داوودرقي مي گويد: نزد حضرت امام صادق(عليه السلام)بودم كه جواني واردشدوگريه مي كرد.
اوگفت: نذركردم كه باهمسرم به حج بروم ولي هنگامي كه به مدينه واردشدم همسرم مرد. حضرت امام صادق(عليه السلام)فرمود: برو،اونمرده است.
جوان گفت: اومرده ومن رويش راكشيديم.
حضرت امام صادق(عليه السلام)فرمود: اوزنده است. جوان رفت وخندان برگشت وگفت: براوكه واردشدم ديدم نشسته است.
حضرت امام صادق(عليه السلام)فرمود: اي داوودآياايمان نياوردي؟
گفتم: چراولي مي خواهم قلبم آرام گيرد. ذيحجه كه رسيد حضرت امام صادق(عليه السلام)به من فرمود: اي داوودمشتاق زيارت خانه پروردگارم شده ام.
گفتم: سرورمن !فرداعرفات است. حضرت امام صادق(عليه السلام)فرمود: وقتي نمازعشاءراخواندي شترم راافساربزن وبياور. من هم دستورايشان رااجراكردم . پس با حضرت امام صادق(عليه السلام)ورانه خانه خداشديم. دروقت طلوع آفتاب درخانه خدابوديم كه آن جوان باهمسرش ازمقابل ماگذشتند. آن زن اشاره به حضرت امام صادق(عليه السلام)كردوبه شوهرش گفت: اين شخصي بودكه درباره زندگي من نزدخداوندشفاعت كرد.
