بزرگ کردن کوچک کردن اندازه اولیه

تاريخ / زمان

 

خوش آمدید

نام کاربری:

کلمه عبور:


به خاطر داشتن

[ ]
[ ]

لینکها

دانشنامه


1388/12/24

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ - افزودن این مطلب به بالاترین افزودن این مطالب به سایت دنباله افزودن این مطلب به سایت کلوب ADD TO DIGG ADD TO REDDIT


 
نماد شيطان پرستي بر روي سر مردم
 
روش‌هاي تبليغ گروه‌هاي انحرافي در بين جوانان به صورت گسترده
در جامعه به چشم مي‌خورد که از آن مي‌توان به علامت «X» که به صورت بوگيرهاي ماشين در سطح شهر تهران توزيع شده ياد کرد که نماد يکي از گروه‌هاي ماسوني به نام «کابالا» است و همين علامت در روز ولنتاين با مفهوم بوسه بر روي هدايا و کارت پوستال‌ها حک مي‌شود.  

به گزارش   آتی نیوز، در ادامه فعاليت‌هاي گروه‌ها و فرقه‌هاي شيطان‌پرست در کشور، عناصر اين فرقه با معرفي نمادها به عنوان مد و مسائل تزئيني در بين مردم به ويژه جوانان، به تبليغ اين فرقه انحرافي مي‌پردازند.

برخي از آرايشگاه‌هاي مردانه اخيراً نوعي جديد از اصلاح سر را در دستور کار خود قرار داده‌اند که نمادهاي شيطان‌پرستان به صورت واضح بر روي سر افراد نمايان مي‌شود.

در اين شيوه اصلاح، علامت صليب وارونه (از نمادهاي گروه‌هاي شيطان‌پرستي) که معنا و مفهوم ضدمسيحيت را دارد به چشم مي‌خورد
.
 
عضوگيري وهابی‌ها با 200 هزارتومان حقوق

اخبار دریافتی از عضو گیری گروه های وهابی در برخی از استان های مرزی کشور حکایت دارد.
 
به گزارش جوان آنلاین،اخیرا گروهی از وهابیون در برخی از استان های مرزی کشور اقدام به تبلیغ وهابیت و تلاش برای جذب برخی افراد داشته اند.
 
این گروه عمده فعالیت خود را روی قشر جوان اهل تسنن متمرکز کرده و در روزهای جمعه بعد از نماز ظهر و عصر با استفاده از تعطیلی جمعه و فراغت بسیاری از نوجوانان و جوانان به تبلیغ وهابیت می پردازند.
 
گفته می شود گروه مزبور در راستای جذب بیشتر قول پرداخت حقوق ماهیانه 200 هزار تومان به هریک از داوطلبان همکاری در راستای حضور در برنامه ها و جذب سایر افراد ،داده اند.

 
آغاز کار همایش تقریب مذاهب اسلامی در سوریه

ششمین همایش تقریب میان مذاهب اسلامی با عنوان "خط مشی اسلامی در عملی سازی اتحاد مسلمانان" از صبح دیروز در کتابخانه ملی اسد در دمشق كارش را آغاز كرد.
 
این همایش با همکاری مجمع جهانی تقریب میان مذاهب اسلامی ایران و وزارت اوقاف سوریه و نیز اهتمام رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی به مدت دو روز ادامه خواهد داشت.
دبیر مجمع جهانی تقریب مذاهب در مراسم افتتاحیه این همایش گفت پس از اجلاس تهران این همایش بزرگترین نشست با عنوان وحدت است که موضوع مقاومت به عنوان نماد وحدت اسلامی محور آن خواهد بود.
آیت الله تسخیری افزود، نیاز امروز امت اسلامی به وحدت بیش از گذشته است و اختلافات میان مسلمانان راکه دشمنان درپی آن هستند برای رسیدن به اهداف سیاسی و اقتصادی خودشان است.
معاون دبیرکل حزب الله لبنان نیز در سخنانی در این همایش تلاش دشمن برای تفرقه میان مسلمانان به ویژه در موضوع مقاومت و لزوم توجه به این مسئله را مورد تاکید قرار داد. 
 
شیخ نعیم قاسم افزود، مقاومت همچون شمعی در آسمان وحدت اسلامی است که در پرتو آن عزت و افتخار مسلمانان در برابر دشمنان متجلی می شود و همه گروه های مقاومت مانند حماس ، جهاد اسلامی و حزب الله یک هدف آن هم سربلندی و عزت مسلمانان را دنبال می کنند.
معاون دبیرکل حزب الله لبنان ایجاد تفرقه میان مسلمانان را با انگیزه های سیاسی خواند و تاکیدکرد از دولتمردان و علمای کشورهای اسلامی می خواهیم تا این اختلافات سیاسی را برای رسیدن به منزلت و شان واقعی امت اسلامی کنار بگذارند.
همچنین شیخ رمضان البوطی امام جماعت مسجد جامع دمشق نیز دیگر سخنران صبح دیروز این همایش بود.
وی گفت: وجود مذاهب مختلف در اسلام نشانه ای از تضاد و حذف دیگری نیست بلکه بیانگر رشد فکری مسلمان است و بر این اساس باید امکانات همه مذاهب در مسیر تجلی اتحاد امت اسلامی قرار گیرد.
اسقف اعظم مسیحیان ، وزیر اوقاف و مفتی اعظم سوریه ، سفیر ایران در این کشور و عضو شورای سیاسی حزب الله لبنان دیگر سخنرانان پیش از ظهر این همایش بودند.
پیام اسلام و ابعاد وحدت جهانی آن ، مفاهیم نظری وحدت اسلامی در قرآن و سنت شریف ، ابعاد عملی وحدت اسلامی و انسانی در زندگی پیامبر اکرم (ص) و نقش امر به معروف و نهی از منکر در وحدت امت از دیگر موضوعات سخنرانان عصر دیروز و امروز این همایش است.
 



توسط : admin1 - يكشنبه 23 اسفند 1388 - 23:20:03    خواندن / ارسال نظرات :0

احسن القصص شرح مستند داستان حضرت يوسف (ع)‏‏ - ۴ -

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ - افزودن این مطلب به بالاترین افزودن این مطالب به سایت دنباله افزودن این مطلب به سایت کلوب ADD TO DIGG ADD TO REDDIT


