مناظرات امام صادق (عليه السلام)
فهرست مطالب این صفحه ...

مناظره امام صادق(ع) با صوفيان مناظره هشام با ابوشاكر ديصانى
مناظره امام صادق(ع) با ابوشاكر ديصانى مناظره امام صادق (ع) با ابن ابي العوجاء
مناظره امام صادق (ع) با زنديق مصري مناظره امام صادق (ع) پيرامون وحدانیت خدا

مناظره امام صادق(عليه السلام) با صوفيان

سفيان ثورى وگروهى اززاهد نمايان نزدامام صادق(عليه السلام) آمدند. سفيان ثورى لباسى پشمينه و زبر به تن كرده وامام لباس نازكى به تن كرده بود. سفيان به امام گفت :
به درستى كه اين لباس شما نيست و نياکان شما هميشه لباسهاى درشت وخشن به تن مى كردند. چرا در اين روش به آنها اقتدا نمي كنيد؟!
امام صادق (عليه السلام) فرمود: آن چه را به تو مى گويم از من بشنو و به دل سپار كه خير دنيا و آخرت تو است; ... من به تو خبر مى دهم كه رسول خدا (صلّي الله عليه وآله) در زمان تنگدستى مسلمانان زندگى مى كرد.
اين گشايش كه امروز در بين مسلمانان به وجود آمده , در آن روزنبوده است وهرگاه دنيا اقبال كند سزاوارترين أفراد براىاستفاده از نعمت ها نيكانند نه بدكاران , مومنانند نه منافقان, مسلمانانند نه كفار.
خداوند دنيا را براى مومن آفريده است, نه براى كافر; زيرا كافر ارزشى نزد خداوند ندارد.
اى ثورى ! من با اين وضعى كه مى بينى از روزى كه خردمند شدم, شامى برمن نگذشته است كه در مالم حقى باشد كه خدا به من فرموده باشد آن را در مصرفى برسانم; جز آن كه بدان مصرفش رساندم.
اگر امير مومنان على (عليه السلام) در اين زمان به سر مى برد هرگز آن لباسهايى كه در آن روزگار مى پوشيد را به تن نمى كرد, تا نگويند او رياكارى مى كند و لباس شهرت مى پوشد.
اميرمومنان(عليه السلام) امام و والى مسلمانان بود و بر والى مسلمانان سزاوار نيست كه از نظر زندگى و معاش بالاتر از فقرا باشد.
حضرت على (عليه السلام) در جواب كسانى كه به وى گفتند: تو شب را گرسنه مى مانى در حالى كه ملك و خلافت از آن تو است; فرمود:
بيم آن دارم كه سير شوم در حالى كه در ( يمامه) يك نفر با شكم گرسنه شب را سپرى كرده باشد.
من والى نيستم. خلافت از ما غصب گرديده است. اگر والى بودم, در اين جهت به آن حضرت اقتدا مى كردم.
امام صادق(عليه السلام) به سفيان ثورى فرمود:
نزديك من بيا! او پيش حضرت آمد.
حضرت پيراهن پشمى وزبرسفيان را كنار زد و پيراهن ابريشمى را كه سفيان در زير لباس هاى خود به تن كرده بود, به او نشان داد آن گاه فرمود:
سفيان! نگاه كن كه در زير اين پيراهن هاى نازك كه به تن دارم, چه مى بينى؟
سفيان با تعجب ديد كه آن حضرت پيراهن پشمى زبرى در زير لباس هاى خود به تن كرده است.
امام فرمود: سفيان! اين لباس زيرين را براى خدا به تن كرده ام و پيراهن ديگر را جهت اظهار نعمت پروردگار پوشيده ام.
برخى زهد فروشان از پاسخ آن حضرت به سفيان پندگرفته, گفتند:
راستى اين رفيق ما از سخن شما آزرده شد, زبانش بند آمد و دليلى به نظرش نيامد. حضرت به آنها فرمود:
شما دليل هاى خود را بياوريد.
آنها گفتند: دليل ما از قرآن است.
امام صادق(عليه السلام) فرمود: آن را حاضر كنيد كه از هر چيزى به پيروى و عمل سزاوارتر است.
گفتند: خداى تبارك و تعالى در مقام توصيف ياران پيامبر(صلّي الله عليه وآله) فرمود: ديگران را برخود مقدم مى دارند, گرچه نيازمند باشند.
خداوند مردم را ازإسراف نهى كرده و به حد وسط فرمان داده است. مسلمان بايد هرچه دارد به ديگران بجهد وپس ازآن از خدا روزى خواهد, چون عايش به أجابت نمى رشد. پيامبر(صلّي الله عليه وآله) فرمود: درعاي چند دسته از أمتم به أجابت نمى رشد: مردى كه به پدر و ماد رش أتفرين مى كند...
و مردى كه خداوند به اومال بسيارى مى دهد و اوهمه را انفاق مى كند; سپس به درگاه خداوند دعا مى كند كه پروردگارا, به من روزى بده.
خدا مى فرمايد: آيا روزى فراوان به تو دادم؟! چرا ميانه روى كردى؟ چرا إسراف كردى...؟
سپس خدا به پيامبرش آموخت كه چگونه انفاق كند. پيامبر(صلّي الله عليه وآله) يك(أتوقيه طلا) داشت ونمى خواست كه آن را يك شب در نزد خود نگه دارد. بدين خاطرهمه آن را صدقه داد. بامدادان سألى نزد اوآمد و آن حضرت چيزى نداشت كه به او بجهد. سأل او را سرزنش كرد وآن حضرت غمناك شد.

