بزرگ کردن کوچک کردن اندازه اولیه

تاريخ / زمان

 

خوش آمدید

نام کاربری:

کلمه عبور:


به خاطر داشتن

[ ]
[ ]

لینکها

دانشنامه


امام صادق (عليه السلام) از ديدگاه ائمه و اعلام اهل سنت

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ - افزودن این مطلب به بالاترین افزودن این مطالب به سایت دنباله افزودن این مطلب به سایت کلوب ADD TO DIGG ADD TO REDDIT



مقدمه امام مالك بن انس امام ابوحنيفه
امام شافعى عمرو بن المقدام ابن حبان
ابوحاتم ابن ابى حاتم شهرستانى
ابن حجر هيثمى عبدالرحمن بن الجوزى شبلنجى
ابن خلكان خير الدين الزركلى محمد فريد وجدى
ابو زهره ابن الصباغ مالكى عبدالله بن شبرمة

مقدمه
الحمد لله و كفى و سلام على عباد الذين اصطفى
قال الله تبارك و تعالى فى كتابه (قل لااسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى)
«بگو اى پيامبر من از شما چيزى در برابر دعوتم جز دوستى نزديكانم نمىطلبم»
سپاس و ستايش خداوند يكتا را سزد كه وعدههايش همواره صادق بوده و هست و خواهد بود و سعادت و خوشبختى ابدى را در صداقت صادقان وعده فرموده و درود بر روان پاك و مطهر سرور كائنات حضرت ختمى مرتبت محمد بن عبدالله(صلى الله عليه وآله) كه اصدق الصادقين است و با به ارمغان آوردن صداقت، كذب را از اعماق سينهها بيرون كشيد و روح انسانى را در قالب صدق، با صفا و محبت آشنا ساخت. و درود بر اهلبيت(عليهم السلام)گرانقدرش كه چون ذبيح الله صادقانه راه سعادت و نجات را در مدرسه عشق و وفا و دوستى و محبت و زهد و پارسايى به بشر آموختند.
درطول تاريخ بشر همواره كسانى بودهاند كه پس از وفاتشان خلاء نبود آنها كاملاً حس شده است، اما انديشمندان پس از آنها آن خلاء را بنوعى پركردهاند، ولى كم هستند كسانى كه پس از حياتشان انديشه خود آنها به كمك جامعه آمده و بر جامعه حاكم شود بگونهاى كه انديشمندان بعد از او پيرامون محور فكرى او بينديشند. و امام جعفر صادق(عليه السلام) يكى از معدود كسانى است كه خلاء وجودى حضرتش را جز انديشههاى والا و بلند او نتوانسته است پر كند. لذا او نه چون شمع است كه از سوز و گدازش صحبت شود تا پروانهها گرد آيند و نه چون خورشيد است كه از تابش نورش حرفى زده شود تا عوام راه جويند كه او اظهر من الشمس است كه پيران طريقت براى شناخت خود نيازمند مصاحبت وجود شريف اويند.
لذا لزوماً براى شناخت بهتر او بدنبال راهروان راه كمال كه از راه پيمودن طريقهى مقدسهى سلوك حضرتش به اوج قله سعادت دست يازيدهاند و بهره وافر بردهاند و در نهايت از بلنداى آن قله عظيم، معرفت و عشق را درك كرده و اعتراف به بزرگى و عظمت شخصيت شريفش نمودهاند طى طريق خواهيم نمود و در اين رهگذر از زبان معترف سالكان طريقتش سخن خواهيم گفت. و با استفاده از عنوان «ما قاله الاعلام فى فضائل الامام الصادق(عليه السلام)» ثمره نخل بارورش را بر تنگدستان خواهيم بخشيد و با بر تن كردن جامه تقوى چون پاك باختگان، راه عزت و شرافت را خواهيم پيمود و تمام سعى و تلاش خود را در راه خدمت بخلق خدا بخاطر رضاى حق تعالى بكار خواهيم گرفت و در اين آشفته بازار محبت و صداقت را پسنديده و با قلبى مطمئن به مسير آخرت قدم خواهيم گذاشت.
و اما از بزرگان علم و معرفت و محبان اهل بيت(عليهم السلام) زيادند كسانى كه از محضر شريف حضرتش مستقيماً و يا غير مستقيم بهره بردهاند و درباره ايشان سخنها گفتهاند و مقالات با ارزش به رشته تحرير كشيدهاند ولى ما در اينجا باختصار از كتب اهل سنت بطور مستند و مستدل نظر تنى چند از اعلام ايشان را دربارهى آن حضرت(عليه السلام) ذكر مىكنيم. يادشان زنده و روحشان شاد باد.