احسن القصص
شرح مستند داستان حضرت يوسف (ع)‏‏ - ۴ -
سيد هاشم رسولى محلاتى

يوسف را شناختند
پسران يعقوب در آن حالت اضطراب و سرگشتگى به همه چيز فكر مى كردند و تنها چيزى كه به فكرشان نمى رسيد، اين مطلب بود كه ممكن است اين شخصيت بزرگى كه روزها آنها را به اين خوارى در برابرش واداشته همان برادر كوچكشان يوسف باشد، با شنيدن اين جمله ناگهان يكه خورده و همين مسير فكرشان عوض شد و خيره خيره به سيماى عزيز مصر نگاه كردند.
با خود مى انديشيدند چه شد ناگهان عزيز مصر نام يوسف را به ميان آورد و رفتار جاهلانه ما را درباره يوسف پيش كشيد! مثل اين كه عزيز در اتفاق هاى گذشته و آزارهايى كه ما به يوسف كرديم همه جا خود آنها همراه ما بود! و باز فكر كردند شايد بنيامين آنها را به او گفته است . اما دوباره با خود گفتند بنيامين هم كه در آن موقع حضور نداشتند و كسى جز خود آن ها و يوسف از اين ماجرا اطلاعى ندارد! و تا كنون نيز به كسى اظهار نكرده اند. كم كم به يادشان افتاد عزيز مصر در سفرهاى قبلى نيز از حال پدر و برادران ديگرشان جويا مى شد و دقيقا به گزارش هايشان گوش مى داد و گاهى بر اثر شنيدن مصيبت هاى پدرشان يعقوب حالش دگرگون مى شد، ولى خوددارى مى كرد و در پى آن به ياد پذيرايى گرمى كه عزيز مصر در سفر اول از آنها كرد و كالاهايشان را در بنه و بارشان گذاشت و افتاد و همچنين اصرار عزيز براى آوردن بنيامين در سفر اول و سپس نگه داشتنش با آن تدبير در سفر دوم و سخن پدر در هنگام حركت در سفر سوم كه به آنها گفت : برويد و از يوسف و برادرش بنيامين جست و جو كنيد و از لطف خدا مايوس نشويد و اينها و مطالب ديگر يكى پس از ديگرى زنجيروار از پيش نظرشان عبور كرد و ناگهان به اين كفر افتادند شايد اين شخصيت بزرگ يعنى عزيز مصر همان برادرشان يوسف است كه كاروانيان او را به مصر آورده و جريان حوادث او را به اين مقام رسانده است . اين فكر لحظه هاى هم چون برق به مغزشان تابيد و آنها را وادار كرد كه سرهاى خود را بلند كرده و در قيافه عزيز مصر بيشتر دقت كنند، آنان با تاملى كه در سيماى يوسف كردند، اين فكر را تقويت كرد و خواستند بپرسند: آيا تو همان يوسف برادر ما هستى ؟ اما مى ترسيدند اگر حديسشان به خطا نرفته و درست باشد و او همان يوسف برادر خودشان باشد كه بدون هيچ گونه جرم و تقصيرى آن همه آزارش كرده و از دامن پر مهر پدر جدا نمودند، در چنينى وضعى آنها چگونه از رفتار گذشته خود عذر بخواهند و با چه رويى به صورتش نگاه كنند و در حضورش توقف كنند، ولى بزرگوارى او را به نظر آورده و طاقت تحمل را هم از كف داده بودند و به خود جرئت داده گفتند: آيا تو همان يوسفى ؟ گفت : آرى من يوسفم و اين هم برادر من است كه تحت لطف و عنايت خداى تعالى قرار گرفته و خدا بر ما منت نهاده است (137) و تا به امروز همه جا به من مهر ورزيده و در هر پيش آمدى مرا حفظ فرموده است . يعنى خداى تعالى بود كه با لطف و عنايت خود مرا از چاه نجات داد و مرا در خانه عزيز مصر جايم داد و هم او بود كه مكر زنان را از من گردانيد و درخواستم را اجابت فرمود و در زندان جايم داد و از زندان آزادم كرد و هم او بود كه .... خلاصه تاكنون همه جا لطف عميم خداوند شامل حالم بود و برادرم بنيامين نيز مانند خودم پيوسته مورد عنايت بى دريغ حق تعالى قرار داشته تا به امروز كه در كنارم نشسته و از نعمت هاى الهى برخوردار است . اما بدانيد كه ...  پسران يعقوب سراپا گوش شده اند و دقيقا به سخنان عزيز مصر كه اكنون فهميده اند همان برادر كوچكشان يوسف است گوش فرا مى دهند. از طرفى شوق بى اندازه اى به آنان دست داده بود و در پوست خود نمى گنجيدند و نمى دانستنند يوسف چه مى خواهد بگويد و آنها از كجا بايد سخن خود را آغاز كنند، و از سوى ديگر عرق شرم و خجالت از رفتار گذشته در پيشانى شان نشسته و نمى دانستند چگونه براى آزارها و اهانت ها و بى ادبى هاى خود عذر بياورند.
مطلب ديگرى كه براى آنها به صورت معما درآمده و به آن فكر مى كنند اين است كه مى خواهند بدانند يوسف از كجا به اين مقام رسيده و به چه وسيله به اين منصب مهم در مصر گماشته شده است و احتمالا افكار ديگرى نيز به مغزشان خطور كرده و از خود مى پرسند: او كه تربيت شده دامن يعقوب و بزرگ شده خانه پيامبران الهى است ، مسلما از زد و بندهاى سياسى دور بوده و ساحت مقدسش از تملق ها و چاپلوسى هاى بى جا مبرا و پاك است . و روحيه بلند و با عظمت او و خاندان او عظمت او و خاندانش و چاپلوسى هاى بى جا مبرا و پاك است . روحيه بلند و با عظمت او و خاندانش هيچ گاه به او اجازه نمى دهد كه براى رسيدن به اين منصب ها و مقام هاى موهوم و خيالى همه چيز را فدا كند و پا روى شرف و انسانيت خود بگذارد، بديهى است كه يك نظر غيبى در كار بوده و خداى تعالى روى لياقت و شايستى يوسف يا به پاس حسن خدمت و انجام وظيفه بندگى او خواسته تا مختصرى از پاداش بى حد او را در اين جهان به وى ارزانى دارد و دوستى و علاقه شديد او را در دل هاى مردم قرار داده و مقام و منصبى را هم ظاهرا در اختيار او بگذارد، يا خواسته تا در اين سال هاى قحطى ، آذوقه مردم مصر و شهرهاى اطراف را تحت اختيار و اداره مردم الهى و شخصى دادگر و دلسوز قرار دهد و ميليون ها جمعيت از خطر نابودى و هلاكت برهاند. اين افكار و اين هيجان ها و اضطراب ها سبب شده بود كه فرزندان يعقوب به دقت به سخنان يوسف را گوش دهند و ببينند چه مى گويد و سر گذشت خود را تا رسيدن به مقام فرمانروايى مصر چگونه نقل مى كند و چه سبب شده كارش به اينجا بكشد كه تمامى آذوقه و خوراك ميليون ها مردم در اختيار و قبضه او قرار گيرد و علاقه و محبتش در اعماق دل ها جاى گيرد و مردم تا سر حد پرستش او را دوست بدارند . يوسف صديق نيز فرصتى به دست آورد كه تا يكى دو تا از حقايق مسلم اين جهان را گذشته از اين كه جنبه آموزشى و تربيتى دارد، مردم را به خداى عالم و آفريننده بزرگ جهان هدايت كرده و موجب تقويت رو ح ايمان و معنويت آنان مى شود، گوشزد كند و رمز عظمت و سعادت حقيقى را براى برادران و مردم ديگر بيان فرمايد. او وقتى برادران را آماده شنيدن ديد، سخن خود را اين گونه ادامه داد: آرى بدون شك هر كس تقوا و صبر پيشه سازد، خداوند پاداش نيكوكاران را تباه نمى كند (138) فرزند برومند يعقوب و پيامبر بزرگ الهى ضمن اين كه رمز موفقيت و عظمت خود را براى برادران بيان مى كند، اين حقيقت را نيز گوشزد مى كند كه پاداش نيكوكاران در پيشگاه پروردگار جهان ضايع نمى شود و خداى تعالى مردمان با تقوا و شكيبا را بى اجر نمى گذارد.
برادران يوسف كه مبهوت جلال و عظمت برادر خود گشته و از رفتار گذشته خود به سختى پشيمان و خجلت زده اند، چاره اى جز اعتراف به گناه و خطايشان ندارند. در ضمن اين حقيقت را نيز درك كرده اند كه با تمام كوشش و تلاشى كه در خوار كردن يوسف كردند، چون خداى بزرگ مى خواست تا او را به عظمت و بزرگى برساند، به تمام نقشه هاى او اثر معكوس داد و سرانجام آن چه را كه حاضر به شنيدن هم نبودند امروز در برابر روى خود مى بيند.
آنها كه حتى حاضر به شنيدن خواب يوسف كه حكايت از برترى آينده وى بر آنها مى كرد نبودند و يوسف را خيلى كوچك تر از آن مى دانستند كه بتوان روزى از نظر نيرو و شخصيت در رديف آنان قرار گيرد، يك روز مشاهده مى كنند خداوند بزرگ ترين مقام هاى سياسى و اجتماعى را به او عنايت كرده و ميلون ها نفر هم چون پسران يعقوب و برتر و بالاتر از آنان نيز محكوم امر و نهى او هستند. آنان كه حاضر نبودند يوسف حتى نزد پدر نيز از آنان محبوب تر باشد و اين مقدار امتياز را هم بر وى روا نمى داشتند، اكنون مى بينند پروردگار متعال محبتش را در قلب ميليون ها مردم مصر و بلاد مجاور قرار داده و مردم تا سر حد عشق يوسف را دوست مى دارند و گذشته از فرمانروايى ظاهرى بر دل ها نيز حكومت مى كند. آنان كه در آن روز حاضر نشدند يك پيرآهن را در تن يوسف بگذارند و در برابر درخواست او كه از آنها مى خواست تا بدنش را برهنه نكنند و اين پوشش مختصر را براى سرما و گرما در تنش بگذارند، مسخره اش مى كردند و در پاسخش مى گفتند از ماه و خورشيد و ستارگانى كه در خواب ديده اى درخواست كن تا به كمكت بيايند، امروزه خود را در كمال خوارى و كوچكى در برابر تخت فرمانروايى يوسف مى بينيد كه براى تهيه لقمه نانى خشك دست نياز به درگاهش دراز كرده و از وى مى خواهند تا از روى فضل و كرم قدرى گندم براى سد جوعشان دهد. اعتراف به گناه  در چنين موقعيتى براى پسران راهى جز اقرار به فضيلت و برترى يوسف و چاره اى جز اعتراف به خطا باقى نماند. فرزندان اسرائيل سرشان را بلند كرده و گفتند: به خدا سوگند كه خدا تو را بر ما برترى داده و ما خطا كار بوديم (139) يعنى هم در اين فكر كه خيال مى كرديم مى توانيم تو را از چشم پدر دور كرده و خوار كنيم خطا كرديم ، و هم در رفتارمان خطا كار و گنه كاريم و اكنون اميد عفو و بخشش از تو داريم . يوسف صديق نيز با همان بزرگوارى و جوانمردى مخصوص به خود براى رفع نگرانى و اضطرابى كه در چهره برادران مشاهده كرد آنان را مخاطب ساخته و فرمود: امروز بر شما سرزنشى نيست (140) و از جانب من آسوده خاطر باشيد شما را عفو كرده و گذشته را ناديده مى گيرم و از طرف خداى تعالى نيز مى توانم اين نويد را به شما بدهم و از وى بخواهم كه خدا نيز از گناه شما درگذرد، زيرا او مهربان ترين مهربانان است . پسران يعقوب نفس راحتى كشيدند و گذشته از احساس غرور عظمتى كه در پناه عزيز مصر در وجودشان مى كردند، فكرشان از انتقام يوسف هم راحت شد و با وعده اى كه يوسف داد تا از خداى تعالى نيز برايشان آمرزش ‍ بخواهد از اين نظر هم تا حدودى آسوده خاطر شدند.
اما مشكلشان تنها اين بود كه يوسف از خطاهاى آنها چشم پوشى كند و به دنبال آن خداى تعالى گناهشان را بيامرزد. اينها بر اثر آن افكار شيطانى كه سبب شد يوسف را از خانه پدر دور سازند و به واسطه آن خصلت نكوهيده يعنى حسد و رشكى كه بدو بردند و موجب شد تا برادر عزيز خود را به قعر چاه اندازند و بگويند او را گرگ خورده ، پدر بزرگوار خود را به مصيبتى دچار كردند كه بر اثر اندوه فراوانش در فراق يوسف ، چشمانش نابينا و از قوه بينايى محروم گرديد. و در همان مسير مكرر به پدر خود نسبت گمراهى داده و زبان جسارت و بى ادبى به ساحت قدس آن پيامبر بزرگوار الهى گشوده بودند اكنون كه يوسف گم شده پيدا شده و دروغشان آشكار گرديده است ، با چه رويى نزد پرد بازگردند و اين ناراحتى و شكنجه روحى را تا زنده ايد چگونه تحمل كنند كه بى سبب موجب آن همه بلا و اندوه پدر گشتند و كارى كردند پدر پيرشان از نعمت بينايى محروم شد. تا وقتى كه اين واقعه نيز پيش نيامده بود، پسران اسرائيل از نابينا شدن پدر رنج مى بردند و براى خاندان يعقوب مصيبت عظيمى بود كه بزرگ خانواده در حال نابينايى به سر برد و نتواند به خوبى از آنان سرپرستى و كفالت كند، اما اكنون سرافكندگى و شرمندگى و ناراحتى بيشترى آنها را فرا گرفته و نمى دانند اين مشكل بزرگ را چگونه حل كنند و همچنين حوادث بعدى ....
در اين وقت ناگهان يوسف جمله اى گفت و ضمن حل كردن اين مشكل بزرگ آنها را نيز غرق در تعجب و شگفتى نمود، عزيز مصر در تعقيب سخنان قبلى خود اين جمله را گفت :  ....


توسط : admin2 - يكشنبه 23 اسفند 1388 - 22:44:28    خواندن / ارسال نظرات :0

احسن القصص شرح مستند داستان حضرت يوسف (ع)‏‏ - ۳ -

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ - افزودن این مطلب به بالاترین افزودن این مطالب به سایت دنباله افزودن این مطلب به سایت کلوب ADD TO DIGG ADD TO REDDIT


                                      احسن القصص
                    شرح مستند داستان حضرت يوسف (ع)‏‏  - ۳ -
     سيد هاشم رسولى محلاتى

درسى آموزنده ديگرى از قرآن  
از آن جا كه هدف قرآن كريم در نقل داستانهاى گذشتگان تربيت افكار و توجه دادن بندگان خدا به مبداء و معاد و تهذيب نفوس و كمال انسان ها است و بيشتر جنبه تربيتى و آموزشى دارد؛ در هر جا به تناسب ، اين هدف عالى را تعقيب نموده و تذكرهاى سودمندى به ساير افراد مى دهد. قرآن كريم در اين فصل از داستان يوسف نيز پس از ذكر موضوع آزادى يوسف از زندان و رسيدن وى به بزرگ ترين مقام هاى ظاهرى و جلب اطمينان و دوستى شاه مصر و بزرگان آن كشور، يك نتيجه بسيار عالى گرفته و درس ‍ آموزنده اى به ساير انسان ها داده و چنين مى گويد: و اين چنين يوسف را در آن سرزمين تمكن و قدرت داديم به هر گونه و در هر جا كه مى خواهد در كارها تصرف و امر و نهى كند و ما هر كه را بخواهيم به رحمت خويش ‍ مخصوص داريم و پاداش نيكوكاران را تباه و ضايع نمى كنيم و همانا پاداش ‍ آخرت بهتر و زيادتر است براى كسانى كه ايمان آورده و تقوا و پرهيزگارى دارند. (89) قرآن كريم در اين جا دو حقيقت را گوشزد مى كند: يكى مربوط به زندگى اين جهان ناپايدار است و ديگرى به عالم آخرت و زندگى ابدى آن جهان . آنچه مربوط به زندگى اين جهان است ، اين كتاب بزرگ آسمانى با نشان دادن يك نمونه بارز از سرگذشت يكى از پيغمبران بزرگ الهى به پيروان خود اين درس را مى دهد كه عزت و ذلت اشخاص به دست بندگان ناتوان خدا و تحت اختيار اين و آن نيست كه هر كه را بخواهد روى حب و بغض ها عزيز گردانند يا هر كسى را اراده كنند، روى هوا و هوس ها خوار و زبون سازند؛ بلكه دادن عزت و گرفتن آن تنها به دست خداست و خدا به هر كه خواهد عزت دهد و از هر كه خواهد بگيرد. البته خداى متعال نيز بدون علت و بى سبب به كسى چيزى نمى دهد و بى علت نيز چيزى را از كسى نمى گيرد؛ بلكه عمل خود افراد و لياقت آن زمينه اى را براى اعطاى نعمت ها و منصب ها فراهم ساخته ، چنان كه كردار خود آنان و بى لياقت ايشان است كه زمينه را براى سلب نعمت ها و آمدن بلاها و نقمت ها آماده مى سازد. اگر خداوند متعال آن عزت و عظمت را به يوسف داد، براى آن بود كه همسر عزيز مصر و برادرانش كه بعدا به مصر آمدند و يوسف را شناختند به اين حقيقت واقف شدند كه عزت و ذلت به دست آنها و امثال آنها نيست ؛ بلكه به دست آفريننده اين عالم و خالق اين جهان هستى است ؛ از اين رو آنان هر چه خواستند يوسف را خوار و زبون سازند و به همان اندازه خداى تعالى او را عزيز و محترم گردانيد. آنان از علاقه قلبى يك پدر پير به وى حسادت ورزيده و زندگى محدود خانه يعقوب و فرمان بردارى محوطه كاخ عزيز را از او دريغ داشتند. خداى تعالى فرمانروايى بى چون و چراى تمام كشور مصر را به او موهبت فرمود و عظمت و محبت او را در دل ميليون ها انسان انداخت . آنها با تشكيل جلسات متعدد، نقشه نابودى و خوارى يوسف را كشيدند، اما خداى تعالى به وسيله همان نقشه ها زمينه عظمت و آقايى يوسف را فراهم ساخت .
همه اين عزت و عظمت ها به سبب آن بود كه يوسف در مقام بندگى حق تعالى از دايره عبوديت پا بيرون ننهاد و با تقوا و عمل نيك در همه جا لياقت و شايستگى خود را براى دريافت عنايت ها و موهبت هاى الهى ابراز داشت و خداى تعالى نيز اين عزت و مقام را به او عنايت فرمود.
اين حساب نه فقط در مورد يوسف عزيز است ، بلكه درباره همه افراد اين گونه است و داستان يوسف نمونه و شاهدى براى بيان اين حقيقت است و چنان كه گفتيم تمام نعمت ها و عطاياى الهى تحت حساب و نظم است و بى نظمى و بى عدالتى در دستگاه پروردگار متعال و جهان آفرينش وجود ندارد.
دهنده اى كه به گل نكهت و به گل جان داد
 
