داوودرقي مي گويد: درسال 146هجري قمري باحضرت امام صادق(عليه السلام)به حج رفتيم ازيكي ازصحراهاي تهامه مي گذشتيم ،شتران راخوابانديم . ضرت امام صادق(عليه السلام)بانگ زد: اي داوود!برو،برو!
هنوزكمي ازآن فاصله نگرفته بودم كه سيلي آمدوهمه چيزرابرد.
بازبه اوگفت : بين دونمازمي آيي ومنزل مي گيري.
دوباره فرمود: اي داوود،روزپنجشنبه اعمالت برمن عرضه شد ودرآن بخشش تورابه پسرعمويت ديدم وآن عملت مراخوشحال كرد.
من پسرعمويي داشتم كه اولادزيادي داشت ونيازمند بود. وقتي كه به مكه مي آمدم گفتم: بااوصله رحم بكنم وچيزي به وي بدهم. وامام صادق(عليه السلام)ازآن خبرداد