امام مالك بن انس
محمد بن زياد ازدى گفت: شنيدم كه مالك بن انس مىگويد بر جعفر بن محمد الصادق(عليه السلام)وارد شدم بگونهاى كه زياد از من قدرشناسى مىكرد و مىفرمود «اى مالك تو را دوست دارم» و من از اين بابت مسرور مىگشتم و خدا را سپاس مىگفتم و هيچگاه نشد كه ايشان را ببينم مگر اينكه يا روزه داشتند و يا نماز مىخواندند و يا مشغول به ذكر خداوند تبارك و تعالى بودند»
و نيز گفتهاند: «هيچگاه نديدم ايشان را مگر بر سه خصلت نيك يا نماز مىخواند و يا روزهدار بود و يا به تلاوت قرآن مشغول بود و هيچگاه ايشان را بىوضو نديدم» 

امام ابوحنيفه
و ابوحنيفه فرموده است «فقيهتر از جعفر بن محمد بچشم نديدهام»

امام شافعى
ابن حجر عسقلانى گفته است: اسحاق بن را هويه گفت به شافعى گفتم: جعفر بن محمد نزد تو چگونه است؟ شافعى گفت: «ثقة»
يعنى «مورد اعتماد و اطمينان كامل من است»

عمرو بن المقدام
ابونعيم اصفهانى در كتابش بنام حلية الاولياء از عمرو بن المقدام نقل مىكند كه گفت «كنت اذا نظرت الى جعفر بن محمد علمت انه من سلالة النبيين»
يعنى «چون نگاه به جعفر بن محمد مىكردم مىدانستم كه او از سلاله پيامبران است»

ابن حبان
و باز ابن حجر عسقلانى از قول ابن حبان درباره امام صادق(عليه السلام)مىگويد:
ابن حبان گفته: «وى از سادات اهل بيت است كه فقيه و عليم و فاضل بود و به سخنش نيازمند بوديم»
و در روايت ديگرى آمده است كه وى تنها كسى بود كه همه فقها و علما و فضلا محتاج و نيازمند سخنش بودند.

ابوحاتم
و ذهبى در كتاب خود موسوم به تذكرة الحفاظ مىنويسد قال ابوحاتم «ثقة لايسأل عن مثله»
يعنى «امام صادق آنگونه مورد اطمينان است كه از كسى همانند او سئوال نمىشود».

ابن ابى حاتم
و در جاى ديگر ابن حجر عسقلانى در كتاب تهذيب التهذيب از ابن ابى حاتم نقل مىكند كه گفت از قول پدرش: ]جعفر الصادق[ ثقة لايسأل عنه.
يعنى: «امام جعفر صادق(عليه السلام) شخصيت مورد اطمينانى است كه نياز نيست درباره او از كسى پرسش شود»

شهرستانى
وى در كتاب خود موسوم به الملل و النحل درباره عظمت و بزرگى حضرت صادق(عليه السلام)مىنويسد: «وى به جهت شدة محبتى كه به اُنس با خدا داشت، وحشت داشت كه با مردم تماس داشته باشد و همواره از مردم دورى مىگزيد و معتقد بود هر كس با غير از خدا مأنوس شد متوجه وسواس مىشود.»

ابن حجر هيثمى
وى كه يكى ديگر از مؤلفين بنام اهل سنت بشمار مىآيد در كتاب خود موسوم به الصواعق المحرقه موضوعى را در رابطه به اينكه شش فرزند از سلاله پاك محمد بن على(عليهم السلام) بدنيا آمدند كه افضل و كاملتر از همه آنها امام جعفر صادق(عليه السلام) بودند كه پس از وى خليفه و وصى ايشان شدند و مردم از علوم منتشره ايشان به تمامى شهرها سخن گفتهاند و پيشوايان بزرگى از او حديث روايت كردهاند.

عبدالرحمن بن الجوزى
ابن جوزى كه خود از عرفاء بنام اهل سنت مىباشد و از مؤلفين مشهور جهان اسلام است در كتابش موسوم به صفة الصفوة مىنويسد «كان ]جعفر بن محمد[ مشغولا بالعبادة عن حب الرياسة»
يعنى: جعفر بن محمد شخصيتى بود كه مشغوليت فراوانش به عبادت او را از عشق رياست بازداشته و سيراب كرده بود.