به هر كه هر چه سزا حكمتش آن داد (90)
اين راجع بببه زندگى ناپايدار اين جهان و نخستين حقيقتى كه خداى تعالى در اين جا تذكر مى دهد. از اين مهم تر حقيقت ديگرى است كه خداوند در آيه دوم در مورد زندگى جهان آينده و عالم آخرت گوشزد فرموده و بيان مى دارد و تا افراد باايمان و پرهيزكار و بلكه همگان بدانند پاداش نيكى كه خداوند براى آنان در آخرت آماده كرده و در آن جهان به آنان مى دهد، به مراتب بهتر و بيشتر از اين جهان خواهد بود و قابل مقايسه و سنجش با پاداش هاى اين جهان نبوده و نخواهد بود، زيرا نعمت هاى اين جهان و مقام و منصب آن هر چه و به هر اندازه و مقدار كه باشد، دوام و بقايى ندارد و زوال ناپايدار و محدود است ؛ گذشته از اين كه با هزاران ناراحتى و كدورت آميخته و با انواع ناكامى ها و محنت ها تواءم و مخلوط است و هيچ نوشى بدون نيش و هيچ لذتى بدون رنج و عذاب نيست ، ولى نعمت هاى جهان آخرت از هر گونه ناراحتى و محنتى پاك و خالص بوده و هيچ گونه رنج و تعبى در آن وجود ندارد. عظمت يوسف در مصر به آن جا رسيد كه  طبرسى در تفسير خود از كتاب النبوه روايت كرده است كه امام رضا (عليه السلام ) فرمود: يوسف پيش از اين كه فرمانروا گرديد به جمع آورى آذوقه و غله پرداخت و در هفت سال فراوانى انبارها را پر كرد و چون سالهاى قحطى رسيد، شروع به فروش غله كرد. و در سال اول مردم هر چه درهم و دينار و پول نقد داشتند، همه را به يوسف داده و آذوقه و غله گرفتند تا جايى كه ديگر در مصر و اطراف آن درهم و دينارى به جاى نماند، جز آن كه همگى ملك يوسف شده بود و چون سال دوم شد، جواهرات و زيورآلات خود را به ملك يوسف شده بود و چون سال دوم شد، جواهرات را به نزد يوسف آورده و در مقابل آن كه در ملك يوسف در آمده بود؛ و در سال سوم هر چه دام و رمه و حيوانات چهارپا داشتند، همه را به يوسف داده و آذوقه دريافت داشتند تا جايى كه ديگر حيوان چهارپايى در مصر نبود، مگر آن كه ملك يوسف بود. در سال چهارم هر چه غلام و كنيز و برده داشتند، همه را به يوسف فروختند و آذوقه گرفته و خوردند و تا جايى كه ديگر در مصر غلام و كنيز نماند كه ملك يوف نباشد؛ سال پنجم خانه و املاك خود را به يوسف دادند و آذوقه خريدند تا آنجا كه در مصر و اطراف آن خانه و باغى نماند، مگر آن كه همگى ملك يوسف شده بود. سال ششم مزارع و آب ها را به يوسف داده و با آذوقه ملك يوسف شده بود. سال ششم مزارع و آبها را به يوسف داده و با آذوقه مبادله كردند و ديگر مزرعه و آبى نبود كه ملك يوسف نباشد. سال هفتم خودشان را به يوسف فروختند و آذوقه خريدند و ديگر برده و آزاديى نبود كه ملك يوسف نباشد. بدين ترتيب هر انسان آزاده و برده اى ، با هر چه داشتند، همه در ملك يوسف در آمده بود و مردم گفتند: تا كنون نديده و نشنيده ايم كه خداوند چنين ملكى به پادشاه عنايت كرده باشد و چنين علم و حكمت و تدبيرى به كسى داده باشد.
در اين وقت يوسف به پادشاه مصر گفت : در اين نعمت و سلطنتى كه خداوند به من در مملكت مصر عنايت كرده چه نظرى دارى ؟ راءى خود را كه اين باره بازگو كه من در اين كار نظرى جز خير و صلاح نداشته و آنان را از بلا نجات دادم و كه خود بلايى بر آنها باشد و اين لطف خدا بود كه آنان را به دست من نجات داد! شاه گفت : هر چه خودت صلاح مى دانى درباره شان انجام بده و راى همان راى توست
يوسف فرمود: من خدا را گواه مى گيرم و تو نيز شاهد باش كه من همه مردم مصر را آزاد كردم و اموال و غلام و كنيزشان را بدان ها بازگرداندم و حالا پادشاهى و فرمانروايى تو را نيز به خودت وامى گذارم ، مشروط بر آن كه به سيره و روش من رفتار كنى و جز بر طبق حكم من حكومت نكنى . شاه گفت : اين كمال افتخار و سر بلندى است من است كه جز به روش و سيره تو رفتار نكنم و جز بر طبق حكم تو حكمى نكنم و اگر تو نبودى توانايى بر اين كار نداشتم و اين سلطنت و عزت و شكوهى كه دارم از بركت تو به دست آوردم و اكنون گواهى مى دهم كه خدايى جز پروردگار يگانه نيست كه شريكى ندارد و تو فرستاده و پيغمبر او هستى و در همين منصبى كه تو را بدان منصوب داشته ام ، بمان كه در نزد ما همان منزلت و مقام را دارى و امين ما هستى . (91) برادران يوسف در مصر  سال هاى فراخى و پر محصول به پايان رسيد و هفت سال قحطى پيش آمد و اين قحطى و خشكسالى به شهرها و بلاد اطراف مصر نيز سرايت كرد و حدود شامات و سرزمين فلسطين هم دچار قحطى شدند و درصدد تهيه غله و آذوقه از اين طرف و آن طرف برآمدند، با اين تفاوت كه در كشور مصر فرزند خردمند و فرزانه يعقوب طبق آنچه مى دانست ، از سالها پيش غله ذخيره كرد و پيش بينى آن سالهاى سخت را كرده بود و مردم مصر به بركت يوسف آذوقه داشتند، ولى در شهرهاى مجاور كشور مصر اين پيش بنى نشده و از اين رو در خطر نابودى قرار گرفته بودند.
از جمله بلاد مجاورى كه در مضيقه سختى قرار گرفتند، مردم كنعان بودند و خاندان يعقوب نيز در آن قريه زندگى مى كردند. مرحوم طبرسى در مجمع البيان و صدوق در امالى نقل كرده اند يعقوب فرزندان خود را جمع كرد و بدآنها گفت شنيده ام در مصر آذوقه براى خريداران هست و فروشنده آن مرد صالحى است ، شما نزد او برويد كه ان شاء الله به شما احسان خواهد كرد.
فرزندان يعقوب بضاعت مختصرى براى خريدارى غله تهيه كردند و بارها را بستند و به سوى مصر حركت كردند، اما خبر نداشتند فروشنده غله همان برادرشان يوسف است كه سالها پيش ، از حسادت او را به چاه افكندند و تا به آن روز نمى دانستند چه به سر او آمده و به چه سرنوشتى دچار شده و امروز فرمانرواى كشور مصر گرديده و تمامى انبارها در آن كشور تحت اختيار و نظر او است . تنها پسرى كه يعقوب از ميان پسران نزد خود نگه داشت ، بنيامين برادر مادرى يوسف بود و اين نيز بدان سبب بود كه يعقوب به سن پيرى رسيده و از كار افتاده بود و بنيامين را كه ظاهرا كوچك تر از ديگران بود، براى كمك خويش و رسيدگى به كارهاى شخص پيش خود نگه داشت و شايد علت ديگرش هم آن بود كه از هنگام گم شدن يوسف عزيز، پدر دلسوخته و غم ديده اش با ديدار دل خويش را در اين اندوه تسليت مى داد و حتى المقدور او را از خود جدا نمى ساخت . (92)
بارى ده پسر يعقوب به سوى مصر حركت كردند، آنان براى تهيه غله و آذوقه راه ها را به سرعت مى پيمودند، تا هر چه زودتر به خانه و ديار خود بازگشته و خاندان خويش را از مضيقه رهايى بخشد. به گفته بعضى ، يوسف صديق نيز براى آن كه امر خريد و فروش غله منظم باشد و محتكران و تاجران سودجو از اين موقعيت سؤ استفاده نكنند و يا ماءموران دولتى در تقسيم و فروش از دايره عدالت پا بيرون ننهند، دستور داده بود كه برنامه دقيقى در خريد و فروش غله انجام گيرد و نام تمام خريداران و دريافت كنندگان را روزنامه در دفترى ثبت و ضبط كنند و در پايان هر روز آن در دفتر را به نظر وى برسانند. به ويژه درباره كسانى كه از خارج مصر مى آمدند، كنترل و دقت بيشترى مى شد تا مبادا تاجران و سرمايه داران شهرهاى مجاور و كشورهاى هم جوار روى دشمنى و عداوت يا منتقل سازند، از اين رو دستور داده بود نسبت به كسانى كه از خارج كشور براى خريد غله به مصر مى آيند، بازپرسى و تحقيق بيشترى شود و قبل از انجام معامله و مشخصات آن را ضبط كرده و به اطلاع يوسف برسانند. روزى ماموران يوسف نام ده برادر را كه از كنعان آمده بود، ثبت كرده و به نظر يوسف رساندند، به محض آن كه چشم يوسف به نام برادرانش افتاد، تكانى خورد و دقت بيشترى روى آن نام كرد.


