|
سيد بحر العلوم
|
| |
عالم بزرگوار سِّيد بحرالعلوم(رحمه الله)
فهرست مطالب این صفحه ...
سيري در زندگي عارف بزرگ سيد بحر العلوم(رحمه الله)
ينک سفري داريم دل انگيز و سرشار از نور و درخشندگي به سوي منزلي گمنام و آشني غريب.
مي خواهيم سراغي بگيريم از روح لطافت و بزرگي مردانگي و سکني گزينيم در درييي از صفا و صميميت و سادگي ين ناجي بزرگ دل شکستگان و رهرو طريقت و بزرگي و عشق.
او که وجودي داشت سرشار از خضوع و فروتني در برابر ارباب دل و چه زيبا بازيگزي بود در بازي زندگي و الحق که مدال پر افتخار بندگي و تسليم بودن را از آن خويشتن نمود و الگويي گشت بري بازماندگان راهي نور و خوشا آنان که ين چنين رادمرداني را برگزيدند بري طريق زندگي.
طلوعي ديگر(ميلاد ستاره ي از ديار ملکوت)
آن جناب در شهري تولد يافت که نام مقدس آن با ياد شهيدان آميخته است شهري که قلب همه شيفتگان حق و شيعيان جهان بري در آغوش کشيدن آن مي تپد.شهري که خون پاک و مطهر سومين پيشوي آزادي در آن زمين جاري شد و سالار شهيدان امام حسين(ع) در آن مکان شربت شهادت نوشيد. آري در کربلي حسيني آن سيد عظيم الشأن چشم به جهان گشود و با طلوع فرخنده خود فضي منزل سيد مرتضي طباطبيي را عطراگين و منور ساخت.
شبي که سيد به دنيا آمد پدر وي درعالم خواب ديد که امام رضا(ع) دستور دادند(محمد بن اسماعيل بن بزيع)که از اصحاب(امام کاظم(ع) و امام رضا(ع) و امام جواد(ع)) بوده و در سال 220 ه0ق فوت کرده است، شمعي بر فراز بام سيد مرتضي بر افروزد؛وقتي محمد بن اسماعيل آن شمع را روشن کرد پدر گويد:مشاهده کردم نوري از آن شمع به آسمان بالا رفته بود که نهيت نداشت تعجب کردم،خديا! ين چه نوري بود که من ديدم؟
پدر از آن رويي راستين بيدار شد و در همان ساعت ستارگان با چشمک خود آمدن مولود مبارکي را به يکديگر خبر مي دادند و تبريک مي گفتند. پدر بيدار مي شود و هم زمان با بيداري او خبر مولود تازه رسيده را به او مي دهند.
سيد مرتضي با تعجب به خود مي گويد: ين يک بشر عادي و معمولي نيست.
ديگران بري خواب پدر بحر العلوم تعبيرهيي نمودند، از تعبيرهي جالب ين بود که آن نور، علم و شهرت جهاني فرزند اوست.
يکي از بزرگان گفته است: شکي نيست که آن شمع علامه بحر العلوم بود که دنيا را با نور خود روشن کرد و از روشنيي نور او، عالم منور شد مقام والي وي زبانزد عام و خاص شد، او يگانه روزگار و احياگر و زنده کننده آداب و رسوم اسلامي در جهان بود.
در بين علمي زمان بحر العلوم بلکه بعد از او شهرت دارد که او با امام عصر (روحي فداه) ملاقات نموده بلکه درهي بسته به روي وي گشوده گشته و اشکالات خود را بارها از امام(ع) سوال کرده و پاسخ شنيده است بعضي از علماء و بزرگان او را چکيده علمي قديم و جديد دانسته اند.
از همان آغاز تولد پدر به او با ديده احترام مي نگريست و بزرگش مي شمرد و از همان دوران در دامن پر محبت پدر بزرگوارش به آداب و اخلاق اسلامي پرورش يافت. وي هميشه همراه پدر بود و پدر را در زيارت حرم مطهر امام حسين(ع) در ساعات بحث و تدريس همراهي مي کرد و از مزاکرات و گفتگوهي آن جلسات بهره ها مي برد و روح تشنه خود را سيراب مي کرد.