شبلنجى
اين عارف بزرگ ربانى نيز كه يكى ديگر از مؤلفين مشهور اهل سنت است در كتاب معروفش به اسم نورالابصار نوشته است: «كان جعفر الصادق(رضي الله عنه) مستجابالدعوة و اذا سأل الله شيئاً لم يتم قوله الا و هو بين يديه»
يعنى: جعفر صادق(رضي الله عنه) مستجاب الدعوه بود و دعايش هميشه مورد قبول حق تعالى واقع مىشد و چون از خداوند چيزى مىخواست هنوز قولش پايان نيافته بود چيز مورد نظر برايش مهيا بود.

ابن خلكان
اين مؤلف مشهور و بنام اهل سنت نيز در كتاب خود موسوم به وفيات الاعيان اظهار داشته است: «و كان من سادات اهل البيت و لقب بالصادق لصدقه فى مقالته... و كان تلميذه ابوموسى جابر بن حيان الصوفى الطرسوسى قدألف كتاباً يشتمل على ألف ورقة تتضمن رسائل جعفر الصادق وهى خمس مأة رسالة»
يعنى: حضرت امام جعفر صادق(عليه السلام) از سادات اهل بيت(عليهم السلام)بشمار مىرود و بدليل راستگويى در گفتارش ملقب به صادق شده است ... و ابوموسى جابر بن حيان يكى از شاگردان اوست كه كتابى مشتمل بر هزار برگ تأليف نموده كه متضمن رسالههاى امام جعفر صادق(عليه السلام)است كه مقدار آنها به پانصد رساله مىرسد.

خير الدين الزركلى
وى يكى ديگر از مؤلفين بنام اهل سنت مىباشد كه تأليفات ارزشمندى را از خود به يادگار گذاشته است او در كتاب الاعلام درباره امام جعفر صادق(عليه السلام) نوشته: «كان من أجلّاء التابعين و له منزلة رفيعة فى العلم. أخذ عنه جماعة، منهم الإمامان ابوحنيفة و مالك و لقب بالصادق لأنه لم يعرف عنه الكذب قط له اخبار مع الخلفاء من بنى العباس و كان جريئاً عليهم صداعاً بالحق» 
يعنى: امام جعفر صادق(عليه السلام) از بزرگان تابعين بشمار مىرود و در علم و دانش داراى منزلتى رفيع است و جماعت زيادى از او كسب علم كردهاند كه از جمله آنها دو نفر از پيشوايان اهل سنت امام ابوحنيفه و امام مالك هستند و لقبشان صادق است بخاطر اينكه هرگز كسى از او كذب نشنيده است و در خبرهاى مربوط به او آمده است كه وى براى اعتلاء حق پيوسته عليه خلفاى بنى عباس در ستيز بوده و به مبارزه پرداخته است.

محمد فريد وجدى
اين نويسنده بنام نيز كه يكى از انديشمندان بزرگ اسلام و صاحب تأليفات متعددى مىباشد در دائرة المعارف مشهور خود از امام جعفر صادق((عليه السلام)) صحبت به ميان آورده و بعنوان يك سنى مذهب مىنويسد: «ابوعبدالله جعفر الصادق بن محمدالباقر بن على زين العابدين ابن الحسين بن على ابن ابيطالب هو احد الأئمة الأثنى عشر على مذهب الامامية كان من سادات اهل البيت النبوي، لقب الصادق لصدقه في كلامه كان من افاضل الناس» 
يعنى: ابوعبدالله جعفر الصادق فرزند محمد باقر فرزند على زين العابدين فرزند حسين فرزند على فرزند ابيطالب يكى از ائمه دوازده گانه مذهب اماميه است وى از سادات نبوى(صلى الله عليه وآله) مىباشد و به دليل صداقت در گفتارش به صادق ملقب شده است و يكى از بزرگان زمان خود در ميان مردم است.

ابو زهره
محمد ابوزهره از ديگر نويسندگان جهان اسلام و از انديشمندان بنام در كتابى كه به نام الامام الصادق به رشته تحرير كشيده است درباره حضرت مىنويسد:«امام صادق(عليه السلام) در طول مدت زندگى پربركتش هميشه در طلب حق بود و هرگز پردهاى از ريب و شك و ترديد بر قلب او مشاهده نشد و كارهايش به مقتضيات كجانديشى سياستمداران زمانش رنگ نباخت و لذا هنگامى كه رحلت فرمود عالم اسلامى فقدان او را كاملا حس كرد زيرا كه ياد او هر زبانى را عطرآگين مىساخت و همه علماء و انديشمندان بر فضل او اجماعاً معترفند»
و اضافه مىكند «علماء اسلام در هيچ مسألهاى آنگونه كه بر فضل امام صادق و دانش او اجماع نمودهاند عليرغم اختلاف طوائفشان در امرى به اين شكل اجماع ننمودهاند و تعداد زيادى از ائمه اهل سنت هستند كه معاصر با ايشان بودند و هم عصر با ايشان زيسته و از محضر مباركشان فيض بردهاند و بدين سان وى به پيشوايى علمى زمانش كاملا شايسته بوده همچنانكه اين شايستگى را قبل از او پدر و جدش و نيز عمويش زيد رضى الله عنهم اجمعين داشتهاند.
و همه پيشوايان راه هدايت به آنها اقتداء نموده و از حرفهاى آنها اقتباس نمودهاند» 