توسط : admin2 - يكشنبه 23 اسفند 1388 - 22:40:48    خواندن / ارسال نظرات :0

احسن القصص شرح مستند داستان حضرت يوسف (ع)‏‏ - ۲ -

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ - افزودن این مطلب به بالاترین افزودن این مطالب به سایت دنباله افزودن این مطلب به سایت کلوب ADD TO DIGG ADD TO REDDIT


احسن القصص
شرح مستند داستان حضرت يوسف (ع)‏‏ - ۲ -
سيد هاشم رسولى محلاتى


نقشه زان ديگر مصرى  عزيز مصر بدين وسيله مى خواست موضوع را مكتوم و پوشيده دارد، تا از داخل خانه به خارج سرايت نكند و يوسف و زليخا نيز هيچ كدام نمى خواستند كسى از ماجرا مطلع گردد. يوسف نيز به سبب شرافت و فضيلت خانوادگى اش ملاحظه بانو و آقاى خويش را مى كرد و به خصوص ‍ با تقاضايى كه از وى شده بود، مطلب را ناديده گرفت و ديگر سخنى به ميان نياورد، زليخا كه مى دانست گناه كار و مجرم است و شوهرش نيز به گناهش گواهى داده بود، به هيچ وجه نمى خواست كه نامش بر سر زبان ها بيفتد و هر كس و ناكسى درباره عشق و علاقه وى كه به علاقه وى به غلام زر خريد كنعانى صحبت كند و توطئه كام جويى اش از اين غلام زر خريد و رد كردن غلام و سر سختى او نقل مجالس و محافل شريف و وضيع گردد. ولى اين گونه محيطهاى سياسى و قصرهاى آن چنانى در بيشتر مواقع از دوست و دشمن و احيانا جاسوسان و افراد مشكوك خالى نيست و همه افراد چون يوسف ، پاك دامن و وظيفه شناس نيستند كه به خاطر آبرو و حيثيت ارباب و بانو چيزى ابراز نكنند، بلكه كسانى هستند كه روى اغراض ‍ سياسى و مقاصد ديگر، درصدد تهيه سوژه هاى هستند كه براى پيشبرد اهداف خود به ديگران گزارش كنند. و هر چه بود كه قضيه از داخل قصر به بيرون سرايت كرد و اين احتمال نيز وجود دارد كه همان شخص شاهد و گواه در ماجرا موضوع را تا جايى نقل كرده و سبب شيوع آن گرديده . و به هر تقدير دل باختگى زليخا به غلام كنعانى و توطئه وى به گوش زنان اعيان شهر و بانوان قصر نشين ديگر رسيد و روى رقابت شديد زنان با يكديگر و به ويژه زنانى هم چون زليخا كه غم زندگى ندارند و جز به اين گونه امور شهوت و هوا و هوس هاى نفسانى به چيز ديگرى نمى انديشند و نقل محفلشان معمولا مسائلى از اين قبيل است ، سخن ها گفتند و درباره آن چه شنيده بودند، قضاوت ها كردند. قرآن كريم نقل كرده كه آنان زليخا را به باد ملالمت گرفته او را زنى افراطى خوانده و به گمراهى آشكارى منسوب داشتند. آنان گفتند: زن عزيز، غلام خود را به كام گرفتن از خويش خوانده و در دوستى او فريفته شده (و راه افراط را پيش گرفته ) به راستى كه ما او را در گمراهى آشكارى مى بينيم (54) اين ظاهر داستان بود، ولى حقيقت چيز ديگرى بود، وقتى كه زنان مزبور موضوع دل دادگى زليخا را به جوان كنعانى شنيدند، و پيش از آن نيز كم و بيش وصف زيبايى خيره كننده يوسف را از خود زليخا و كاخ نشينان عزيز مصر شنيده بودند، لذا درصدد بر آمدند تا وسيله اى فراهم ساخته و نقشه اى بكشند كه اين جوان ماه رو عفيف را از نزديك ببينند، از اين رو قرآن كريم به دنبال اين آيه ، لحن سخن را تغيير داده و حقيقت را چنين بيان مى كند: و چون همسر عزيز از مكرشان اطلاع يافت ؛ نزد آنان كسى فرستاد و محفلى برايشان آماده كرد و به هر يك از آنان ميوه و چاقويى داد و به يوسف گفت : بر آنان در آى و پس چون زنان او را ديدند، وى را بس شگرف يافتند و حيران شدند و از شدت هيجان دست هاى خود را بريدند و گفتند: منزه است خدا، اين بشر نيست ، اين جز فرشته اى بزرگوار(55) نيست كه با واژه مكر و حيله درخواست زنان مصريرا بازگو مى كند؛ يعنى براى اين كه يوسف را از نزديك ببيند اين نقشه را كشيدند و اين حيله را به كار بردند. گرفتارى تازه  حيله زنان موثر واقع شد و همانطور كه پيش بينى مى كردند، زليخا مجلسى ترتيب داد و از آنان دعوت كرد تا معشوقش را نشان دهد و علت گرفتارى و عشق جانسوزش را آشكارا به ايشان بنماياند، تا غلام ماه سيماى كنعانى را كه موجب اين همه رنج و ناكامى در نهايت باعث رسوايى زليخا گرديده است ، از نزديك ببيند و بيش از اين به ملامت و سرزنش زليخا نگشايند.
آنان كه منتظر چنين دعوتى بودند، همگى دعوت زليخا را پذيرفته و براى مجلس مزبور بهترين لباس ها را تهيه كرده و به انتظار فرا رسيدن روز موعود لحظه شمارى كردند.
سرانجام روز موعود فرا رسيد و زليخا كاخ را آماده پذيرايى ايشان كرد و انواع خوراكى ها و ميوه ها را تهيه نمود. براى هر يك از بانوان تشك و بالش ‍ مخصوص گذارند و مجلس را از هر نظر آراستند و زنان يكى پس از ديگرى به قصر عزيز مصر آمدند و هر كدام در جاى گاه مخصوص خود قرار گرفتند. ناگفته پيداست كه اين مجلس چگونه مجلسى بوده و اميال نفسانى تا چه حد بر آن حاكم بود. محفلى كه دعوت كننده اش يكى از بزرگترين و زيباترين زنان مصر و ميهمانان نيز هم طراز از وى يا از نظر شخصيت سياسى و اجتماعى قدرى بالاتر و پايين تر از او هستند و ثروت بى شمارى نيز در اختيار دارند و محور زندگى آنان را آرايش بهتر و لباس زيباتر و رسيدگى و به سر و وضع خود و كامجويى بيشتر از وسائل زندگى تشكيل مى دهد، گرسنه نبوده اند كه غم گرسنگان بخورند و برهنگى نديده اند كه در فكر پوشش ‍ برهنگان باشند و نقل مجالسشان تعريف از زيبايى و زشتى فلان زن يا فلان جوان ، و غم و اندوهشان در اطلاع از وضع مد روز و طرز دوخت جامه و آرايش سر و وضع خود است ... و صدها چيز ديگر كه حتى به فكر ما نيز خطور نمى كند و از آن اطلاعى نداريم ، پايه و اساس چنين محفلى شهوت است و از در و ديوارش هوا و هوس مى بارد.
راستى كه براى شخص پاك دامن و جوان با ايمانى چون يوسف صديق زندگى در چنين محيطهاى آلوده و كثيفى چه قدر مشكل و تا چه حد ناگوار است و تحمل ناملايمتهاى كه از نزديك مى بيند، چه اندازه سخت و دشوار است . بارى زليخا پيش از تشكيل مجلس ، يوسف را در اتاقى براى انتظار آمدن ميهمانان نشانيد و همين كه مجلس كاملا آراسته شد و ميهمانان همگى آمدند، انواع و اقسام تنقلات و ميوه هايى را كه در فصل در شهر وجود داشت براى آنان مهيا كرد و به هر كدام چاقويى داد تا آماده خوردن ميوه باشند و در همين وقت نزد يوسف آمد و به او تكليف مى كردند و شايد از همان لحظه ورود سراغش را از زليخا و ديگر افراد كاخ مى گرفتند، ناگهان ديدند كه در باز شد و جوانى در كمال زيبايى و آراستگى و در عين حال با يك دنيا وقار و متانت و حيا و عفت وارد شد .
آنان هيچ گاه تصور نمى كردند غلام كنعانى زليخا به اين اندازه زيبا باشد، يك باره مبهوت جمال خيره كننده يوسف گرديدند و آن چنان از خود بى خود گشته و محو ديدار يوسف شدند كه نفهميدند و دستهايشان را به جاى ميوه بريدند و بى اختيار فرياد زدند: حاشا كه اين جوان بشر باشد؛ اين جوان با زيبايى بى نظيرش كه آن را با حيا و وقار و عفت و تقوا توام كرده فرشته اى است در صورت انسان ، و ملك بزرگوارى است در لباس ‍ آدميان ! آنان با بيان اين جمله شايد مى خواستند به زليخا بگويند ما كه تو را در عشق اين جوان ملامت كرديم ، براى آن بود كه او را بشرى مانند ساير افراد بشر مى دانستيم ، ولى اكنون كه مى بينيم او بشر نيست و در زيبايى و جمال ، فوق افراد بشر و هم چون فرشته اى است ، سخن خود را پس گرفته و حق را به تو مى دهيم ! يا مى خواستند بگويند فردى مانند اين جوان كه در عنفوان شباب و كمال قواى بدنى ميان بهترين كاخ ‌ها به سر مى برند و از بهترين غذاها و راحتى ها بهره مند مى شود و همسرى هم ندارد، يكى از زيباترين بانوان مصرى يعنى زليخا - كه سمت فرمان روايى و بزرگى بر او دارد و در خلوت با كمال اصرار از وى كام مى خواهد، ولى او به خاطر خدا پاسخ رد به وى مى دهد و از خلوت گاهش مى گريزد! راستى اين جوان بشر نيست و فرشته است ، مگر بشر معمولى مى تواند اين قدر طاقت و توان داشته باشد. به خصوص جوان زيبايى كه همسر هم ندارد و در عنفوان جوانى تا اين حد خوددار و باتقوا و فداكار است .
عملى كه بى اختيار و حال بهت و حيرت از آنها سر زد و به جاى ميوه ها دستشان را بريدند، فرصتى به دست زليخا داد تا درد دلش را به آنان بازگويد و علت عشق آتشين خود را بيان نمايد و پاسخ ملامت هاى بى آنان را بدهد و با زبان حال به آنها بگويد:
گرش بينى و دست از ترنج بشناسى
 
روا بود كه ملامت كنى زليخا را
خداى سبحان سخن او را در آن هنگامه اين گونه بيان فرمود: اين است آن جوانى كه مرا درباره عشق او ملامت مى كرديد. آرى من صريحا مى گويم كه از وى كام خواستم ، ولى او از كام روا ساختن من خوددارى كرد و اگر دستور مرا انجام ندهد قطعا زنانى خواهد شد و از افراد خوار و بى مقدار خواهد گرديد. (56) يعنى شما كه تاب تحمل يك بار ديدن او را نداشتيد و با يك نظر فريفته و مدهوش شديد و اختيار از كف داده و به جاى ترنج دست هاى خود را بريديد. پس من كه سالها در كنارش به سر مى برم و صبح و شام با او هستم و پيوسته در برابر چشمانم قرار دارد، چه كنم ! اكنون دانستيد كه بى جا مرا به باد ملامت گرفته ايد و بى سبب بر كار من عيب جويى كرده و نسب گمراهى به من داده ايد و من حق دارم كه اين چنين شيفته اين غلام زيبا گردم و در عشقش سر از پا نشناسم ؟
زليخا اين جمله ها را به صورت سرزنش در پاسخ زنان مصرى گفت و سپس ‍ پرده از روى كار برداشت و آن چه در دل داشت ، اظهار كرد و گفت : آرى من از او كام مى خواستم ، ولى او دست رد بر سينه ام زد و به درخواستم بى توجهى نمود و بر دل سوخته و عشق جانسوزم رحمى نكرد .اكنون ديگر كاسه صبرم لبريز شده و تاب و توان از دستم رفته و كوس رسوايى ام بر سر هر كوى و برزن زده شده است . حال اگر درخواستم را نپذيرد و گوش به فرمانم ندهد، او را به زندان مى افكنم و به زارى و ذلت دچارش مى كنم . اين صراحت لهجه زليخا و بى پروائى اش در معاشقه با يك جوان بيگانه گواهى بريا گفتار آن دسته از مفسران است كه گفته اند: شوهر زليخا مرد بى غيرتى بود، از ارتباط همسرش با ديگران متاثر نمى شد و نيز مى تواند دليلى بر تسلط فوق العاده وى بر شوهرش باشد. چنان كه در اين گونه محيطهاى آلوده و آماده براى عياشى و خوش گذرانى عموما زنان زيبا و بوالهوسى هم چون همسر عزيز، اختيار شوهران را به دست مى گيرند و فرمانروايى مطلق العنن مى گردند و كسى جرئت گفتن چون و چرا در برابرشان را ندارند. شايد اين مطلب اختصاص به محيط خانه عزيز و ساير رجال سياسى و اعيان مصر نداشته باشد. در واقع در ساير محيطها نيز عموما چنين نيز بوده است و چه جنايت ها و رسوايى ها كه در داخل اين قلعه محصور و كاخ ‌هاى به ظاهر معمور به وقوع پيوسته و كسى سر از آنها در نياورده و گاهى به طور اتفاق مانند ماجراى زليخا و مراوده عاشقانه او به خارج كاخ سرايت كرده يا بر اثر توطئه هاى سياسى و غيره وسيله اى براى تبليغ مخالفان گرديده است . معمولا در چنين محيط هايى وقتى جنايتى اتفاق مى افتد، همان جا دفن شده و آثار آن را نيز از بين مى برند و كسى سر از آن در نمى آورد. حالا چه چيزى سبب سرايت اين داستان به بيرون شد؟ شايد از مطالعه صفحه هاى قبلى بتوان علتى براى آن پيدا كرد.
سرانجام اين جسارت و تهديد و بى پروايى ، كار را بر يوسف پاك دامن و معصوم بسيار سخت كرد و زندگى در كاخ با عظمت ، وسيع زيبا را براى فرزند با ايمان يعقوب از سياه چال تاريك زندان مشكل تر ساخت . به خصوص وقتى كه زنان مصرى هم با زليخا هم داستان شده و به صورت خيرخواهى ، يوسف را به تسليم در برابر زليخا دعوت كردند و از سرسختى و مخالفت با وى بيمش دادند. بلكه به گفته برخى از مفسران و راويان : هر يك از زنانى كه يوسف را آن مجلس ديدند، زليخاى تازه اى براى يوسف شده و تقاضاى كام جويى و عشق بازى از وى كردند و براى دست رسى به يوسف و ملاقات خصوص با وى نقشه تازه اى ريختند و هر يك جداگانه نزد زليخا آمد و به او گفتند: اجازه بده تا ما در خلوت با اين جوان كنعانى مذاكره كنيم و او را به تسليم در برابر تو سفارش نموده و براى كام روا ساختن تو آماده اش سازيم . زليخاى ساده دل و شيفته هم مى خواست تا با هر وسيله اى به مقصود خود نائل شود به كام دل برسد، شرايط اين ملاقات خصوصى را در داخل كاخ فراهم مى كرد و زنان مزبور جداگانه پيش يوسف مى رفتند، اما به محض ورود و دور از چشم زليخا و ديگران  سخن از عشق خود به ميان مي كشيدند.