و هنوز 7 سال از عمرش نگذشته بود که خواندن و نوشتن را به خوبي فرا گرفت و در درس دانشمندان و عالمان حضور به هم رسانيد و شاگردان ديگر از ديدن ين محصل کم سن و سال حيرت زده مي شدند و در اوائل سن تکليف به درس خارج پدر خويش راه يافت و از محضر استادان بزرگ و نامي زمان خود بهره مند شد و بعد از طي 5 سال درس و بحث فشرده به مقام بلند اجتهاد نائل آمد.
در محضر خورشید های تابان(استادان سید)
1- سید مرتضی طباطبائی بروجردی نجفی- اولین استاد سید بوده است-
2- استاد وحید بهبهانی
3- شیخ یوسف بحرانی صاحب کتاب حدائق
4- محمد تقی دورقی نجفی
5- محمد فتونی نباتی عاملی(معروف به محمد مهدی نجفی)
و اما سید بزرگوار بحرالعلوم در سال 1069 هـ.ق به نجف اشرف و حوزه بزرگ دانشهای اسلامی مشرف شد و مدت زمانی را به فراگیری علوم مختلف پرداخت پس به کربلا بازگشت و در خلال این سالها پیش آقا میرزا عبدالقاسم مدرس درس حکمت و فلسفه آموخت و آن حکیم نیز در نزد وی اصول و فقه را فرا گرفت و در آخر سال 1069 بار دیگر به نجف اشرف رفت و آن شهر را به عنوان وطن همیشگی خود قرار داد و بعد از تحصیلات و سعی وتلاش فراوان عالمی فقیه و دانشوری اصولی و فرزانه ای بزرگ شد.
دانش و تقوای سید بحرالعلوم در روزگاران استادان او(یعنی وحید بهبهانی و شیخ یوسف بحرانی) که مردم آنها را به عنوان مرجع و پناه خود می دانستند و با وجود آنها که اساس و پایه های علمی زمان خود بودند زبانزد همه اقشار بود و تمامی مردم به بلندی مقام او اعتراف می کردند و محفل درس و بحث وی همیشه از وجود شاگردان علاقه مند پر بود و آنان مانند پروانه دور او حلقه می زدند.
وحید بهبهانی در اواخر عمر مردم را در مسائل و فتواهای احتیاطی به سو سید راهنمایی می کرد و او را مجتهدی جامع الشرایط می دانست.
و در سن 30 سالگی هدایت امت به عهده سید گذاشته شد و همزمان در(ماه ذی القعده 1189هـ ق) از سوی بعضی از علمای اعلام وبزرگان ایران ومراجع عظام ان وقت به ایران دعوت شد. سید در آن سال برای زیارت مرقد امام رضا(ع) و برای دیدار از علمای بزرگ ایران از نجف اشرف خارج شد و در ئقت حرکت همه مردم به کوچه و خیابان برای بدرقه ریختند و با اشک های حسرت بار خود، سید را از دروازه شهر بدرقه نمودندو او راهی مشهد مقدس شد و در راه سفر به خراسان توقف کوتاهی در کرمانشاه نمود. در مسیر راه، فضلای زیادی از محضر او بهره مند شدند؛ چون به آستان مقدس امام هشتم نزدیک شد، اهالی خراسان و علمای شهر استقبال پر شکوهی از وی به عمل آوردند و قدمش را مبارک شمردند و بعد از ورود به مشهد با تمامی طبقات علمی، دینی، سیاسی و اقشار مختلف مردم دیدار نمود.
مدت اقامت وی در خراسان بعضی 6 سال و بعضی 7 سال ذکر کرده اند.