ابن الصباغ مالكى
اين نويسنده نامدار اهل سنت نيز كه در كتاب خود بنام الفصول المهمة در ارتباط با مناقب امام جعفر صادق(عليه السلام) مطالب قابل توجهى را ذكر نموده است در اين باره مىنويسد:«مناقب جعفر الصادق(عليه السلام)فاضلة أو صفاته فى الشرف كاملة، و شرفه على جبهات الأيام سائلة، و أندية المجد و الغر بمفاخره و مآثره آهلة» 

عبدالله بن شبرمة
ابونعيم اصفهانى در كتاب معروفش بنام حلية الأولياء بنقل از ابن شبرمة در باب احتجاج امام صادق(عليه السلام)مىنويسد: «امام جعفر به هنگامى كه من و ابوحنيفه به محضر ايشان وارد شديم به ابن ابى ليلى فرمودند چه كسى با شماست؟ پس از معرفى ابوحنيفه(رضي الله عنه) بين امام جعفر الصادق(عليه السلام)و ابوحنيفه سؤالاتى رد و بدل شد و در قسمتى از آن سؤالات امام جعفر صادق(عليه السلام) به ابوحنيفه گفت: «كداميك از جهت كيفر و عقاب عظيمتر است؟ آدم كشى يا زنا؟» ابوحنيفه جواب داد: آدم كشى. امام فرمود: «پس به درستى كه خداوند عزّ و جلّ شهادت دو نفر در آدمكشى پذيرفته و در زنا نپذيرفته مگر اينكه چهار نفر باشند، سپس گفت: «كداميك از اين دو عبادت عظيمترند. نماز يا روزه؟» ابوحنيفه جواب داد: نماز. فرمود:«پس چگونه است كه حائض قضاى روزه دارد اما نمازهايش قضا نمىشود!» لذا بصراحت ابوحنيفه را از قياس دين با رأى خودش بازداشت و فرمود: «از خدا بترس و دين را به رأيت قياس مكن» 
و باز ابونعيم اصفهانى در همين كتاب به نقل از ابن بسطام مىنويسد: «كان جعفر بن محمد يطعم حتى لايبقى لعياله شيءٌ» 
يعنى: جعفر بن محمد به هنگام اطعام، فقيران را به گونهاى طعام مىداد كه چيزى براى خانوادهاش باقى نمىگذاشت.
و در جلد سوم اين كتاب در صفحه 198 نوشته است: تعداد زيادى از تابعين از امام صادق(عليه السلام)حديث روايت نمودهاند كه از ميان آنها مىتوان يحيى بن سعيد الأنصارى، و ايوب سختيانى و أبان بن تغلب و ابوعمرو بن المعلاء و يزيد بن عبدالله بن بن الهاد را نام برد. مضافاً اينكه ائمه و أعلام اهل سنت مانند مالك بن انس و شعبة بن الحجاج و سفيان ثورى و ابن جريح و عبدالله بن عمر و روح بن القاسم و سفيان بن عيينة و سليمان بن بلال و اسماعيل بن جعفر و حاتم بن اسماعيل و عبدالعزيز بن مختار و وهب بن خالد و مسلم بن حجاج نيز از ايشان حديث روايت نمودهاند.
وى به گونهاى كه ذهبى در كتاب تذكرة الحفاظ ياد كرده است فرزند محمد بن على بن حسين بن على بن ابىطالب(عليهم السلام) است. و از قبيله بنىهاشم است. روز يكشنبه و بنا به روايت ديگرى روز دوشنبه در حالى كه سيزده شب از ماه ربيعالاول باقى بود در سال 83 هجرى در مدينه منوره ديده به جهان گشود وهمزمان با روز ولادت رسول اعظم حضتر محمد بن عبدالله(صلى الله عليه وآله) مىباشد و در سال 148 هجرى در سن 68 سالگى بدست منصور دوانيقى به شهادت رسيده و به ديار باقى شتافتند و در جنة البقيع در كنار قبرى كه پدر بزرگوارشان امام باقر(عليه السلام) و جدشان امام على زين العابدين(عليه السلام) قرار داشتند مدفون گرديدند.