توسط : admin2 - يكشنبه 23 اسفند 1388 - 22:25:58    خواندن / ارسال نظرات :0

احسن القصص شرح مستند داستان حضرت يوسف (ع) - ۱ -

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ - افزودن این مطلب به بالاترین افزودن این مطالب به سایت دنباله افزودن این مطلب به سایت کلوب ADD TO DIGG ADD TO REDDIT


 احسن القصص
  شرح مستند داستان حضرت يوسف (ع) - ۱ -
                              سيد هاشم رسولى محلاتى

مقدمه چاپ جديد

 خواننده محترم كتابى كه اكنون پيش روى شما است درباره بهترين داستان هاى قرآن كريم ، و ترجمه و تفسير سرگذشت دو تن از بزرگترين انبياى الهى نگاشته شده و تاكنون بارها - چه در ضمن تاريخ انبياى ديگر الهى و چه به صورت جداگانه به نام احسن القصص - به چاپ رسيده ، و اخيرا موسسه بوستان كتاب قم در صدد تجديد چاپ آن برآمد و وسيله اى شد كه اينجانب اصلاحاتى در آن انجام داده و به صورتى كه ملاحظه مى كنيد چاپ و در دسترس شما قرار گرفت اميد است مورد بهره بردارى و استفاده قرار گرفته و اين بنده رو سياه درگاه الهى را از دعاى خير فراموش نفرماييد. والحمدلله رب العالمين
25 اسفند ماه 1381
سيد هاشم رسولى محلاتى
پيش گفتار  كتابى كه اكنون پيش روى شماست . درباره بهترين داستان هاى قرآن كريم و پيرامون سرگذشت يكى از بزرگترين پيامبران الهى نگاشته شده كه سالها پيش از اين به قلم اين بنده ناچيز به رشته تحرير درآمده و اكنون به اين صورت كه مشاهده مى كنيد به زيور طبع آراسته شده و در اختيار شما قرار گرفته است . نامى را كه براى اين كتاب احسن القصص ، همان نامى است كه خداى تعالى در قرآن كريم براى آن انتخاب فرموده و با توجه به معنا و محتواى آن ، بهترين نامهاست . گو اينكه برخى از مفسران درباره علت اينكه خداوند اين داستان را احسن القصص ناميده وجوهى ذكر كرده اند، مانند اينكه تمامى داستان يكجا آورده (بر خلاف داستانهاى ديگر قرآن ) و يا اينكه قهرمانان داستان هر كدام شخصيت ممتازى بوده اند... و امثال اين سخنان ، ولى به نظر ما، همان گونه كه جمعى از بزرگان اهل تفسير گفته اند، احسن القصص بودن اين داستان به خاطر اندرزها، حكمت ها، عبرت ها و درس هاى بسيار آموزنده اى است كه در اين سوره مباركه در قرآن ذكر شده و براى هر يك از اين درس هاى آموزنده زندگى ، نمونه و الگويى در اين داستان آمده كه شاهد زنده آن است .
يكى از دوستان فاضل كه درباره قرآن و آيا كريمه آن ، كار تحقيقى انجام داده مى گفت : در اين سوره مباركه تاكنون هشتاد نكته آموزنده پيدا كرده ام و مى خواهم جايزه اى تعيين كنم براى كسى كه تحقيق بيشترى كرده و آنها را به صد نكته برساند. و در مقدمه قصص قرآن بلاغى از يكى از تفاسير قديمى خطى كه در موزه ايران باستان محفوظ است نقل كرده كه درباره اين داستان و سوره مباركه يوسف چنين مى گويد: سعد بن ابى وقاص گويد: قرآن بر پيغمبر (صلى الله عليه وآله ) فرود آمد در مكه و پيغمبر بر ياران مى خواند، مگر ملالتى به طبع ايشان راه يافت . گفتند يا رسول الله ، لو قصصت علينا، چه بود اگر خداى تعالى سورتى فرستد كه در آن سورت امر و نهى نبود و در آن صورت قصه اى بود كه دل هاى ما بدان بياسايد.
خداى عزوجل گفت : نحن نقص عليك احسن القصص اينكه قصه يوسف تو را بر گوييم ، تا تو بر ايشان خوانى و اين قصه را احسن القصصخواند، زيرا كه كه در اين قصه ذكر پيغامبران و بسامانان (1)است و ذكر فريشتگان و پريان و آدميان و چهارپايان و مرغان و سير پادشاهان و آداب بندگان و احوال زندانيان و ناله محنت زدگان و تلون احوال دوستان و (عداوت و شماتت خويشان ) در فرقت و وصلت و عز و دل و ذل و غنا و فقر و اندوه و شادى و تهمت و بيزارى و اميرى و اسيرى اين همه نكته ها در اين قصه به جا آيد .و در اين قصه علم توحيد سر و علم فقه و علم تعبير خواب و علم فراست و علم معاشرت و سياست و تدبير معيشت در مى آيد.
در اين قصه چهل عبرت است كه مجموع آن در هيچ قصه اى به جاى نيست . براى اين وجوه راست كه خداى عزوجل اين قصه را احسن القصص ‍ مى خواند (2)
بارى ما نيز براى خوانندگان عزيز به برخى از اين نكته ها و درس هاى آموزنده با توضيح بيشترى اشاره مى كنيم : اين سوره مباركه به ما مى آموزد كه خوى زشت حسد، چه خوى خانمان سوزى است و چگونه دشمنى و كينه - حتى در ميان پدر و فرزند و برادر و با برادر - ايجاد و مصيبت هاى سخت و دشوار ناخوانده ، شكيبايى و تعادل روحى خود را از دست بدهد، بلكه با پناه بردن به خداوند بزرگ و استمداد از او، در محكم ترين پناهگاه ها ماءوا گزيند و ياءس و نااميدى را از خود دور كرده ، به آينده اى روشن اميدوار گردد. هم چنين به ما مى آموزد كه جمال و زيبايى ظاهرى و صورى اگر همراه جمال درونى و زيبايى سيرت و ايمان نباشد، همه جا موجب گرفتارى و درد سر بوده و آدمى را به پرتگاه سقوط و بدبختى كشانده و در معرض ‍ تهمت هاى ناروا و زندان و محروميت و ده ها مشكلات ديگر قرار مى دهد... از اين رو انسان هاى كه خداى تعالى آنها را به زيور جمال و زيبايى ظاهرى آراسته تلاش بيشترى براى تقويت روحيه ايمان خود نمايد تا اگر در دام توطئه پرستان و شهوت رانان قرار گرفت و صحنه هاى فريبنده شهوت انگيز چنان طوفانى در وجودش به پا كرد كه عقل ، حيا، وجدان ، و ديگر عوامل بازدارنده همگى قدرت كنترل خود را از دست داده و هر كدام به صورت پركاهى در برابر امواج سهمگين دريا در آمد از آن نيروى درونى كمك گرفته و خود را نجات دهد، زيرا، در اين جا تنها پناه بردن به خدا و ياد و نيروى ايمان است كه بر دل طوفان زده آرامش مى بخشد و انسان را از هر خطر و لغزشى مصون و در امان دارد...
اين داستان انسان ساز به صورت عملى فضيلت و ارزش والاى علم و دانش ‍ را به ما نشان مى دهد و مى آموزد چگونه علم و دانش . يك مرد الهى را سالها در سياه چال زندان گرفتار شده و از خاطرها محو شده بود، از زندان نجات داد و به اوج عظمت و عزت رساند و او را بر جان و دل ميليون ها زن و مرد و كوچك و بزرگ فرمانروا و حاكم گرداند.
و نيز صبر و تقوا را مهم ترين عامل پيروزى و موفقيت در زندگى معرفى مى كند كه خداى بزرگ در گرو آن پاداش صابران و پرهيزكاران را تباه نكرده و همه عظمت ها و مقام ها در دنيا و آخرت به همين دو عامل بزرگ بستگى دارد. و بالاخره حامل اين پيام است كه مردان بزرگ و خود ساخته چون به قدرت رسيدند، درصدد انتقام نيستند و حتى دشمنان را مشمول عفو و گذشت و اخلاق كريمانه خود قرار داده و بدى ها را به خوبى پاداش مى دهند... نه تنها خودشان از خطاهاى گذشته و آزارشان چشم پوشى مى كنند و مى گذارند، بلكه از خداى تعالى نيز براى آنان آمرزش و بخشش طلب مى كنند...
گفتنى است كه اين داستان به همه آموزندگى هاو ويژگى هايى كه دارد، متاءسفانه از دست تحريف و برخى اسرائيليات در امان نمانده و نااهلان - دانسته يا ندانسته - پيرايه ها و افسانه هاى را نيز در آن گنجانده اند كه ما به يارى خداى تعالى كوشيديم تا آن را زدوده و در همه بخش ها از آيات كريمه قرآنى و روايت هاى معتبر اسلامى بهره بگيريم . اميد است اين خدمت ناچيز مقبول درگاه حضرت بارى تعالى قرار گرفته و ان شاء الله توشه اى براى روز وانفساى اين رو سياه باشد. سيد هاشم رسول محلاتى
تهران - 7 رجب الخير 1419 برابر با 6/8/77 يعقوب دوازده پسر داشت و از ميان آن يوسف و برادراش بنيامين را بيش از ديگران دوست مى داشت و به خصوص يوسف بيشتر مورد علاقه وى بود. درباره سبب اين محبت و علاقه در قرآن كريم چيزى ذكر نشده و در روايت هاى نيز علتى براى آن نيامده است ، ولى مفسران گفته اند كه سبب آن كودكى و نوباوگى آن دو بوده است و معمولا كسى كه چند فرزند دارد به كوچك تر بيش از ديگران محبت مى كند؛ چون معمولا كودك احتياج بيشترى به محبت پدر و مادر دارد. از اين رو يعقوب كه خود از پيغمبران بزرگ الهى است ، نوازش و محبت خود را از دو فرزند كوچك و نورسته اش ‍ دريغ نمى داشت به خصوص كه گفته اند: مادر اين يعنى راحيل نيز در همان دوران صباوت و كودكى آن دو از دنيا رفته بود كه اين خود انگيزه ديگرى براى اظهار محبت و نوازش يعقوب به يوسف و بنيامين بود تا بدين وسيله آن دو را دل دارى داده و مانع احساس غربت و بى مادرى آنان شود. و نيز گفته اند: علت اين كه يعقوب ، يوسف و برادرانش را بيشتر دوست مى داشت ، همان نبوغ ذاتى و تقوا و كمالى بود كه در آن دو مى ديد. به ويژه در چهره يوسف آينده درخشانى را از نظر كمال ظاهرى و معنوى پيش بينى مى كرد و مى دانست وى وارث نبوت و عصمت است و منصب هدايت و رهبرى مردم بدو تفويض مى شود. خوابى كه يوسف ديد و براى پدر گفت نيز اين پيش بينى و نظريه را بيشتر تقويت و تاءييد كرد، از اين رو او را بيشتر دوست مى داشت و اظهار علاقه بيشترى به او مى كرد. به هر صورت علت اين كه يعقوب (عليه السلام ) تفاوت و امتيازى را در محبت به آنان معمول مى داشت و به خصوص يوسف را بيش از ساير برادران دوست مى داشت ، هواى نفس و خواهش دل نبود، بلكه به سبب ايمان و تقوا و دوستى در راه خدا بود.
اما برادران يوسف به جاى اين كه در جست و جوى علت اصلى اين امتياز و در فكر پيدا كردن انگيزه عمل پدر خردمنشان باشند، روى افكار شيطانى و تصور خام و ندانى خود، اين كار پدر را حمل بر اشتباه و گمراهى كرده و او را به بى عدالتى متهم ساختند تا جايى كه آشكارا گفتند: يوسف و برادرش ‍ نزد پدر محبوب تر از ما هستند - با اين كه ما گروهى نيرومنديم (و بهتر مى توانيم به پدر خود كمك كنيم ) و به راستى پدر ما در اشتباه آشكارى است (3)
خلاصه مى خواستند بگويند پدر ما، در عشق و علاقه به يوسف زياده روى كرده و از حد اعتدال بيرون رفته است ، به حدى كه نصيحت و اندرز هم در اين راه سودى ندارد و ناچار بايد براى حل اين مشكل راه ديگرى پيش ‍ گرفت و با دور ساختن يوسف ، اين اعتدال را ايجاد كرد، زيرا از دل برود هر آن كه از ديده برفت خواب يوسف  آن چه به انجام اين نقضه ظالمانه و فكر شيطانى برادران كمك ميكرد و مصممشان ساخت تا نقشه خود را عملى كنند، خوابى بود كه يوسف (عليه السلام ) در همان اوان كودكى ديد و براى پدر بازگفت . يعقوب (عليه السلام ) نيز دانست كه خداى تعالى به يوسف رفعت مقام داده و او را به عظمت مى رساند و احساس كرد اگر خواب مزبور به گوش برادران برسد، تعبير آن را مى فهمند و از برترى يوسف بر خود بيمناك مى گردند و اين موضوع به ناراحتى هاى قبلى و حسادتى كه به وى داشتند، كمك مى كند، به طورى كه تصميم به نابودى و آزارش مى گيرند، از اين رو اين از بازگو كردن و نقل خواب براى برادران برحذر داشت . اما از آن جا كه چنين مقدر شده بود يوسف مورد اهانت و آزار برادران قرار مى گيرد و از دامن پر مهر پدر و دور و به آن همه رنج و بلا مبتلا گردد، برادران از اين خواب مطلع شدند و درباره جدا كردن يوسف از پدر مصمم شدند.
البته درباره اين كه چگونه موضوع به گوش پسران يعقوب رسيدند، در روايت هاى اختلاف است . صدوق و عياشى از امام سجاد (عليه السلام ) روايت كرده اند. كه خواب يوسف نتوانست آن را كتمان كند و سرانجام براى برادرانش گفت . (4) ابن اثير گويد: همسر يعقوب كه هنگام نقل خواب حضور داشت - با اين كه يعقوب او را از نقل آن براى پسران ديگرش نهى مى كرد - آن خواب را براى فرزندانش گفت . (5) و اينان بعيد دانسته اند كه خود يوسف خواب را نقل كرده باشد، ولى آنان گويا كودكى وى را از نظر دور داشته و توجه نداشته كه از يوسف در آن سن كه برخى هفت سال نوشته اند - اين مطلب مستبعد نيست و از اين رو برخى از تاريخ ‌ها و تفسيرها نيز مانند حديث فوق ، افشاى آن را به خود يوسف نسبت داده اند و در تاريخ و ادبيات فارسى نيز آمده است ، چنان چه فردوسى گويد:
خلاف پدر كرد و راز نهفت
 