چرا ایشان را بحرالعلوم نامیده اند؟
سید در مدت اقامت خود در مشهد علاوه بر دیدارهای علمی با مردم و مباحثات با علمای شهر، لحظه ای از عمر مبارک خویش را به بیهودگی نگذرانید بلکه در آن سفر نیزبه درس استاد شهید میرزا مهدی اصفهانی خراسانی در فلسفه، عقائد و کلام قدم گذارده و از آن مرد بزرگ بهره های فراوان برد، لقب(بحرالعلوم) اولین بار از سوی این استاد به سید مهدی طباطبایی گفته شد.
این چراغ پر نور علم تشیع در همه علوم مهارت داشت و راستی دریا بود، دریای دانش و تقوا، او مسائل و مشکل را حل می نمود و در بزرگی و عظمت او همین بس که آیة الله شیخ جعفر کاشف الغطاء بارها با تحت الحنک(گوشه عمامه) خود کفش بحرالعلوم را پاک کرد.
مقام معنوي بحر العلوم
او مرد فضيلت و تقوا و نمونه ي کامل از اخلاق نيکوي انبياء بود. بحر العلوم معلم اخلاق و انسانيت و از مصاديق بارز اخلاق نيکو به شمار مي رفت. اگر کسي بخواهد انسانهي وارسته بعد از پيامبران(ائمه معصومين(ع)) را بشمارد و يا در ذهن خود مجسم کند بيد ين مرد عالي مقام را در رده اول قرار دهد. بعضي از بزرگان که فقط چند نفر را از نمونه هي عالي از انسانهي کامل مي دانند،يکي از آنان را همين مرد متقي و پرهيزکار مي شمارند. او نميشگر اخلاق پيامبر و راه گشي راه تزکيه و سير و سلوک و از پيروان واقعي خط عرفان بود. از نظر تواضع و فروتني در مرتبه عالي قرار داشت. او بري ديگران بيش از خود احترام و ارزش قائل بود و بري مردم، پدري رئوف و مهربان به حساب مي آمد.
وقتي کسي به خدمت او مي رسيد از ديدارش سير نمي شد آرزو مي کرد گفتگو با او طولاني تر شود، سخن گفتن و راه رفتن او انسان را متحير مي کرد در ميان مردم راه مي رفت ولي بيبنده تصور مي کرد او فرشته است، بري خدا سخن مي گفت و به ياد او بود.
هنگام حضور در مجلس درس و بحث به دليل اخلاق خوب، شاگردان پروانه وار دور او را مي گرفتند.شيفته او بودند. شاگرد بلند آوازه او(کاشف الغطاء) در حق او چنين سروده است:
«همه فضيل و اخلاق شيسته را جمع کرده ي و در دنيا هيچ فضيلتي نيست مگر ينکه از حضور تو صادر شده و تو داري آن فضيلت هستي»
از خصوصيات او، کم سخن گفتن بود مگر در مسائل علمي و يا در ذکر نام و ياد خدا.
اغلب در حال انديشه و سکوت و ياد خدا و بيشتر نگاه خود را به زمين خيره مي ساخت و به طرف بالا نگاه نمي کرد.
وقتي در ميان مردم مي نشست مثل ينکه در حال نماز و تشهد است و دستهي مبارک خويش را روي رانهيش مي گذاشت، وقتي از او سوال مي شد بري جواب دادن صورت را بالا مي آورد و با چشمي پر محبت به سوال کننده نگاه مي کرد و جواب مي داد. ملاقات کننده هرگز از ديدار وي سير نمي شد و هميشه آرزوي ديدار دوباره مي کرد.
هنگام راه رفتن به راست و چپ نگاه نمي کرد و اگر کسي همراه او ميخواست راه برود توجه نمي کرد تا بداند چه کسي است، نظر و نگاه او به اطراف، تنها بري کارهي ضروري لازم بود.