مناظره هشام با ابوشاكر ديصانى

ابوشاكر يكى ازرهبران زنادقه است كه افكار انحرافى اش بسيارى ازمسلمانان را دچار شبهه وشك و ترديد كرد. وى قاتل به خداى نور و خداى ظلمت بود.
هشام بن الحكم مى گويد: روزى ابوشاكر ديصانى به من گفت:
آيه اى در قرآن است كه باعث تقويت نظر و انديشه ماست.
گفتم: اين آيه كدام هست؟
ابوشاكر گفت: (هوالذى فى السمإ اله و فى الارض اله) ;اوست كه در آسمان خداست و در زمين خدا.
هشام مى گويد: متحير ماندم كه درجواب اوچه پاسخى بدهم. ايام حج فرا رسيد و روانه خانه خدا شدم. با امام صادق(عليه السلام) ملاقات و عرض كردم كه ابوشاكر چنين مى گويد وبرداشت او را از آيه بيان كردم.
امام صادق(عليه السلام) فرمود:
اين سخن, سخن زنديق است.هرگاه نزد اورفتى, ازاو بپرس: نامت دركوفه چيست؟
او خواهد گفت: فلان.
بگو: نامت دربصره چيست؟
باز هم همان نام را تكرار مى كند.
بگو: خداى ما نيز چنين است. خداى ماهم در آسمان (اله) است و هم در زمين (اله).
هشام مى گويد: (به كوفه) برگشتم و بدون هيچ توقفى, نزد ابوشاكر رفتم.
آنچه امام صادق (عليه السلام) به من گفته بود , از او پرسيدم.
ابوشاكر كه در مانده شده بود و جوابى نداشت, گفت:
اين سخن (طرز استدلال) از حجاز به اين جا آمده است.

مناظره امام صادق(عليه السلام) با ابوشاكر ديصانى

هشام بن الحكم مى گويد: روزى ابو شاكر ديصانى نزد امام صادق(عليه السلام) رفت و گفت:
اى جعفر بن محمد! مرا بر معبودم راهنمايى و دلالت كن.
امام صادق(عليه السلام) فرمودند: بنشين! در اين هنگام كودك خردسالى پيش آمد كه در دستش تخم پرنده اى بود. كودك با تخم بازى مى كرد.
امام صادق(عليه السلام) تخم پرنده را از بچه گرفت. سپس با اشاره به تخم پرنده, به ديصانى فرمود:
اين دژى است پوشيده كه پوست ضخيمى دارد. در زير اين پوست ضخيم, پوست نازكى وجود دارد و زير آن پوست نازك, مايعى طلايى و مايعى نقره اى در كنار هم, بدون اين كه با هم مخلوط شوند, وجود دارد ...
كسى نمى داند كه آن تخم پرنده براى آفرينش نر خلقت شده است يا براى آفرينش ماده.
هنگام شكسته شدن تخم پرنده صورت هاى فراوان, چون : طاووس, كبوتر و خروس از آن بيرون مىآيد. آيا
فكر نمى كنى كه براى اين آفرينش مدبرى هست؟!
هشام مى گويد: ديصانى مدتى سرش را به زير انداخت و درفكر فرو رفت. سپس سربرداشت و گفت:
شهادت مى دهم كه معبودى جز خدا نيست, خداوند يكتاست و شريك ندارد و شهادت مى دهم كه محمد بنده خدا و فرستاده خداست و تو رهبر و حجت از سوى خداوند براى بندگان هستى و من از گذشته خود بازگشت مى كنم.