به نزديك شمعون يكايك بگفت
در تورات نقل شده كه يوسف دوباره خواب ديد: بار اول فقط خواب را براى برادرانش گفت و بار دوم كه در قرآن كريم نقل شده خواب را براى پدر و برادران باز گفت و چون پدر آن را شنيد به يوسف پرخاش كرد و گفت : اين چه خوابى است كه ديده اى ؟ آيا من و مادر و برادرانت براى سجده به پيش ‍ تو خواهيم آمد؟ ولى اين مطلب بعيد به نظر مى رسد و با آيات كلمه قرآنى هم سازگار نيست . بارى هنگامى كه يوسف آن خواب را نقل كرد، يعقوب آينده درخشانى را برايش پيش بينى كرد و به طور اجمال تعبير آن را بدو گفت و موهبت هاى را كه از جانب خداى تعالى در آينده به وى عنايت خواهد شد گوشزد كرد و قبل از تعبير، اين نكته را به او تذكر داد و گفت : اى پسرك من خوابت را براى برادرانت مگو كه براى تو نيرنگى مى انديشند و به راستى شيطان براى انسان دشمن آشكارى است (6) خواب يوسف و تعبير آن  قرآن كريم متن خواب يوسف و تعبير و سفارش پدرش را چنين نقل مى كند: ياد كن زمانى را كه يوسف به پدرش گفت : اى پدر من ، در خواب يازده ستاره را با خورشيد و ماه ديدم كه براى من سجده مى كنند.... (7)يعقوب (عليه السلام ) نيز همان گونه كه در بالا ذكر شد از نقل آن براى برادران او را منع كرد و به دنبال آن به او گفت : و اين چنين پروردگارت تو را بر مى گزيند و از تعبير خواب ها به تو مى آموزد و نعمتش را بر تو و خاندان يعقوب تمام مى كند، به راستى پروردگار تو داناى حكيم است (8) و بدين ترتيب استنباط و برداشت خود را نيز از اين خواب به او گوشزد فرمود.

ابن عباس در تفسير آيه گفته است : يوسف در شب جمعه اى كه مصادف با شب قدر بود، يازده ستاره را به خواب ديد كه از آسمان فرود آمدند و براى او سجده كردند و هم چنين خورشيد و ماه را ديد كه از آسمان به زير آمدند و برايش سجده كردند، و همچنين خورشيد و ماه را ديد كه از آسمان به زير آمدند و براى او سجده كردند، خورشيد و ماه به پدر و مادرش تعبير شد و يازده ستاره به برادرانش سدى نيز گفته است كه : خورشيد پدرشبود و ماه ، خاله اش بود، زيرا مادرش از دنيا رفته بود (9) در بعضى از تفسيرها و روايت ها نام هاى آن ستارگان را نيز از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) نقل كرده اند كه چون مورد اختلاف بود، از نقل آن ها خوددارى شد.
شيخ صدوق در علل الشرايع و در تفسير خود در اين باره حديثى از امام سجاد (عليه السلام ) روايت كرده اند كه حضرت فرمود: رسم يعقوب اين بود كه هر روز گوسفندى را ذبح مى كرد و مقدارى از آن را صدقه مى داد و مابقى را خود و خاندانش مصرف مى كردند، تا اين كه در شب جمعه ، شخص سائل با ايمانى ، در حالى كه روزه هم بود، به در خانه اش آمد و غذايى از آن خواست و خاندان يعقوب با اين كه صداى او را شنيدند، ولى گفته اش را باور نكردند و چيزى به او ندادند. سائل وقتى از آنان مايوس ‍ گرديد و تاريكى شب هم فرا رسيد، گريست و از گرسنگى خود به درگاه خداى تعالى شكايت برد و آن شب را گرسنه خوابيد فرداى آن روز را هم روزه گرفت . ولى خاندان يعقوب در آن شب سير خفتند و روز ديگر هم مقدارى از غذاى شب خود را داشتند و همين جريان سبب شد تا خداوند، يعقوب را به فراق يوسف مبتلا سازد، و به يعقوب وحى شد كه آماده بلاى من باش و به به قضا و قدر من راضى باش كه تو و فرزندانت را در معرض بلا و مصيبت هايى قرار خواهم داد . نظير اين مطلب از ابن عباس هم نقل شده است (10) در تفسير عياشى از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه از آن پس منادى يعقوب (ع ) هر روز صبح فرياد بر مى آورد: هر كس روزه نيست در سر غذاى نهار يعقوب حاضر شود و چون شام مى شد باز ندا مى كرد: هر كس روزه است در سر غذاى شام يعقوب حاضر گردد (11) آرى از اين نكته غفلت ها نيز ممكن است براى مردم در هر روز و شب ، ده ها
و بلكه صدها بار اتفاق بيفتد و افراد زيادى در برخورد با ما از اخلاق و رفتارمان رنجيده و ناراحت شوند و ما در وظيفه خود به آنان كوتاهى كنيم و اين بى توجهى روى زندگى ما اثرى نگذارد و دچار كفر زودرس آن نشويم ، ولى بايد بدانيم كه حساب پيامبران الهى و افراد مقرب درگاه حق با ما فرق دارد زيرا اولا: توقعى كه خداى تعالى از آنان دارد، از افرادى معمولى چون ما ندارد؛ ثانيا؛ خداوند متعال آنان را در مورد هر گونه كوتاهى در انجام وظيفه متنبه مى سازد تا براى رهبرى ديگران به حد اعلاى لياقت و كمال برسند و نظير اين گونه غفلت ها ديگر بار از آن ها سر نزده و تكرار نشود، اگر چه غفلت آنان بسيار كوچك و لغزشى قابل اغماض باشد.
به هر حال خواب يوسف سرآغاز تحولات بسيارى در زندگى خاندان يعقوب بود و ماجراهاى بسيارى در پى داشت كه نخستين اثر را روى بدان گذارد و رشك و حسدشان را تحريك كرده و يا موجب ازدياد آن گرديد و آنان را به پياده كردن نقشه خويش - كه جدا كردن يوسف از پدرش يعقوب بود - مصمم ساخت . در جلسه مشورتى  قرآن كريم گفت و گوى برادران يوسف را در شورايى كه به اين منظور تشكيل دادند، به طور اجمال اين گونه بيان فرموده است : ... يوسف را به قتل رسانيد يا او را به سرزمينى دور بيندازيد تا توجه پدرتان (از وى قطع شده و محبت او) معطوف شما گردد و پس از آن مردى شايسته باشيد. يكى از آنها گفت : يوسف را نكشيد، اگر كارى مى كنيد، او را در نهان خانه چاه بيفكنيد، تا برخى از رهگذران او را برگيرند (12) (و به شهر و ديارى ببرند).
از اين آيات به ضميمه تاريخ ‌ها و روايت ها چنين به دست مى آيد كه اولا: اينها در همان آغاز به فكر قتل يوسف افتادند، (13) اما يكى از آنان كه معلوم مى شود كه از ديگران عاقل تر بود، يا تحت تاثير احساسات تند خود عقلش ‍ را يك سره از دست نداده بود، پيشنهاد ديگرى كرد كه به آن تندى نبود و در ضمن منظورشان را نيز عملى مى ساخت ، وى كه بعضى گفته اند يهودا برادر بزرگشان بود گفت : مگر منظور شما اين نيست كه يوسف را از ديد پدر دور كنيد و با پنهان ساختن و دور كردنش از برابر ديده پدر از قلب و دلش ‍ هم او را ببريد و تدريجا خود شما جاى محبت او را در دل پدر پر كنيد، اين منظور را از راه ديگرى كه به طور مستقيم موجب قتل يوسف نگردد، مى توان عملى ساخت به طورى كه شما نيز دست خود را به خون يك كودك بى گناه ، آن هم برادر خودتان آلوده نكرده اين ننگ را براى هميشه براى خود نخريده ايد. و آن راه اين است كه يوسف را در چاهى بيندازيم تا احيانا رهگذرانى كه از كنار آن چاه عبور مى كنند، هنگام آب كشيدن او را بيابند و همراه خود برداشته و به ديار ديگرى ببرند و شما نيز بدين ترتيب به منظور و هدفتان خواهيد رسيد . ثانيا: مطلب ديگرى كه از آيه به دست مى آيد و بيشتر مفسران نيز آيه را بر اين معنا حمل كرده اند، اين است كه آنان با اين كه تحت تاثير احساسات تند و حسادت شديد قرار گرفته بودند و درصدد قتل يا تبعيد يوسف معصوم برآمده بودند، اما پاسخى به نداى وجدان كه خود معمولا در اين گونه موارد انسان را تحت بازجويى قرار داده است.
 

