولا مشغول خطبه بود، از جا برخواست وگفت: (انتَ انتَ!). واين سخن را تكرار نمود. حضرت به او فرمود: واى بر تو، من كيَم؟ «ويلك، من أنا». عبد الله گفت: «أنت الله».
سپس حضرت دستور داد تا او ويارانش را - كه با او هم صدا بودند - گرفتند.
أبو العباس ثقفى روايت مى كند كه حضرت فرمود:
«يهلك فىّ رجلان: محبٌّ مُطْر يضعنى غير موضعى ويمدحنى بماليس فيّ. ومبغضٌ مُفتر يرمينى بما أنا منه برىء». (دو كس درباره من، سرانجام به هلاكت (ضلالت) مى رسند:
1 - دوستارى كه زياده روى مى كند، ومرا در جايگاهى كه نيستم قرار مى دهد، وبه گونه اى ستايش مى كند كه در من نيست.
2 - دشمن نا روا گو كه مرا تهمت مى زند وبه آنچه در من نيست واز آن برائت مى جويم، نسبت مى دهد. أبو العباس گويد: «واين سخن، به خوبى روشن گر فرموده» رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) درباره على (عليه السلام) فرمود: «إنّ فيك مثلاً من عيسى بن مريم، أحبّته النصارى فرفعته فوق قدره. وأبغضته اليهود حتى بهتت أمّه». در تو، نشانه اى از عيسى بن مريم است، پيروانش از فزونى دوستى، او را از مقدار ومنزلت خويش فراتر خواندند. ودشمنانش، و مادرش را آماج تهمت قرار دادند. أبو العباس مى گويد:
در آن هنگام گروهى از اصحاب على(عليه السلام) از آن جمله: ابن عباس، به شفاعت برخاستند وگفتند: يا أمير المؤمنين، او از اين سخن پشيمان و تائب است، او را مورد عفو قرار دهيد! حضرت او را آزاد ساخت، واز او پيمان گرفت تا در كوفه نماند! عرض كرد: به كجا روم؟ فرمود: مدائن. آنگاه او را به مدائن گسيل داشت[8].
كشى از أبو حمزه ثمالى روايت مى كند كه امام على بن الحسين زين العابدين(عليه السلام)فرمود: من هرگاه داستان عبد الله بن سبأ را ياد مى آورم، موى بر تنم راست مى ايستد. هر آينه دعوى بزرگى كرده، به خدا قسم: على(عليه السلام) بنده شايسته خدا برادر رسول خدا بود، ومقام كرامت (كمال معنوى) را تنها از راه طاعت خدا ورسول به دست آورده بود و رسول خدا نيز مقام كرامت را از راه طاعت خدا به دست آورده بود. دور از رحمت الهى باشند، كسانى كه پندارهاى ناروا درباره ما روا دارند.
ونيز ابو خالد كابلى از امام سجاد نقل مى كند، فرمود: يهود در دوستى عُزَير، آن اندازه فزونى جستند، تا در باره او آنچه نبايد بگويند گفتند. ونصارى در دوستى مسيح، آن اندازه زياده روى كردند، تا آنچه كه نبايد بگويند گفتند. ولى عزير، از چنين گروهى بيزار بود، نه خود از آنان بود، ونه آنان را از خود مى دانست. وهمچنين مسيح نه خود را با چنين پيروانى همگون مى دانست ونه آنان را از خود مى گرفت. اكنون ما (خاندان نبوت) برهمان شيوه گذشته، گروهى از دوستان تندرو، آن اندازه در دوستى ما پيش مى روند تا آنچه را كه يهود ونصارى در باره عزير ومسيح گفته اند، در باره ما نيز بگويند. ما از آنان بيزاريم وآنان را از خود نمى دانيم[9].