او از نظر شکوه و عظمت در مرتبه ي بود که مردم از عظمت و ابهت او نمي توانستند مسائل خود را به سادگي با او در ميان بگذارند؛ تا ينکه سيد بزرگوار تبسمي مي کرد. مقتي لب هي او تکان مي خورد و سخن مانند مرواريد از دهان مبارکش مي ريخت انسان را به ياد خدا و آخرت مي انداخت. دوستان و همراهاني داشت که مسائل را مطرح مي کردند، اگر کسي از ابهت سيد نمي توانست حرف بزند سيد اشاره به همراهان مي فرمود تا سوال آن شخص را مطرح کنند.
او به راستي زاهد و متقي بود، از نظر امکانات مادي دنيا همه چيز بري او فراهم بود ولي ارزشي بري آن قائل نبود. زرق و برق دنيا در مقابل ديدگان او بي ارزش بود و به دنيا رغبت و تميل نشان نمي داد.
ين شعار که(انسان داشته باشد ولي به داشته ها وابسته نباشد) به خوبي در زندگي او ديده مي شد و در ين طريق اقتداء به سرور زاهدان امير مومنان(ع) کرده بود که فرمود: اگربخواهم از عسل مصفا و از مغز گندم آرد درست کرده و نان بسازم، قدرت دارم ولي هيهات...
او مي کوشيد قدم در جي پي مولي موتقيان بگذارد، علي وار در مسجد کوفه مناجات مي کرد،صدي نجوي سينه سوز او بري دوستداران وي شنيدني بود، در مناجات ها بر خود مي پيچيد گويا خطاب پيامبر به ابوذر را مي شنيد که: ي اباذر! خدا را چنان عبادت کن که او را مي بيني، اگر تو اورا نبيني او تو را مي بيند.
او کارها و ساعات کارها را تقسيم نموده بود، وقتي سياهي شب همه جا را فرا مي گرفت مقداري از آن را صرف تحقيق و آماده کردن مقدمات درس و بحث مي کرد و بعد از آنکه همه چشم در خواب بودند ين انسان کامل با خدي خود راز و نياز مي کرد و از جمله دعاهيي که مقيد به خواندن آن بود دعي سيفي بود. گاه بدون حجاب و پرده به واسطه ائمه اطهار(ع) جواب را دريافت مي کرد.
بزرگي را تنها از آن خداوند مي دانست و غير او را هيچ، درب هي بسته به رويش باز مي شد و گاه دست در دست امام و پيشوي خود مي گذاشت و مشکلات جامعه مسلمين را از زبان او مي شنيد و با او در ميان مي گذارد.
شبي غذا را آماده کردند، آن بزرگوار فرمود: ميل به غذا ندارم، بعد فرمودند:
ظرفي غذا پر کنيد، ظرف غذا را بر داشت و در کوچه هي نجف به راه افتاد درب منزلي را کوبيد که تازه عروس و دامادي گرسنه بودند و شامي نداشتند تا با آن آتش گرسنگي را فرو نشانند، شام را به آنها رساند و خود نيز در کنار آنها شام ميل فرمود.
خاندان بحرالعلوم
سید محمد مهی معروف به بحرالعلوم از نسل سید ابراهیم معروف به طباطبا و از ذریه امام حسن(ع) است ئ از طرف مادربزرگ با هر دو مجلسی که از فقهای شیعه هستند نسبت دارد و از طرف مادر به مجلسی اول پیوسته می شود مجلسی اول جد اوست و مجلسی دوم دائی سید بحرالعلوم است.
شاگردان بحرالعلوم
1- کاشف الغطاء
2- سید محمد جواد عاملی شقرائی(صاحب مفتاح الکرام)
3- ملا احمد نراقی
4- محمد باقر شنقی رشتی(ملقب به حجة الاسلام)
5- سید یعقوب کوه کمری
6- سید صدر الدین عاملی اصفهانی
7- علی نقوی رضوی نصیر آبادی کلهنوی که سید بود
8- شیخ محمد ابراهیم کلباسی
9- زین العابدین سلماسی کاظمی
10- شیخ عبدالحسین الاعم
11- سید علی فرزند سید محمد
12- سید قصیر محمد فرزند معصوم رضوی خراسانی
13- اسد الله کاظمی
14- ابوعلی الحائدی صاحب(منتهی المقال)
15- عبدالله شبر
16- محمد تقی اصفهانی
17- سید ابراهیم صاحب کتاب المناهل
18- محسن اعرجی
19- محمد محدی نراقی
20- سید صادق فحام
21- میرزا محمد عبدالصانع نیشابوری اخباری
22- شیخ حسین نجف
شاگردان سید بیشتر از اینها می باشند که ما به طور اختصار به نام چند تن اشاره نمودیم.