توسط : admin2 - يكشنبه 23 اسفند 1388 - 22:17:44    خواندن / ارسال نظرات :0

ابلیس و فرعون دو نمونه عینی از شخصیتهای استکباری در قرآن

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ - افزودن این مطلب به بالاترین افزودن این مطالب به سایت دنباله افزودن این مطلب به سایت کلوب ADD TO DIGG ADD TO REDDIT


از دايرة‏المعارف قرآن كريم مركز فرهنگ و معارف قرآن

از ويژگي‏هاي بارز قرآن، عيني‏گرايي و ملموس‏ سازي اصول و مفاهيم نظري و كلي است. بسياري از اصول و سنت‏هايي كه خداوند در سراسر قرآن به صورت كلي، تجردي و انتزاعي بيان مي‏كند، نمونه‏هاي عيني آن در داستان و قصه‏هاي قرآني تبيين و ترسيم مي‏شود. به شكل كلي‏ تر  مي‏توانيم بگوييم كه قرآن تنها به صورت كلي، انتزاعي و عمومي مسائل توجه نمي‏كند، بلكه آنها را به صورت مجسم و عيني بيان مي‏كند و سيماهاي مجسم و ملموس مطالب و مفاهيم را از نظر دور نمي‏دارد. گاه نخست به انديشه‏هاي كلي، انتزاعي و مجرد اشاره دارد و سپس آنها را در اشكال جزئي ترسيم مي‏كند و گاه نخست به چيزهاي محسوس و ملموس اشاره مي‏كند و گام به گام بالا مي‏رود تا آن را در يك قالب كلي بيان كند كه در اصطلاح "سنت‏هاي الهي" ناميده مي‏شود. بنابراين در شناخت بينش و ديدگاه‏هاي قرآن پيرامون و درباره هر مسئله‏اي مي‏توان به هر دو دسته از آيات توجه كرد. رويكردي كه قرآن در بيان خويش برگزيده، بر اين روش استوار است كه مسائل را ملموس، عيني و قابل درك و فهم عمومي نمايد. گرايش به تجسيم و عينيت‏بخشي اصول و مفاهيم، قرآن را از يك كتاب ساده علمي و يا مانيفست مكتبي به كتاب هدايت تبديل مي‏كند؛ رويكردي كه از اصول بنيادين روش و شيوه‏هاي تبليغ دين در انزال كتاب‏ها و ارسال رسولان است، زيرا خداوند در همه موارد به اين مطلب توجه داشته است كه فرستادگان از نوع، قوم و همزبان با مردمي باشند كه به سوي آنان فرستاده مي‏شوند. اين هماهنگي‏ها موجب مي‏شود تا ارتباط ميان فرستادگان و مخاطبان بسيار آسان‏تر و استوارتر صورت گيرد.در روان‏شناسي شخصيت مستكبران نيز توجه به اين اصول و رويكردهاي قرآني لازم و ضروري است. از اين‏رو ما در شناخت اين روحيه به آياتي توجه مي‏كنيم كه نمونه‏هاي عيني شخصيت‏هاي مستكبران در آن تحليل و تبيين شده است. آيات بسياري در تجزيه و تحليل شخصيت‏هاي ايشان وارد شده است تا در نهايت، تبيين درستي از آنان به دست دهد.نگاهي به آيات و سوره‏هاي قرآن نشان مي‏دهد كه قرآن به دو نمونه عيني از شخصيت‏هاي استكباري توجه داشته و به تجزيه و تحليل شخصيتي، رفتاري، كنش‏ها و واكنش‏هاي آنها پرداخته تا تصوير درست و كاملي از آنان در اختيار خوانندگان خويش قرار دهد. اين دو نمونه بسيار كامل، ابليس و فرعون است.همانندي‏هايي كه ميان انسان و جن وجود دارد موجب مي‏شود تا شناخت ابليس به عنوان يك مستكبر كامل و عيني، ما را در شناخت مستكبران و انديشه‏ها و رفتارهاي ايشان ياري كند. از اين‏رو در شناخت و تصوير و ترسيم كامل از مسئله استكبار و مستكبران، اين نمونه‏ها را نبايد ناديده گرفت؛ بلكه بايد به تجزيه و تحليل شخصيت ابليس و انديشه‏ها و رفتارها و كنش‏ها و واكنش‏هايش به‏طور جدي توجه كرد تا از اين رهگذر به شناختي دقيق از اين واژه دست يافت و آن را به درستي تبيين كرد. فرعون، نمونه ديگري است كه قرآن از شخصيت مستكبران ارائه مي‏دهد. نگاهي به آيات و سوره‏هاي قرآن، اهتمام فراوان قرآن را در تبيين شخصيت فرعون و آل‏فرعون از زواياي گوناگون نشان مي‏دهد تا به اين ترتيب نمونه عيني كاملي از مستكبران ارائه داده باشد. از اين‏رو حضور اطرافيان و ملأ و مترفان قوم در كنار فرعون، موضوعيت ويژه‏اي مي‏يابد و در مواضع گوناگون از اعمال، انديشه‏ها و بينش‏هاي ايشان پرده بر مي‏دارد تا بدين‏وسيله شناخت و تبيين كاملي از مستكبران و روش‏هاي فردي و جمعي آنان ارائه شود.
از آنجايي كه فرعون به‏عنوان يك شخصيت استكباري به نوع انسان نزديك‏تر و تصويرپردازي از چهره، انديشه و رفتار او براي جامعه انساني مفيدتر و ملموس‏تر است و نيز از آنجا كه جستار حاضر، توان و كشش تحليل همه زواياي شخصيت‏هاي مذكور را ندارد، در اينجا تنها به شخصيت فرعون و آل او توجه مي‏شود تا به اين ترتيب به تبيين شخصيت‏هاي استكبار و ويژگي‏هاي ايشان نزديك‏تر شويم.در قرآن از كساني كه كارگزار و هم‏انديشه فرعون بودند با تعابير قوم، ملأ، جند، جنود و آل‏فرعون ياد شده كه مفهوم متقارب و مصداق واحدي دارند.

اخلاق و رفتار مستكبران
در قرآن اخلاق زشت و رفتار ناهنجار مستكبران گزارش شده و زواياي آن به تفصيل تبيين شده است. نقش و تأثير اين‏گونه رفتارها در انحطاط و سرانجام شوم جامعه‏ها و ملت‏ها از جمله علل اهتمام قرآن به بررسي و تبيين اعمال و سرنوشت آنان است.
1 - اصولاً مستكبران در رفتارشان هيچ‏گونه ادب، اصول اخلاقي و هنجارهاي شناخته شده را رعايت نمي‏كنند. در گفت‏وگوها، مخاطب خويش را خوار مي‏دارند و به اصول ارزشي او اهانت مي‏كنند؛ اين رفتار زشت و زننده را حتي در مواردي كه در تنگنا و فشار هستند و دست نياز به سوي مخاطب دارند، اعمال مي‏كنند. اين ويژگي برخاسته از خصلت استكباري، خودبزرگ‏بيني و خود برتربيني ايشان است.
به عنوان نمونه فرعون با آن‏كه نياز شديدي به حضرت موسي(ع) دارد تا عذاب‏هاي الهي را از ايشان و قوم او بردارد با غرور و حالت استكباري مي‏گويد: يا موسي ادع لنا ربك بما عهد عندك: «اي موسي! پروردگارت را به عهدي كه نزد تو دارد براي ما بخوان!»(اعراف/134).
2 - انكار و عناد از ديگر ويژگي‏ها و خصلت‏هاي مستكبران است. از اين‏رو با آن‏كه به حقانيت چيزي رسيده‏اند با اين‏همه از روي لجاجت، از در انكار وارد مي‏شوند و حقيقت را فداي لجاجت و عناد خود مي‏كنند. خداوند درباره فرعون مي‏گويد كه با آن كه فرعون و گروه او از موقعيت والاي موسي(ع) و قدرتمندي خدا آگاه و با تجربه و به كرات آن را دريافته بودند؛ با اين حال در لجاجت با وي كوتاهي نمي‏كردند؛ فلما جاءتهم ءاياتنا مبصرة قالوا هذا سحر مبين، و جحدوا بها و استيقنتها أنفسهم ظلما و علوّا فانظركيف كان عاقبه المفسدين، و لقد ءاتينا داود و سليمن علما و قالا الحمدلله الذي فضلنا علي كثير من عباده الموءمنين: «هنگامي كه آيات روشنگر ما به سوي آنان آمد گفتند: اين سحري آشكار است و با آن كه دل‏هايشان بدان يقين داشت، آن را از روي ستم و تكبر انكار كردند. پس بنگر كه فرجام فسادگران چگونه بود»(نمل/13-15).
3 - خودپسندي از ديگر خصلت‏هاي شخصيت مستكبران است. اين ويژگي بنيادي‏ترين خصوصيت اخلاقي ايشان را شكل مي‏دهد زيرا بسياري از رفتارهاي ناهنجار فردي و اجتماعي در اين خصوصيت و ويژگي ريشه دارد. خاستگاه رفتارهاي ضدارزشي ايشان چيزي جز خودبزرگ‏بيني و خودپسندي نيست. همين خصلت است كه موجب مي‏شود تا نعمت‏هاي خداداد را از آن خويش برشمارند و فراواني نعمت و بركت را برپايه وجودي خود بدانند؛ رشد اقتصادي و فراواني نعمت‏هايي كه گاه به‏عنوان عذاب به آنان و جامعه ارزاني مي‏شود تا به امهال و استدراج گرفتار آيند و در رفاه به سختي گرفته شوند، همه را در خود جست‏وجو مي‏كنند و به خويشتن مي‏بندند: فاذا جاءتهم الحسنة قالوا لنا هذه و ان تصبهم سيئة يطّيّروا بموسي و من معه ألا انما طائرهم عندالله ولكن اكثرهم لايعلمون:«اگر فراواني و نعمت به آنان مي‏رسيد، آن را حق خود دانسته نه اين كه از جانب خدا بدانند و مي‏گفتند: فراواني نعمت هماره در كشور ما بوده و اين حق ماست. آنان اين نعمت‏ها را از جانب خدا نمي‏دانستند تا سپاس آن را به جاي آورند1»(اعراف/131). و هرگاه به ايشان عذاب‏هايي مانند خشكسالي نازل مي‏شد، موسي و قوم وي را به بديمني و بدشگوني متهم مي‏كردند2.
4 - كاخ‏سازي و خوش‏نشيني: از آيه 137 اعراف برمي‏آيد مستكبران از نظر شخصيت چنان‏اند كه همواره مي‏كوشند برتري خويش را به رخ ديگران بكشند و به هر نحوي شده آن را به ديگران نشان دهند. از اين‏رو از همه ابزارهايي كه چنين امكاني را فراهم مي‏آورد استفاده مي‏كنند. يكي از ابزارهاي خودنمايي ايشان، كاخ‏سازي و برپايي بناها و ساختمان‏هاي بي‏نظير و بلند و باشكوه است تا با نمايش چنين شكوهي، خودبزرگ‏بيني‏شان را ارضا كنند. خوش‏نشيني از ويژگي‏هاي شخصيتي مستكبران است. خداوند در قرآن مي‏فرمايد:...يصنع فرعون و قومه و وما كانوا يعرشون: «فرعون و قومش كاخ‏هاي بزرگ و باشكوه مي‏ساختند»(اعراف/137).
5 - رفتارهاي اجتماعي ايشان نيز كم از رفتارهاي ناهنجار فردي‏شان ندارد؛ از اين‏رو در رفتار اجتماعي نيز كه برخاسته از خوي و خصلت استكباري آنهاست به هر نحوي خوي و خصلت باطني و استكباري خويش را آشكار مي‏سازند.
بهره‏كشي و استضعاف ديگران: وأورثنا القوم الذين كانوا يستضعفون مشارق الارض و مغاربها التي باركنا فيها و تمّت كلمات ربك الحسني علي بني‏اسراييل بما صبروا و دمّرنا ما كان يصنع فرعون و قومه و ما كانوا يعرشون(اعراف/137).
شكنجه و نسل‏كشي: واذ نجيناكم من ءال فرعون يسومونكم سوء العذاب يذبحون ابناءكم و يستحيون نساءكم و في ذلكم بلاء من ربكم عظيم(بقره/49).
پيمان شكني: فأرسلنا عليهم الطوفان والجراد والقمّل والضفادع والدم ءايات مفصلات فاستكبروا و كانوا قوما مجرمين، ولما وقع عليهم الرجز قالوا يا موسي ادع لنا ربك بما عهد عندك لئن كشفت عناالرجز لنؤمنن لك و لنرسلن معك بني اسراييل(اعراف/133و134).
اختناق و مبارزه با حق و عدالت‏خواهي: من عمل سيّئة فلا يجزي الا مثلها و من عمل صالحا من ذكر او انثي و هو مؤمن فاولئك يدخلون الجنة يرزقون فيها بغير حساب(مؤمن/40).
تهمت و افترا به ديگران: وقالو يا أيّه الساحر ادع لنا ربك بما عهد اننا لمهتدون(زخرف/49).
اصلاح‏طلبي دروغين و متهم‏كردن ديگران به استبداد و فساد: و قال الملأ من قوم فرعون اتذر موسي و قومه ليفسدوا في‏الارض و يذرك و ءالهتك قال سنقتّل ابناءهم و نستحيي نساءهم و انا فوقهم قاهرون3 (اعراف/127).
استهزا و تمسخر حق‏طلبان از ديگر خصوصيات اخلاق اجتماعي مستكبران است كه قرآن به توضيح و تبيين آن پرداخته است: فلما جاءهم باياتنا اذاهم منها يضحكون(زخرف/47).
قرآن با بيان نمونه‏هاي ملموس از زندگي فرعون و آل‏فرعون شخصيت استكباري ايشان را به نقد و بررسي مي‏نشيند و تأثيرات سوء رفتار و بينش ايشان را بر جامعه و فرجام بد ملت يادآوري مي‏كند.