مناظره امام صادق(عليه السلام)با ابن ابي العوجاء

يكي ديگر از رهبران زنادقه , عبدالكريم بن إبى العوجاءاست. وى از شاگردان حسن بن ابى الحسن بصرى بود و بر اثر افكار انحرافى كه داشت, از دين و توحيد منحرف شد.
عبدالكريم بن ابى العوجاء بارها درباره مسائل گوناگون با امام صادق(عليه السلام) گفت وگو كرد.
مرحوم كلينى برخى از مناظرات وى با امام صادق(عليه السلام) را نقل كرده است.
اينك يكى از مناظرات را ذكر مى كنيم:
راوي گويد: روزي ابن ابى العوجاء به حضور امام صادق(عليه السلام) آمد و در مجلس ايشان خاموش نشست و دم نمى زد.
امام (عليه السلام) فرمود: گويا آمده اى كه بعضى از مطالبى را كه در ميان داشتيم تعقيب كنى.
گفت: همين را خواستم. اى پسر پيغمبر!
امام (عليه السلام) به او فرمود: تعجب است از اين كه تو خدا را منكرى و به اين كه من پسر رسول خدايم گواهى دهى!!
گفت: عادت مرا به اين جمله وادار مى كند؟
امام فرمود: پس چرا سخن نمى گويى؟
عرض كرد: از جلال و هيبت شما است كه در برابرتان زبانم به سخن نيايد. من دانشمندان را ديده و با متكلمين مباحثه كرده ام; ولى مانند هيبتى كه از شما به من دست دهد, هرگز به من روى نداده است.
فرمود: چنين باشد ولى من در پرسش را به رويت باز مى كنم. سپس به او توجه كرد و فرمود: تو مصنوعى يا غير مصنوع ؟
عبدالكريم بن ابى العوجاء گفت: ساخته نشده ام.
امام فرمود: براى من بيان كن كه اگر ساخته شده بودى, چگونه مى بودى؟
عبدالكريم مدتى سر به گريبان شده, پاسخ نمى داد و با چوبى كه در مقابلش بود ور مى رفت و مى گفت:
دروازه پهن, گود, كوتاه, متحرك و ساكن همه اينها صفت مخلوق است.
امام فرمود : اگر براى مصنوع صفتى جز اين ها ندانى بايد خودت را هم مصنوع بدانى ; زيرا در خود از اين امور حادث شده مى يابى.
عبدالكريم گفت: از من چيزى پرسيدى كه هيچ كس پيش از تو نپرسيده و كسى بعد از توهم نخواهد پرسيد.
امام فرمود: فرضا بدانى در گذشته از تو نپرسيده اند, از كجا مى دانى كه در آينده نمى پرسند ؟ علاوه براين , سخن و گفتار خود را نقض كردى, زيرا تو معتقدى كه همه چيز از روز اول مساوى و برابر است, پس چگونه چيزى را مقدم و چيزى را موخر مى دارى؟
اى عبدالكريم! توضيح بيشترى برايت دهم : بگو بدانم اگر تو كيسه جواهرى داشته باشى و كسى به تو گويد : در اين كيسه اشرفى هست و تو بگويى نيست. او به تو بگويد: اشرفى را براى من تعريف كن . و تواوصاف آن را ندانى , آيا تومى توانى ندانسته بگويى اشرفى در كيسه نيست؟
گفت: نه.
امام فرمود: جهان هستى كه درازا و پهنايش از كيسه جواهر بزرگتر است. شايد دراين جهان مصنوعى باشد زيرا كه تو صفت مصنوع را از غير مصنوع تشخيص نمى دهى.
عبدالكريم درماند.... سال بعد, بار ديگر با امام در حرم مكى برخورد.
يكى از شيعيان به حضرت عرض كرد: ابن ابى العوجاء مسلمان شده؟
امام فرمود: او نسبت به اسلام كور دل است, مسلمان نسود.
چون ابن ابى العوجاءچشمش به امام افتاد , گفت : اى آقا و مولاى من! امام فرمود: براى چه اين جا آمدى؟ گفت:
براى عادت تن و سنت ميهن و براى اين كه ديوانگى و سرتراشى و سنگ پرانى مردم را ببينم.
امام فرمود: اى عبدالكريم! تو هنوز برسركشى و گمراهيت پا برجايى؟ عبدالكريم خواست سخنى بگويد كه امام(عليه السلام) فرمود:
در حج مجادله روانيست و عبايش را تكان داد وفرمود: اگرحقيقت چنان باشد كه توگويى ـ كه چنان نخواهد بود.ـ ما وتو رستگاريم و اگر حقيقت چنان باشد كه ما مى گوييم, ما رستگاريم و تو در هلاكت.

