صبح زودازخانه خودم درمدينه بيرون آمدم وبه قصدديدار حضرت امام صادق(عليه السلام)بسوي خانه آن حضرت روانه شدم. وقتي به درب خانه ايشان رسيدم . عده اي بيرون آمدندكه خويش لباس تروخوش سيماترازآنهانديده بودم.
آنهاخيلي باوقاروباطمأنينه بودند. كانَّه پرنده اي برسرآنهابود.
سپس باعده اي خدمت حضرت امام صادق(عليه السلام)رسيديم .
حضرت امام صادق(عليه السلام)براي ماحديث گفت. ازخانه كه بيرون آمديم پنج نفربازبانهاي مختلف ازعربي ،فارسي،نبطي،حبشيوصقلبي آن حديث رافهميدند،
لذا به يكديگرگفتيم: اين چگونه حديثي بودكه همه ماآنرابه زبان خودفهميديم؟ كسيكه زبانش عربي بودگفت:
آن حضرت امام صادق(عليه السلام)بامن عربي سخن گفت: شخص فارسي گفت:
من فارسي فهميدم. حبشي گفت: آن حضرت امام صادق(عليه السلام)به زبان حبشي سخن فرمود. صقلبي گفت:
اوفقط به زبان صقلبي سخن گفت. پس برگشتيم وجريان رابراي حضرت امام صادق(عليه السلام)بيان كرديم. حضرت امام صادق(عليه السلام)فرمود:
سخن يكي بودولي بازبانهاي خودتان براي شماتفسيرگرديد.