كشى از امام باقر(عليه السلام) روايت مى كند: عبد الله سبأ، مى پنداشت كه امير مؤمنان(عليه السلام)خدا است. واين خبر به حضرت رسيد و او را فراخواند وجويا شد، گفت: آرى تو، او هستى. و در خاطر من خطور كرده كه تو، خدواند جهانى! حضرت به او نهيب زد، هشدار كه شيطان، تو را دستخوش خود قرار داده، وتو را به بازى گرفته است! واز امام صادق(عليه السلام) روايت مى كند، فرمود: عبد الله بن سبأ، در باره أمير مؤمنان، دعوى الوهيّت نمود. به خدا سوگند كه أمير مؤمنان، بنده فرمان بردار خدا بود.
آنگاه فرمود: «وإنّ قوماً يقولون فينا ما لا نقول فى أنفسنا، نبرأ إلى الله منهم» گروهى در باره ما (خاندان نبوت) چيزهايى مى گويند كه ما خود نمى گوييم، از اينان برائت مى جويم وبه خدا پناه مى برم.
امام صادق(عليه السلام) نيز فرمود: ما اهل بيت، از زمره صديقون، مى باشيم، كه بر هر يك از ما دروغهايى بسته اند، ودر هر زمان كسانى بوده اند كه بر ما دروغ بسته اند، تا گفتارهاى راست ما را ناهنجار سازند .[10]
وبه گمان خويش، آبروى ما را نزد مردم بريزند[11].
ولى هيهات (ويأبى الله إلا أن يُتم نوره ولو كره الكافرون)[12].
روايات از امام صادق(عليه السلام) در اين زمينه بسيار است و كاملاً; شديد اللحن كه در صورت لزوم ارائه مى شود.
امام على بن موسى الرض(عليه السلام) فرمود: «من تجاوز بعلي العبوديّة، فهو من المغضوب عليهم ومن الضالين».
هركس در باره على(عليه السلام) از مرتبه عبوديت فراتر رود، هر آينه از مغضوب عليهم و از ضالّين مى باشد.
واز أمير مؤمنان(عليه السلام) نقل فرمود كه گفته است: «لا تتجاوزوا بنا العبودية، ثم قولوا فينا ما شئتم، ولن تبلغوا. وإياكم والغلو، كغلو النصارى، فإنى برىء من الضالين». هرگز ما را فراتر از مرتبه عبوديت نپنداريد، آنگاه هرچه در باره ما، وتصاعد مرتبه عبوديت ما بگوئيد، كم گفته ايد. وهرگز راه غلو نپوئيد، همچون نصارى، زيرا من از غاليان بيرازم.
آنگاه فردى برخاست و از حضرت رض(عليه السلام) در خواست كرد تا صفات خدائى را بر شمرد. حضرت، در خواست او را اجابت فرمود، سپس آن فرد عرض كرد: يابن رسول الله، در ميان ما (شيعه) كسانى هستند كه راه ولايت ودوستى شما را مى پيمايند، ولى چنين صفاتى را براى على(عليه السلام) نيز روا مى دانند!!
حضرت باشنيدن اين سخن برخود لرزيد و عرق سرد، سراپاى او را فرا گرفت وفرمود: «سبحان الله، سبحان الله عما يصفون... أوليس عليّ مصليّاً خاضعاً بين يدى الله، وإليه أوّاهاً منيباً؟!»
آن فرد گفت: يابن رسول الله. اينان به هنگام رؤيت معجزات وكرامات خارق العاده، صادر از درگاه مولا اميرالمؤمنين گمان برده اند كه اين گونه خارق عادات از خود انجام مى دهد، تا قدرت الهى خويش را آشكار كند!
امام رض(عليه السلام) فرمود: اينان از فرط جهالت چنين پندارى روا داشتند، بنده شايسته اى را كه خداوند مورد مهر وعنايت خويش قرار داده، وكرامات وخارق عادات بر دست او روا داشته، تا مقام فضيلت وشرف او نزد حق تعالى، براى مردم آشكار شود، اينان بر عكس پنداشتند كه او خود، خدائى مى كند. زهى كج انديشى»[13].