مناظره امام صادق(عليه السلام)با زنديق مصري

هشام بن الحكم مى گويد: زنديقى از مصر به قصد ديدار با امام صادق(عليه السلام) رهسپار مدينه شد. زنديق وقتى به مدينه رسيد كه آن حضرت مدينه را به قصد مكه ترك كرده بود. زنديق كه در مصر آوازه علم و اخلاق امام صادق(عليه السلام) را شنيده بود, شيفته ديدار آن حضرت بود.
بدين خاطر با اين كه خسته بود, لحظه اى درنگ نكرد و روانه مكه شد.
هشام مى گويد: امام صادق (عليه السلام) درحال طواف بود كه زنديق مصرى نزد آن حضرت آمد. من همراه امام صادق (عليه السلام) بودم. زنديق مصرى سلام كرد. حضرت فرمود: نام تو چيست؟
زنديق گفت: عبدالملك.
امام پرسيد: كنيه ات چيست؟
گفت: ابوعبدالله.
امام فرمود: اين كدام ملك وپادشاه است كه توبنده اوهستى؟ آيا ازپادشاهان زمين است يا از پادشاهان آسمان؟ پسرت بنده خداى آسمان است يابنده خداى زمين؟
هشام مى گويد: مرد مصرى سكوت كرد.
امام فرمود:حرف بزن.
بازهم او سكوت اختيار كرد.
امام فرمود: هرگاه از طواف فارغ شدم, نزد ما بيا.
طواف امام پايان يافت. زنديق نزد حضرت آمد و در مقابل امام نشست.
امام به او فرمود: آيا مى دانى كه زمين زير و رويى دارد؟
زنديق گفت: آرى.
امام فرمود: تاكنون به زير زمين رفته اى؟
زنديق گفت: نه.
امام فرمود: آيا مى دانى در زير زمين چيست؟
زنديق گفت: نمى دانم. گمان مى كنم چيزى زير زمين نيست.
امام فرمود: گمان چيزى جز عجز و درماندگى است... آيا به سوى آسمان بالا رفته اى؟
او گفت: نه.
امام فرمود: آيا مى دانى در آن جا چيست؟
او گفت: نمى دانم.
امام فرمود: آيا به سوى مشرق و مغرب رفته اى و ماوراى آن ها را زيرنگاهت قرار داده اى؟
زنديق گفت: نه.
امام فرمود: بسى جاى تعجب است كه نه به مشرق رفته اى, نه به مغرب, نه به درون زمين, نه به آسمان بالا و نه خبرى از آن جا دارى تا بدانى درآنجا چيست؟ و درعين حال, تو منكرآن چه كه دراين مكان هاست هستى؟! آيا هيچ عاقلى چيزى را كه نمى داند منكر مى شود؟!
زنديق مصرى گفت: تاكنون هيچ كس با من اين گونه سخن نگفته است.
امام فرمود: پس تو از اين جهت در شك و ترديد هستى؟!
زنديق گفت: شايد چنين باشد.
امام فرمود: اى مرد! بدان! هيچ گاه آن كه نمى داند برآن كه مى داند حجت ودليلى ندارد. هرگزجاهل حجتى برعالم ندارد.اى برادرمصرى!
گوش كن كه با تو چه مى گويم! آيا نمى بينى كه آفتاب, ماه, شب و روزبه افق درآيند؟ اما يكى بر ديگرى سبقت نمى گيرد. آن ها مى روند و بر مى گردند , و در اين رفت و آمد مجبور و مضطر هستند; زيرا جايى جز جاى خودشان ندارند . آن ها اگر مى توانستند كه برنگردند چرا بر مى گردند؟ اگر مضطر نبودند چرا شب, روز نمى گردد و روز, شب نمى شود؟
به خدا سوگند ! اى برادر مصرى! آنچه را كه شما به آن عقيده داريد و دهر مى ناميد اگر آن ها را مى برد پس چرا بر مى گرداند و اگر آن ها بر مى گرداند پس چرا آن ها را مى برد؟!
آيا نمى بينى كه آسمان برافراشته شده و زمين نهاده شده است , به گونه اى كه نه آسمان به زمين مى افتد و نه زمين بر روى كرات زيرين خود سرازير مى شود؟ به خدا سوگند, خالق و مدبر آن ها خداست.
زنديق مصرى تحت تإثير استدلال هاى امام صادق(عليه السلام) قرار گرفت و مسلمان شد. امام صادق (عليه السلام) به هشام دستور داد تا تعاليم اسلام را به او بياموزد.

