يكي از اصحاب امام صادق عليه السلام بردم و با خود فكر مي كردم كه چه مقدار از آن مال را به آن حضرت بدهم.
وقتي كه به خدمتش رسيدم، آن حضرت غلامي را صدا كرد و دستور داد طشتي كه درو دستور داد طشتي را كدر آن طرف خانه بود را بياورد . سپس مشغول حرف زدن شد تا اينكه طشت آورده شد .
ناگهان متوجه شدم دينارها از لبه هاي طشت مي ريزد و آنقدر ريخت تا اينكه ميان من و ايشان حايل شدند.
آنگاه حضرت به من فرمود : آيا خيال مي كنيد كه ما به آنچه در دست شماست ، محتاج هستيم؟ ما آنها را ميگيريم تا شما را پاك نماييم
