آمدن اژدهايي خوفناك وتهديدمنصوردوانقي درموردبدي رساندن به امام صادق(عليه السلام)

مي گويند: روزي منصوردوانقي حضرت امام صادق(عليه السلام)راطلبيد. تاآن حضرت امام صادق(عليه السلام)رابه قتل برساند،پس دستوردادكه شمشيري راحاضركردند.
سپس به ربيع حاجب خودگفت كه: چون اوحاضرشدومشغول سخن گفتن شديم ومن يك دست رابردست ديگرم زدم اورابكش.
چون ربيع حضرت امام صادق(عليه السلام)راآوردونظر منصوربراوافتادگفت: مرحباخوش آمدي اي ابوعبدالله براي اين شماراطلبيدم كه قرض شماررااداكنيم وحوائج شمارابرآوريم. وعذرخواهي بسياركردوآن حضرت راروانه كرد.
ربيع به منصورگفت: چه چيزي خشم عظيم تورابه خشنودي مبدل كرد؟
منصورگفت: اي ربيع!چون اوداخل خانه من شد،اژدهاي عظيمي راديدم كه نزديك من آ,دودندانش برمن سائيدوبه زبان فصيح گفت: اگراندك آسيبي به امام زمان برساني گوشتهاي توراازاستخوانهايت جدامي كنم. ومن ترس آن اژدهاچنين كردم.
درداستان ديگري كه شبيه به قضيه قبلي است محمدبن عبدالله اسكندري مي گويد: من ازنديمان منصوردوانقي ومحرم اسراراوبودم. روزي به نزداورفتم واورابسيارمغموم وناراحت يافتم. وي آه مي كشيدواندوهناك بود.
گفتم: اي امير!سبب تفكرواندوه شماچيست؟
گفت: صدنفرازاولادفاطمه راهلاك كردم ولي سيدوبزرگ ايشان مانده است . ودرمورداوچاره اي نمي توانم بكنم.
گفتم: اوكيست؟ گفت: اوجعفربن محمدالصادق است.
گفتم: اي امير!اومردي است كه بسيارعبادت خداوندرامي كند. واشتغال اوبه قرب ومحبت خداوي ارازطلب ملك ومال وخلافت غافل گردانده است.
گفت: مي دانم كه تواعتقادبه امامت اوداري وبزرگي اورامي دانم وليكن وپادشاهي عقيم است ومن سوگنديادكرده ام كه پيش ازآنكه شب اين روزبيايدخودراازاندوه اوفارغ بنمايم. چون اين سخن راازاوشنيدم زمين برمن تنگ شدوبسيارغمگين شدم. سپس منصور،جلادي راطلب كردوبه اوگفت: چون ابوعبدالله صادق راطلبيدم وبااومشغول سخن گفتن شدم كلاه خودراازسربرداشته وبرزمين گذاشتم گردن اورابزن واين علامت ميان من وتوباشد. پس درهمان ساعت كسي رافرستادو حضرت امام صادق(عليه السلام)راطلب كرد.
چون حضرت حضرت امام صادق(عليه السلام)داخل قصر آن ملعون شد،ديدم كه قصر به حركت درآمدمانندكشتي اي كه درميان درياي مواج مضطرب باشد. منصوربرخواست وباسروپاي برهنه به استقبال آن حضرت امام صادق(عليه السلام)دويد. بندهاي بدن منصورمي لرزيدودندانهايش برهم مي خوردوساعتي سرخ وساعتي زردمي شد،وآن حضرت رابسياراعزازواكرام مي كرد. آن ، حضرت امام صادق(عليه السلام)برروي تخت خودنشايدودوزانودرخدمت اونشست مانندبنده اي كه درخدمت آقاي خودمي نشيند.
بعدگفت: اي فرزندرسول خد(صلي الله عليه وآله) چهسبب دراين وقت تشريف آوردي؟ حضرت فرمود: براي اطاعت خداورسول وفرمانبرداري توآمده ام.
گفت: من شمارانطلبيده ام واشتباهي شده است ،اكنون كه تشريف آورده اي هرخواسته اي كه داري بخواه. حضرت امام صادق(عليه السلام)فرمود: خواسته من اين است بي ضرورت مراطلب نكني.
منصورگفت: باشد. سپس حضرت برخاست وبيرون آمد،ومن خدارابسيارحمدكردكه آسيبي ازآن ملعون به آن امام مبين نرسيد. بعدازآنكه حضرت امام صادق(عليه السلام)بيرون رفت. منصورلحاف طلبيد وخوابيدوتانصفشب بيدارنشد. چون بيدارشدوديدكه من بربالين اونشسته ام گفت: بيرون نروتامن نمازهاي خودراقضاكنم وقصه اي رابراي تونقل كنم.
چون ازنمازفارغ شدگفت: چون حضرت امام صادق(عليه السلام)رابركشتن طلبيدم وآنحضرت داخل قصرمن شد. ديدم كه اژدهاي عظيمي پيداشدودهان خودراگشودوكام بالاي خودرابالاي قصروكام پائين خودرادرزيرقصرمن گذاشت. دم خودرابردورقصرمن گرداندوبه زبان عربي فصيح به من گفت: اگرنسبت به حضرت امام صادق(عليه السلام)بدي اراده كني تراوخانه توفرومي برم. به اين سبب عقلمن پريشان شد وبدن من به لرزه درآمدبه حدي كه داندانهاي من برهم مي خورد.
من گفتم: اين چيزهاازآن حضرت عجيب نيست زيراكه نزداواسمهاودعاهايي است. كه اگرآنها رابرشب بخواند،روزمي شود،واگرروزبخواندشب مي شودواگربرموج درياهابخواندساكن مي شود. سپس ازاورخصت طلبيدم كه به زيارت حضرت امام صادق(عليه السلام)بروم پس اجازه دادومن رفتم.
چون به خدمت حضرت امام صادق(عليه السلام)رسيدم به آن حضرت التماس كردم كه آن دعاراكه دروقت داخل به مجلس منصورخواندرابه تعليم نمايد. آن حضرت قبول كردوآن دعارابه من يادداد
 
 

نگاهی گذرا

از ولادت تا شهادت

سیره امام

پرتوئي از نور

داستانهائی از زندگانی

عالم آل محمد(ص)

در نگاه دیگران

از دیدگاه امام

 

 

اصل و نسب امام صادق (ع)
دوران قبل از امامت امام صادق (ع)
ولادت امام صادق (ع)
دوران امامت امام صادق (ع) دوران کودکي امام صادق (ع) دوران جواني امام صادق (ع) شهادت امام صادق (ع)

 

معرفی زیارتگاههای تهران

فهرست امامزادگان

جستجو از روی نقشه

 

Home | Site map | Contact Us | About Us

Copyright © 2005 - 2006. Imam Sadiq Network. All rights reserved.