محمد صديق فهيمى    


توسط : admin1 - جمعه 2 بهمن 1388 - 23:49:14    خواندن / ارسال نظرات :0

سيرى در كتاب «الامـام الصـادق (عليه السلام)»

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ - افزودن این مطلب به بالاترین افزودن این مطالب به سایت دنباله افزودن این مطلب به سایت کلوب ADD TO DIGG ADD TO REDDIT


همايش امام صادق(عليه السلام )1381 هـ . ش / 1423 هـ . ق

كتاب امام صادق(عليه السلام) در دو بخش به زبان عربى در 456 صفحه توسط علامه بزرگوار شيخ محمد حسين مظفر كه از عالمان برجسته فقه و اصول و تاريخ و ادبيات در حوزه نجف اشرف به شمار مىآمد نگاشته شده است.
ايشان زندگى امام صادق را به طور مختصر از زواياى مختلف نگريسته و بررسى نموده است و به همين خاطر مؤسسه نشر اسلامى، وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم نسبت به چاپ اين كتاب ارزشمند اقدام كرده است.
همچنين توسط جناب آقاى سيد ابراهيم سيد علوى، انتشارات رسالت قلم، به فارسى ترجمه و چاپ شده است، نويسنده محمد حسين مظفر (رحمه الله) اين كتاب را به پيشگاه مقدس و مقام ارجمند اباعبدالله امام جعفر صادق(عليه السلام) تقديم كرده است، با يقين به اينكه توانايى دستيابى به شناخت قله رفيع شخصيت وى را ندارد. جز آنكه به رشته محكم ولاى او و ريسمان استوار اهل بيت و شاخه پربركت عترت تمسك كند با اميد به آنكه مقام اندكش، به منت قبول خريدارى شود.
اين كتاب از منابع مهم و معتبر در بررسى شخصيت امام صادق و ابعاد والاى آن به شمار مىآيد. در پيشگفتار اشاره مىكند از آنجا كه اطلاع از زندگانى امام صادق(عليه السلام) بستگى به شناخت ماهيت دو حكومت اموى و عباسى دارد كه امام در دوران سلطه سياسى آنان مىزيسته است و نظر به اينكه لازم است چگونگى رفتار اين دو نيروى حاكم را با امام ششم و به طور كلى با اهل بيت بازشناخته و بدانيم اهل بيت كيستند، مباحثى را در جهت دستيابى به همين شناختها را مطرح مىكنيم براى اينكه در پرتو آن بررسى و تحقيق كوتاه خواننده به اين نكته وقوف يابد كه چرا امام ششم بيشتر از امامان ديگر در رشد علوم و معارف گوناگون توفيق يافته و به تسلط و شرح آن پرداخته است؟ و چرا امام صادق بيش از امامان قبل و بعد از خود مردم را به سوى اخلاق نيكو و فضايل انسانى فرا خوانده است؟ و چرا اين امام بزرگوار دوستان و مريدان خاصش را هم از اظهار دوستى و برملا نمودن مراتب والا و حتى رفت و آمد علمى كه ماتقيهاش مىناميم باز داشته است.
در پيشگفتار خواننده بيش از آنكه تفصيل زندگانى امام را بداند اجمالى از حيات پرثمر آن پيشواى برحق و راستين در پيش رويش جلوهگر خواهد شد.
گفتار اول (اهل بيت) با اين پرسش آغاز مىشود كه اهل بيت كيانند؟ براى پاسخ به اين سئوال از آيه شريفه تطهير مدد مىجويد و اراده و خواست خداوند را برعصمت بخشى به اهل بيت استفاده مىكند و دلالت آيه و شأن نزول آن را روشن مىسازد و در طى آن به احاديث صحيحى كه از عامه و خاصه رسيده است استناد نموده است همچنين راجع به مبناى تشيع و شيعيان بحث مىكند.
گفتار بعد (بنواميه) با پرسش ديگرى مشابه پرسش پيشين آغاز مىشود و پاسخ مىدهد كه مصداق شجره ملعونه در قرآن كريم همانا بنى اميه هستند و بااستناد به قرآن و روايات رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) موارد نكوهش آنان را بر مىشمارد.