عبدالله بن سبأ كيست؟
تاريخ نويسان او را از پايه گذاران مسأله «غلوّ» شمرده اند و با همين نام او را ياد كرده اند. در تاريخ طبرى داستانهايى را به روايت سيف بن عمرو از وى نقل مى كند كه بيشتر آميخته با مبالغه است، ولى اصل مطلب كه طرح مسأله غلوّ از جانب ابن سبأ بوده است جاى ترديد نيست. اكنون ببينيم اين عبدالله بن سبأ كه سرمنشأ اين همه داستانها است كيست؟
بلاذرى، علامه، مورّخ و نسّابه شهير (متوفاى سال 279) ضمن حوادث پس از واقعه نهروان و پايان امر خوارج مى نويسد:
«و أمّا حِجر بن عدىّ الكندى، و عمرو بن الحَمق الخُزاعى، و حبّة بن جوين البَجَلى ثم العرنى، و عبدالله بن وهب الهَمدانى، و هو ابن سبأ، فإنّهم أتوا عليّاً ـ عليه السلام ـ فسألوه عن أبى بكر و عمر؟ فقال: أوقد تفرّغتم لهذا؟!»[14]
در جاى ديگر درباره ى آئين نامه اى كه حضرت نوشته بودند تا همواره خوانده شود و نصب العين عملى قرار گيرد مى گويد: «و كان عند ابن سبأ منه نسخة حرّفها» سمعانى ـ متوفاى سال (526) در كتاب «الأنساب» ذيل عنوان «السبئى» مى گويد:[15]
هذه النسبة، إلى سبأ بن يشجب بن يعرب بن قحطان. و هم رهط ينسبون إليه...
سپس شخصيتهايى وابسته به اين رهط (خاندان) را مى شمارد:
از جمله: عبدالله بن وهب السبئى، رئيس الخوارج. و اضافه مى كند: «و ظنّى أنّ ابن وهب هذا منسوب إلى عبدالله بن سبأ، فإنّه من الرافضة، و جماعة منهم ينسبون إليه يقال لهم: السبئيّة. و عبدالله بن سبأ، هو الذى قال لعلى ـ عليه السلام ـ أنت الإله، حتى نفاه إلى المدائن»[16]
قابل توجه: آن كس كه رئيس خوارج بود، و در جنگ نهروان كشته شد، عبدالله بن وهب الراسبى است، نه سبئى. ابن حجر در «لسان الميزان» (ج 3، ص 284، رقم 1197) آورده: عبدالله بن الراسب من رؤساء الحروريّة. كان من أقران ابن الكّوا، و أدرك الجاهليّة. و اضافه مى كند: واسمه عبدالله بن وهب الراسبى. من بنى «راسب»، قبيلة معروفة. و كان أمير الخوارج بالنهروان... و قُتل فى المعركة. و اين مطلب را عيناً از «ذهبى» در ميزان الاعتدال نقل مى كند.[17]
جالب آنكه: عبدالله وهب راسبى را، گاه با همين عنوان «الراسبى» مى آوردند، و گاه: عبدالله بن راسب، مى گويند. يعنى: مستقيماً، او را به جدّ أعلا نسبت مى دهند و عنوان «ابن راسب» به او مى دهند.
مچنين است عبدالله بن سبأ. كه بيشتر او را با همين عنوان مى آورند. به اين دليل كه وى، از رهط سبأ بن يشجب بن يعرب است، لذا در جاى ديگر او را عبدالله بن وهب السّبَئى مى گويند، چنانچه مى گويند: عبدالله بن وهب الراسبى. لذا محقق تسترى مى گويد:
«والمفهوم من أنساب البلاذرى أنّ «سبأ» أحد أجداده، اشتهر بالنسبة أليه»[18]
و اضافه مى كند: «و لاوجه لخلط بعض المعاصرين له بعبدالله بن وهب رئيس الخوارج الذى قتل بنهروان»[19]
در نتيجه: شخصى به نام عبدالله بن وهب سبئى با عنوان خارجى نداريم، و اين عبدالله بن وهب سبئى همان عبدالله بن سبأ است لا غير.