مناظره امام صادق (ع) پيرامون وحدانیت خدا

هشام مى گويد: زنديقى نزدامام صادق(عليه السلام) آمد وبا آن حضرت مناظره كرد. قسمتى از سخنان امام صادق(عليه السلام) به زنديق اين بود : اين كه مى گويى خدا دو تاست , از دو حال خارج نيست: يا هردو قديم و قويند و يا هر دو ضعيفند و يا يكى نيرومند و ديگرى ضعيف است.
اگر هردو نيرومندند پس چرا يكى ازآن ها ديگرى را دفع نمى كند ـ تا در اداره جهان هستى تنها باشد.ـ قدرت خدا بايد برتر از همه قدرت ها باشد.
اگر قدرتى در برابر خداوند يافت شود, نشانه عجز و ناتوانى خداوند است, و اگر يكى را قوى و ديگرى را ضعيف پندارى, گفتار ما ثابت شود كه خدا يكى است, به علت ناتوانى و ضعفى كه در ديگرى آشكار است.
اگر بگويى كه خدا دو تاست, از دو حال خارج نيست: يا هردو در تمام جهات برابرند و يا از تمام جهات مختلف و متمايزند, چون ما آمر خلقت را منظم مى بينيم و فلك را در گردش و تدبير جهان را يكسان ; و شب و روز و خورشيد و ماه را مرتب . درستى كار و تدبير و هماهنگى آن , دلالت كند كه ناظم يكى است. علاوه بر آن, لازم است ميانه اى بين دو خدا قأل شوى تا تمايز بين آن ها مشخص شود.
بنابراين خداى سومى بايد وجود داشته باشد. و اگر ادعا كنى كه سه خدا وجوددارد, برتو لازم مى شود كه خدايان پنج گانه ملتزم شوى , چون بين خدايان سه گانه بايد تمايز باشد. بدين ترتيب شماره خدايان بالا مى رود و به بى نهايت مى رشد.

 
 

نگاهی گذرا

از ولادت تا شهادت

سیره امام

پرتوئي از نور

داستانهائی از زندگانی

عالم آل محمد(ص)

در نگاه دیگران

از دیدگاه امام

 

 

اصل و نسب امام صادق (ع)
دوران قبل از امامت امام صادق (ع)
ولادت امام صادق (ع)
دوران امامت امام صادق (ع) دوران کودکي امام صادق (ع) دوران جواني امام صادق (ع) شهادت امام صادق (ع)

 

معرفی زیارتگاههای تهران

فهرست امامزادگان

جستجو از روی نقشه

 

Home | Site map | Contact Us | About Us

Copyright © 2005 - 2006. Imam Sadiq Network. All rights reserved.