داوودرقي مي گويد: من درارمنستان بودم و قرض زيادي برعهده داشتم . دراين حال دريكي ازراههاي آنجا مي رفتم كه صدايي شنيدم. به چپ وراست خودنگاه كردم ولي كسي رانديدم . سرم رابلندنمودم ناگهان حضرت امام جعفرصادق(ع)راديدم كه سواربربادبودوبادگاهي اوراپايين مي آوردوگاهي بالامي برد. حضرت امام جعفرصادق(ع)فرمود: اي داوود!بدهي توپرداخت نخواهدشدمگراينكه قرآن راحفظ كني. پرسيدم: چه چيزشمارابه اينجا آورده است؟
حضرت امام جعفرصادق(ع)فرمود:
درنواحي خزروچين كاري داشتم،ازخداوندخواستم كه مرابربادسواركندوخداهم مرابرآن سوارنمودوديدم كه توغمگين هستي خواستم تورادلداري بدهم. پس من قرآن رانوشتم تااينكه حفظ كردم وخداوند قرضم راادانمود