سپس چكيدهاى از تاريخ قريش را به ميان مىآورد و هر آنچه بر دو برادر هاشم و عبدالشمس روى داده است را بيان مىكند و اين بحث را ادامه مىدهد تا آنجا كه نتايج ذى قيمتى را استنتاج مىكند. در نهايت نيز تأكيد مىدارد كه اين، همه بنى اميه را در بر نمى گيرد وبراى تأييد آن به آيه شريفه (يخرج الحىّ من الميّت) استناد مىكند وبدان اشاره مىكند كه از همين بنى اميه مردمانى صالح به عرصه هستى پاگذاشتهاند; و چراغ ايمان در اعماق دلشان روشن بوده است. سبك تاريخى نويسنده در اين گفتار مستند به آيات قرآن كريم، روايات مستند وسندهاى معتبر روايى وتاريخى شيعه وسنى است. سپس نويسنده، اين مطلب را بيان مىكند كه پس از عالمگير شدن ظلم وبى داد بنى اميه وايجاد دو دستگى واختلاف كامل ميان امويان، مردم كه به ستوه آمده بودند، كسى اميدى نداشت مگر به بنى هاشم; چرا كه آنانند كه صاحبان اين حق بودند. چه اين حق بواسطه قرابت با پيامبر وچه به علت داشتن فضيلت ايجاد شده باشد وچه براى وجود نصوصى بر خلافت وجانشينى آنان از سوى پيامبر اسلام.
در ميان بنى هاشم، مردان برجسته فراوانى بودند كه همگى شايسته رياست و داراى قدرت وتدبير در امور سياسى بودند. بى شك برجستهترين وشايستهترين آنان أبو عبد الله جعفر بن محمد(عليه السلام) بوده، ليكن پس از آنكه مردم از قيام وجنبش از سوى امام مأيوس شدند به ديگر بنى هاشم روى آوردند.
چيزى نگذشت كه گوى رياست وحكومت در دامان سفاح ومنصور عباسى قرار گرفت. همانان كه با بيان فضائل ومناقب على بن ابىطالب(عليه السلام) وتبليغ آن در ميان قبايل وطوايف مختلف به نوايى رسيده وتوجه مردم را جلب كرده بودند; آرى، يك حكومت فاجر و نابكار رفته بود وحكومتى جبار و ستمگر ديگر جايگزين آن شده بود.
نويسنده، رقابت ميان عباسيان وعلويان راجع به زعامت حكومت را به تصوير مىكشد وسختگيرى آنان بر اهل بيت را نشان مىدهد وخاطر نشان مى سازد كه گرچه زمانى كه عباسيان زمام امور را بدست گرفتند مردم جناياتى را كه بنى اميه بر اهل بيت وارد كرده بودند را از ياد نبرده بودند. اما بنى عباس بدون كوچكترين رحم وعطوفت به سركوبى فرزندان زهراء (عليه السلام) پرداختند با اين سؤال مطلب خود را به پايان مىرساند كه «گناه اهل بيت چه بوده است؟ چرا اين همه مصيبت وجنايت بر سر اهل بيت مىآيد!»
پاسخ اين است كه اهل بيت گناهى نداشتند مگر آنكه شايستگى و اهليت حق وجايگاه خلافت را داشتند، وچيزى جز آنكه براى خلافت
شايستگى بيشترى داشتند موجب آن نبود كه بر علويان فشار آورند.
از آنجا كه در روزگار امام صادق(عليه السلام) مذاهب ومكاتب مختلف وعقايد وآراى متفاوتى وجود داشته و جر و بحثهاى كلامى گوناگون و بدعتها و شبههها وانحرافات فكرى وعقيدتى بسيارى رواج داشته است.
مؤلف به طور اختصار، اصول مذاهب كلامى ومكتبهاى اعتقادى آن دوره را در فصل مذاهب ومكاتب خاطر نشان مىسازد. وى قايل است كه اصول و منشأ همه مذاهب و فرقههاى اسلامى چهار مذهب است: مرجئه، معتزله، شيعه و خوارج، زيرا بقيه مذاهب به يكى از اين چهار مذهب بر مىگردند.
سپس به شرح مختصر اين فرقهها مىپردازد; البته در بخش شيعه، تفكر شيعى ومختصرى از افكار وعقايد فرقهاى آن را معرفى مىكند.
پس از اين مبحث، فصل 2 (امامت ورهبرى) مطرح مىشود وسپس وى نسبت به تعريف نظريه شيعه راجع به امامت وخلافت و ويژگيهاى امام وچگونگى رابطه امت با وى مىپردازد وى همچنين استدلالهايى را براى اثبات اينكه امامت استمرار نبوت است را عنوان مىكند.
فصل سوم به معرفى شخصيت امام صادق از ديدگاه مورخان ومحدثان مىپردازد. وى ديدگاه بعضى مورخان ومحدثان طرفين امت اسلامى را در رابطه با شخصيت جامع وحيات پر بار اين امام همام مطرح مىكند و هدف از گرد آورى اين اسناد را آن مىداند كه اجمالا معلوم شود برخى نويسندگان غرض ورز يا ناآگاه چگونه وقتى امام و شخصيت ملكوتى او را با عينك ماديت صرف نگريستهاند; دچار لغزشهاى غير قابل گذشت شدهاند. سپس اذعان مىدارد كه اين نقطه نظرها، به منزله قطرهاى است از درياى بى كران فضايل امام صادق (عليه السلام).
در فصل بعد با ذكر معاصر بودن امام(عليه السلام) با دو حكومت مروانى و عباسى كه كلاً با شريعت اسلام و بنيانگذار آن، يعنى پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به نبرد برخاسته بودند، وضعيت آن دوران را شرح مىدهد و موضع حضرت را كه نظارهگر اين درگيرى ميان دين وحكومتها بود تبيين مىنمايد.