پاورقيها:

1 - مجمع البيان، ج4، ص719.
2 - كشف الاسرار، ج3، ص710.
3 - و نيز ن‏ك: همان سوره، آيه 110.  


توسط : admin2 - يكشنبه 23 اسفند 1388 - 01:51:27    خواندن / ارسال نظرات :0

کتابسرا: پ:احمد (ص)موعود انجيل 2

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ - افزودن این مطلب به بالاترین افزودن این مطالب به سایت دنباله افزودن این مطلب به سایت کلوب ADD TO DIGG ADD TO REDDIT


[html]
آيت الله شيخ جعفر سبحاني مسيح از آمدن پيامبري به نام احمد بشارت مي دهد (وَإِذْ قِالَ عِيسي ابْنُ مَرْيَمَ يِابَنِي إِسْرائيلَ إِنِّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِمِا بَيْنَ يَدَىَّ مِنَ التَّوْراةِ وَمُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمّا جائَهُمْ بِالْبَيِّنِاتِ قِالُوا هِذا سِحْر مُبِين؛.
بياد آر زماني را كه عيسي بن مريم به بني اسرائيل گفت: من فرستاده خدا به سوي شما هستم و توراتي را كه در برابر من قرار دارد تصديق مي كنم و بشارت دهنده ام به پيامبري كه بعد از من مي آيد و نام او احمد است. اما هنگامي كه آن (پيامبر موعود) آمد (به تكذيب او برخاستند) و گفتند: معجزات او سحري آشكار است).
برخلاف تصور گروهى، راه شناسايي پيامبران واقعي منحصر به اين نيست كه مدعي نبوت، داراي معجزه باشد، بلكه همان طور كه معجزه مي تواند ما را به صدق گفتار مدعي نبوت رهبري كند و موجب مي شود پيامبران واقعي را از مدعيان دروغين تشخيص دهيم، هم چنين گواهي پيامبران پيشين در مورد فرد بعدى، يكي از راه هاي شناسايي پيامبران است.
هرگاه پيامبري كه نبوت او با دلايل قطعي ثابت شد، در گفتار و يا كتاب آسماني خود، كه انتساب آنها به وي نيز قطعي باشد با صراحت و قاطعيت كامل، علايم و مشخصات پيامبر آينده را بيان كند و تمام آن علايم و نشانه ها بدون كم و زياد، با مدعي نبوت تطبيق نمايد، در اين صورت تصريح قاطع وى، موجب حصول علم به صدق گفتار مدعي نبوت بعدي مي شود و او را از آوردن معجزه بي نياز مي سازد.
قرآن مدعي است كه حضرت مسيح - كه نبوت وي با دلايل قاطع ثابت شده است - با صراحت و قاطعيت كامل، از آمدن پيامبري به نام احمد خبر داده است.
ولي ملت لجوج بني اسرائيل، پس از شناسايي آن نبي موعود - آن هم از روي علايم و مشخصاتي كه حضرت مسيح در اختيار آنان گذارده بود، به تكذيب او برخاسته و دلايل و معجزات او را - كه به تنهايي با قطع نظر از گواهي مسيح، مي تواند صدق ادعاي او باشند - سحر وجادو خواندند و شعور باطني خود را ناديده گرفتند.
تفسير و توضيح آيه مورد بحث، بستگي دارد كه سه نقطه حساس از آيه را به طور دقيق بررسي كنيم.
1 . پيامبري كه حضرت مسيح از آمدن وي خبر داده نام او احمد است و نام مبارك پيامبر اسلام، محمد ْ مي باشد در اين صورت چگونه اين علامت براوتطبيق مي شود.
2 . چگونه حضرت مسيح، تورات تحريف شده را تصديق مي كند و مي گويد:.
(مُصَدِّقاً لِمِا بَيْنَ يَدَىَّ مِنَ التَّوراةِ؛.
من تورات حاضر را تصديق مي كنم).
3 . آيا در اناجيل كنوني با آن همه تحريفات چنين بشارتي وجود دارد.
1 . احمد يكي از نام هاي مشهور پيامبر اسلام.
هركس مختصر مطالعه اي در تاريخ زندگي رسول اكرم(ص)داشته باشد، مي داند كه آن حضرت از دوران كودكي دو نام داشت و مردم او را با هر دو نام خطاب مي كردند: يكي محمد كه جدّ بزرگوارش عبدالمطلب براي او انتخاب كرده بود، و ديگري احمد كه مادرش آمنه او را به آن، ناميده بود. و اين مطلب يكي از مسلمات تاريخ اسلام است و سيره نويسان اين مطلب را نقل كرده اند و مشروح اين مطلب را در سيره حلبي مي توانيد بخوانيد.(1).
عموي گرامي وي ابوطالب كه پس از درگذشت عبدالمطلب كفالت و سرپرستي محمد به او واگذار شده بود با عشق و علاقه بسيار زيادي چهل و دو سال تمام، پروانه وار به گرد شمع وجود وي گشت و از بذل جان و مال درحراست و حفاظت او دريغ ننمود، در اشعاري كه درباره برادرزاده خود سروده، گاهي از او به نام محمد، و گاهي به نام احمد، اسم برده است و اين خود حاكي از آن است كه در آن زمان يكي ازنام هاي معروف وي همان احمد بود.
اكنون در اين جا از باب نمونه برخي از اشعار وي را كه پيامبر را احمد ناميده است، مي آوريم:.
إن يكن ما أتي به أحمد اليوم سناء وكان فى الحشر دينا؛(2).
آن چه امروز احمد مي گويد، نور است و در روز رستاخيز پاداش است.
وقوله لأحمد أنت امرء خلوف الحديث ضعيف النسب؛(3).
دشمن مي گويد: سخنان احمد، بيهوده و نسب او پايين است.
وإن كان أحمد قد جائهم بحق ولم يأتهم بالكذب؛(4).
حقاً كه احمد به سوي آنان با آيين حق آمد و آييني دروغ نياورده است.
أرادوا قتل أحمد ظالموه وليس بقتلهم فيهم زعيم؛(5).
كساني كه بر احمد ستم كرده اند، خواستند او را بكشند، ولي براي اين كار رهبري نداشتند.
دراشعاري كه محققان بزرگ تاريخ وحديث به ابوطالب نسبت داده اند، در آنها وي از برادر زاده خود به لفظ احمد نيز نام برده است؛ مانند:.
لقد أكرم اللّه النبى محمداًق فأكرم خلق اللّه فى الناس احمد؛(6).
خداوند پيامبر خود را گرامي شمرد از اين جهت گرامي ترين مردم درميان آنان احمد است.
لعمرى لقد كلفت وجدا بأحمد.
وأحببته حب الحبيب(7) المواصل.
به جانم سوگند، من در راه علاقه به احمد، رنج ها كشيده ام او را مانند دوستي كه پيوند دوستي را محكم كرده، دوست دارم.
فأصبح فينا أحمد فى أرومة تقصر عنه سورة المتطاول؛(8).
احمد در ميان ما، از خاندان بزرگ است كه از نظر اصالت به جايي رسيده است كه كوشش كنندگان دسترسي به آن ندارند.
گذشته از اين، حسان بن ثابت، شاعر رسول خدا در بسياري از اشعار خود كه آنها را در زمان حيات پيامبر و يا پس از درگذشت وي سروده است، پيامبر را به نام احمد خوانده است؛ مانند.
مفجعَة قد شفها فقد أحمد.
فظلت لآلاء الرسول تعدد.
أطالت وقوفا تذرف الدمع جهدها.
علي طلل القبر الذى فيه أحمد؛(9).
مصيبت زده اي كه درگذشت احمد او را لاغر ساخته هم اكنون سرگرم شمردن حقوقي است كه رسول خدا بر او دارد، توقف خود را در برابر آثار قبر احمد طولاني كرده و تا آن جا كه مي تواند اشك مي ريزد.
و نيز درباره شخصيت و صفات ممتاز رسول اكرم(ص)مي گويد:.
فمن كان أو من يكون كأحمد نظام لحق أو نكال لملحد؛(10).
چه كسي در گذشته و آينده مانند احمد است. پديدآرنده راه حقّ، انتقام گيرنده از محلدان.
ما اين چند بيت را به عنوان نمونه نقل كرديم تا روشن شود كه در زمان خود پيامبر، احمد يكي از نام هاي معروف او بود و اگر مجموع آن چه را در كتب

توسط : admin2 - يكشنبه 23 اسفند 1388 - 00:07:59    خواندن / ارسال نظرات :0

آرشیو خبر

امام صادق (علیه السلام)

.::.

اخبار در سال 1388

شید سچپج
 
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
29 
زمان بازسازي صفحه :0.9554 ثانيه, 0.0689 براي هر جستجو . جستجو ها در بانك اطلاعاتي :26. حافظه مصرف شده :3,124كيلو بايت