در تاريخ طبرى، مكرر از او با نام عبدالله بن سبأ، ياد مى شود. شايد بيش از ده بار در موارد مختلف او را ياد مى كند. و همچنين ابن أثير و ديگر تاريخ نويسان بزرگ و مشهور كه نوشته هايشان، منابع امروزند. آيا مى توان پنداشت كه شخصيتهايى امثال طبرى و ابن اثير، صرفاً در دام سيف بن عمرو گرفتار شده اند، و او توانسته، رجالى بزرگ اين چنينى را فريب دهد. گو اينكه در گزاره هايش افراط و مبالغه هست، همانند ديگر گزاره هاى تاريخ گذشته. ولى بدين معنا نيست كه با اين گستردگى و تعدد موارد، كاملا بافته باشد و به خورد آنان داده باشد. علاوه در كتب ملل و نحل امثال «مقالات الإسلاميين» نوشته ابوالحسن على بى اسماعيل اشعرى متوفاى سال 330 و سيد شريف جرجانى در «التعريفات» ص 79. [20]
و كتاب ملل و نحل شهرستانى (469 ـ 548) ج 1 ص 174. و ابن حزم أندلسى متوفاى سال 456 در كتاب «الفصل فى الملل و النحل» ج 1 ص 222. و غيره. آيا تمام اين بزرگان و محققان جهان اسلام، به طور دسته جمعى تحت تأثير يك شياد قرار گرفته اند؟!
در كتب تراجم معروف نزد اماميه نيز از او با همين نام ياد شده:
أبو عمرو محمد بن عمر بن عبدالعزيز كشى ـ از علماى قرن چهار و معاصر جعفر بن قولويه متوفاى سال 369 ـ در كتاب رجالى خود، از محمد بن قولويه قمى رواياتى در مذمت عبدالله بن سبأ از امام باقر و امام صادق(عليهما السلام) نقل مى كند. كه از نظر اعتبار، به حد استفاضه رسيده است.[21]
سعد بن عبدالله اشعرى قمى متوفاى سال 301 در كتاب «المقالات و الفرق» ص 20 و ابومحمد حسن بن موسى نوبختى از بزرگان قرن سوم در كتاب «فرق الشيعة» ص 22 از عبدالله بن سبأ به عنوان مؤسس مكتب غلوّ ياد كرده اند.
دلائل منكران وجود شخصيتى به نام عبدالله بن سبأ، از قرار ذيل است:
طه حسين، على الوردى، محمد كرد على به تبع برخى مستشرقان، و اخيراً علامه عسكرى راه انكار پيموده اند. عمده دليل آنان خلاصه مى شود در آنچه علامه عسكرى ايراد فرموده اند: سيف بن عمرو، از روى دشمنى ديرينه كه ميان قبائل عدنانيان و قحطانيان بود. و عدنانيان دشمنان على. و سيف از آنان بود. و قحطانيان دوستان على و عبدالله بن سبأ از آنان بود.
لذا سيف از روى دشمنى با قحطانيان، شخصى را به نام عبدالله بن سبأ ساخت و بافت و به خورد تمامى محققان تيزبين داد! و درباره رجاليون شيعه مى فرمايد: كشى از نوبختى و او از سعد بن عبدالله اشعرى گرفته. و درباره كشى گويد: از افراد ضعيف نيز روايت مى كند. لذا بسيار عجيب مى نمايد كه حوادث تاريخى با اين سَبْك، سَبُك بررسى نمود.
|
|
|
|
|
|
|