حيات امام در اين دوران بحرانى آن بود كه به نشر فرهنگ، علوم ومعارف پرداخت و در پوشش تقيه يعنى، «تلاش پنهانى براى سازندگى» با گسترش تعاليم اسلام به شريعت الهى خدمت كرد.
نويسنده ادله چهارگانه «تقيه» را بر مىشمرد وتاريخ تقيه وتوجيهات آن وهمچنين تأثيرات تقيه در خدمت دين را بيان مىكند و مىافزايد با توجه به سروسامان يافتن شيعه و چاپ كتابهاى شيعه در زمينه علوم و فنون مختلف و در اختيار همگان قرار گرفتن آنها، ديگر از هيچ كس پذيرفته نيست بگويد: مذهب اماميه باطنى است و شيعيان با پوشش تقيه زندگى مىكنند.
در فصل «امام صادق (عليه السلام) و گرفتاريها و سختيها، نويسنده راجع به ابتلائات و گرفتاريهايى كه امام صادق عليه السلام با آنها مواجه مىشدند سخن گفته است. وى در اين فصل بد رفتارىها و سخنهاى ناروايى كه نسبت به امام روا شده است را در طى بيان چند صحنه عنوان مىكند.
سپس تحليلى از برخوردهاى امام با منصور عباسى وكار گزارانش ارائه مىدهد.
در فصل بعد جريان جلب امام صادق(عليه السلام) از مدينه به عراق در جهت سياست ايجاد رعب و وحشت را بيان مىكند. آنان بر آن بودند كه مردم وشيعيان را از بركت وجود امام محروم كنند وليكن رو به جفا رفتند. چرا كه جمال و زيبائى، جانهاى پاك وشيفته را به بند مىكشد ونيز اشاره مىكند كه در اين دوره بود كه حضرت قبر مطهر امير مؤمنان على(عليه السلام) را آشكار كردند. پس از آن، زندگانى علمى امام صادق(عليه السلام) در چند گفتار بررسى مىشود.
علم لدنى امام، حوزه علمى، آموزشهاى امام به شاگردانش، احاديث روايت شده ايشان، فقه، اخلاق، تفسير وعلم كلام وپس از اين بررسى به اين مبحث كه چرا وچگونه مكتب تشيع، جعفرى ناميده شد؟ منتقل مىشود كه: مؤلف در فصل بحثها ومناظرات امام صادق (عليه السلام) بياناتى قاطع ورسا را به تصوير مىكشد كه طى آنها حقى را آشكار ساخته است سپس با اعتماد به اينكه روش زندگى هر انسانى روشنگر نيات ومقاصد و افشاگر رازها واسرار درونى و قلبى اوست و نيات و مقاصد و اسرار و رازهاى دل او هم در لا بلاى رفتار وكردارش منعكس است، تلاش مىكند، سيره وروش امام را ترسيم كند. همو كه زندگيش در زمينههاى اصلاحى وارشادى سراسر جهاد وكوشش است.
پس از بحث مفصلى در سيره امام با آخرين فصل كه راجع به كرامات امام صادق است، بخش اول كتاب را به پايان مىبرد; پس از آنكه فهرست بخش اول را مىآورد بخش دوم را آغاز مىكند فصل اول آن گزيدهاى از بيانات امام صادق(عليه السلام) است.
اين گزيده به چهار قسمت تقسيم مىشود: خطابهها و سخنرانيهاى امام، موعظههاى ايشان، وصيتها وحكمتها وسپس فصلى با عنوان «ولادت وشهادت امام» را در پى مىآورد وبعد از آن به معرفى فرزندان امام مىپردازد. پس از آن «راويان امام از بزرگان اهل سنت» ونيز راويان مورد اعتماد از شيعه را نام مىبرد و در آخر به ذكر موالى امام مىپردازد وبا فهرست بخش دوم كتاب را به پايان مىبرد و در آخر، پوزش خود را ياد آور مىشود از آن رو كه چه بسا نگاشته وى براى آشكار ساختن ابعاد شخصيت آن بزرگوار كفايت نكند و در نهايت از خواننده، تقاضا مىكند وى را در جريان پيشنهادات وانتقادات سازنده خود قرار دهد.
كتاب به فهرست آيات، نامهاى اشخاص واماكن وروزها وهمچنين كتاب وكتب ورسالهها واحاديث واشعار عربى، آراسته شده ومجموعهاى غنى را فراهم آورده است.
اين نكته قابل ذكر است كه متأسفانه در اصل عربى كتاب فصل بندى صورت نگرفته است ومترجم نسبت به فصل بندى كتاب اقدام نموده است كه با ترتيب مطالب كتاب در برخى جاها يكسان نيست وهمچنين دو بخش را در يك بخش تنظيم كرده است. اين اشكال وارد است كه مبادرت به اين كار در مقدمه مترجم آورده شده است. در اين مقاله ما ترتيبات اصل كتاب را كه به زبان عربى است در نظر گرفتهايم.
اميد است كه اين دستنوشته قبول پيشگاه رئيس مكتب جعفرى قرار گرفته باشد.
التماس دعا