درهای باقیمانده از آن دریای بی ساحل
1- المصابیح فی الفقه که 3 جلد است
2- الفوائد فی الاصول
3- مشکاة الهدایة
4- الدر النجفیة
5- رسالة فی الفقیر و الغنی
6- رساله ای درباره عصیر زبیبی
7- شرح الوافیه
8- رساله ای در مناظره با یهود در ذی الکفل
9- تحفة الکرام
10- مناسک حق
11- قواعد الشکوک
12- مبلغ النظر فی حکم قاصد الاربعة فی السفر
13- حاشیه بر کتاب طهارت شرایع
14- جوابهایی از مسائل حج
15- حاشیه بر ذخیره سبزواری
16- درة بهیه در نظم رئوس مسائل اصولیه
17- رسالة فی انفعال ماء القلیل
18- کتاب رجال(نعروف به فوائد رجالیه)
غروب خورشيدي ديگر
روز 24 ذي حجة1112 ق يا ماه رجب بود که بحر العلوم رخ از ديار فاني برتافت و به سوي ديار شتافت.
او بيش از 57 بهار را سپري نکرده بود که دعوت حق را لبيک گفت و روح بلند او به سوي رب العالمين شتافت و به راستي معني ين حديث تحقق يافت که ( وقتي عالمي از دنيا برود رخنه و شکافي در دين پيدا مي شود که چيزي جي آن را پر نمي کند)
حضور در محفل یار
میرزا محمد تنکابنی می نویسد: از جمله کرامات سید بحرالعلوم این است که میفرمود: شبی در مسجد سهله مشغول عبادت بودم ناگاه صدای مناجات شنیدم به طوری که دلم یکسره از جای کنده شد به طرف آن صدا رفتم. دیدم از آن مقام نور بلند است به نحوی که مثل روز روشن شده و شخصی نشسته است. سلام کردم، او جواب داد و فرمود: سید مهدی بنشین و من نشستم، سپس سید سخن را قطع کرد.
در شبستان عشق
سید محمد جواد عاملی صاحب مفتاح الکرام که از شاگردان سید است می گویند: شبی از شبها ایستادم علامه سید بحرالعلوم از درئاره شهر نجف بیرون رفتند و من نیز از پشت سر به دنبالشان رفتم تا اینکه داخل مسجد کوفه شدیم. دیدم آن جناب به مقام حضرت صاحب الامر رفته و با امام زمان(عج) گفتوگویی دارندو مسأله ای از آن حضرت پرسید. آن حضرت در جواب فرمودند: در احکام شرعیه به ادله ظاهریه مامور هستیدو تکلیف شما همان چیزی است که از آن ادله استفاده نموده اید و ماور به احکام واقعیه نیستید.
صدای آسمانی
                              چه خوش است صوت قرآن                    ز تـــــو دلربــــا شـــنیدن
                              بــه رخت نــــظاره کـــردن                    ســـــخن خـــــدا شــــنیدن
محدث نوری می فرماید: عالم صالح متدین متقی جناب میرزا حسین لاهیجی رشتی، مجاور نجف اشرف که از اعزه صلحا، و افاضل اتقیاء معروف است در نزد علما نقل کرد از عالم ربانی و موید آسمانی ملا زین العابدین سلماسی که فرمود:
روزی جناب سید بحرالعلوم وارد حرم امیرالمومنین(ع) شد و به این بیت شعر ترنم کرد:
                              چه خوش است صوت قرآن                     ز تـــــو دلربــــا شـــنیدن
پس از سید سوال کردم از سبب خواندن این بیت شعر، فرمود: چون وارد حرم حضرت امیرالمونین(ع) شدم دیدم حضرت حجت(عج) که در بالای سر تلاوت قرآن می فرمود به آواز بلند؛ چون صدای آن بزرگوار را شنیدم، آن بیت را خواندم، چون وارد حرم شدم، قرائت را ترک نموده و از حرم بیرون رفتند.
ناجی دل شکستگان
همچنین محدث نوری نقل می کند از جناب مولای سلماسی(طاب ثراه) که ناظر امور جناب سید در ایام مجاورت سید بحرالعلوم در مکه معظمه بود، که گفت: آن جناب با آنکه در شهر غربت بودو منقطع از از اهل خویشان بود مع ذلک قوی القلب بود در بذل و عطاء... و اعتنایی نداشت به کثرت مصارف و زیاده شدن مخارج.
پس اتفاق افتاد روزی که چیزی نداشتیم، پس چگونگی حال را خدمت سید عرض کردم که مخارج زیاد و چیزی در دست نیست، پس چیز نفرمود.
و عادت سید براین بود که صبح، طوافی دور کعبه می کرد و سپس به خانه می آمد در اتاقی که مختص به خودش بود می رفت. در این وقت ما قلیانی برای او می بردیم، آن را می کشید، پس بیرون می آمد و در اتاق دیگر می نشست و شاگردان از هر مذهبی دور او جمع می شدند و برای هر گروه به طریق مذهبشان درس می گفت.
در آن روز که شکایت از تنگدستی در روز گذشته کرده بودم، چون از طواف برگشتیم و حسب العاده قلیان را حاضر کردم که ناگاه کسی در را کوبید سید بحرالعلوم به شدت مضطرب شد و به من گقت: قلیان را بگیر و از اینجا بیرون ببر وخود بهشتاب برخاست و رفت نزدیک در و ور را باز کرد.
دیدم شخص جلیلی به هیئت اعراب داخل شد و نشست در اتاق سید و سید در نهایت ذلت و مسکنت و ادب نزدیک درب نشست و به من اشاره کرد که قلیان را نزدیک نبرم. پس ساعتی نشستند و با هم سخن می گفتند آنگاه شخص جلیل برخاست و در خانه را باز کرد و سید نیز با شتاب برخاست و در خانه را باز کرد و دو دستش را بوسید و او را بر شتری که در آن خانه خوابانیده بود سوار کرد و او رفت و سید در حالی که رنگ چهره اش تغییر کرده بود بازگشت و حواله ای به من داد و گفت: این حواله ای است برای مرد صرافی که درکوه صفا می باشد ببر و بگیر از او آنچه در این حواله نوشته شده.
پس آن حواله را گرفته و بردم آنرا نزد همان مرد، چون حواله را گرفت و نگاه کرد بوسید و روی چشمانش گذاشت و گفت: برو چند حمال بیاور. پس رفتم و 4 حمال آوردم. آن مرد صراف به قدری که 4 حمال قوت داشتند ریال فرانسه که رایج آن زمان بود آورد و برداشتند و ریال ایرانی 5 قران ایرانی است و مقداری زیادتر؛ پس حمالها آن ریال ها را برداشتند و به خانه آوردند. یکی از روزها تصمیم گرفتم نزد آن صراف بروم تا از احوال او جویا گردم و اینکه آن حواله از چه کسی بوده، اما چون به صفا رسیدم نه صرافی دیدم و نه دکانی، پس از کسی که در آنجابود پرسیدم از حال صراف. گفت: ما هرگز در اینجا صرافی ندیده ایم و در اینجا فلانی می نشیند. پس دانستم که این از اسرار ملک علام بود.
و چندین تشرف دیگر از کرامات آن بزرگوار به شمار می آیند.
امیدواریم بتوانیم قطره ای از این دریای بی ساحل را دردل خود جای دهیم.
|
|
 |
|
|