حسن فرطوسى ، مرحوم علامه محمد حسين مظفر

توسط : admin1 - جمعه 2 بهمن 1388 - 23:47:12    خواندن / ارسال نظرات :0

حوزه علميه، ميراث امام جعفربن محمد الصادق(عليه السلام)

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ - افزودن این مطلب به بالاترین افزودن این مطالب به سایت دنباله افزودن این مطلب به سایت کلوب ADD TO DIGG ADD TO REDDIT


همايش امام صادق(عليه السلام)1381 هـ . ش / 1423 هـ . ق

هر چيز با ارزشى را به طلا و يا جواهرات تشبيه ميكنند كه گوياى ارزش آن باشد ولى متحيرم كه علم و دانش و درس و مدارسه را به چه چيزى تشبيه نمايم، به طلا؟ خير، به نعمت سلامتى؟ خير، بلكه آن از هر چيزى ارزشمندتر و مقدمتر است و هيچكدام گوياى ارزش علم نيستند. حقا كه بدون علم دينى وجود ندارد و زندگى بدون علم يعنى زيستن مانند حيوانات و جمادات و نباتات و... بدون علم، كسى حق خريد و فروش، ازدواج و داشتن فرزند و خلاصه حق سپرى كردن عمر شريف را ندارد. چرا كه با عنايت به: «والعصر ان الانسان لفى خسر» بخوبى درمىيابيم كه براى دچار خسران نشدن بايد شيوهى استفاده از سرمايه عمر را بدانيم وگرنه محكوم به نيستى هستيم. ما بر مركبى سواريم كه جهت دادنش با علم صورتپذير است. و آن با سرعتى بيش از سرعت برق پيش مىرود، تصور كنيد وقتى بدون جهت باشد چه خواهد شد؟! و سر از كجا درخواهد آورد؟! شخصيت برجسته و راه يافته علم حضرت جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب الهاشمى العلوى و كنيهاش «ابو عبدالله» و لقبش «الصادق» و مادرش «ام فروه» دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر در برههاى از زمان ديده به جهان مىگشايد كه فتنه بر جامعه اسلامى خيمهزده و مسلمانان حتى عالمان دينى در درياى آن غوطه ور بوده و تشخيص راه بسيار دشوار بود.
در زمان حكام بنى اميه و بنى عباس با استمداد از جمعى از علماء «مخلوق بودن قرآن» را علم كرده و بحث متكلمين در صفات خداوند و چگونگى آن به اوج خود رسيده بود تا جايى كه همگان را به ورطه حيرت و بهت زدگى كشانيده و تكفير و قتل در جامعه حرف اول را مىزد.
ايشان از خانوادهاى برجسته و عالم و متدين برخاسته بودند و در همان اوان زندگى به تلمّذ و بهرهگيرى از علوم شرعى و قرآنى مشغول گشته تا به عالم با ديدى برگرفته از جهان بينى وسيع و پر دامنه نظاره گر بوده و درس بگيرد و به همنوعان خود بياموزد، تا مسير زندگى را قبل از آلودگى به هر چيزى تنها از سرچشمه گواراى اسلام بيابد و در اين راه با پشتكار و سماجت زياد على رغم همهى كمبودهاى مادى و تسهيلات معيشتى پيش رفتند. تا جايى كه مورد اشارهى دانشمندان و مرجع علمى آنان قرار گرفتند، نصايحش را بجان و دل خريده و گفتارش محل احتجاج و استدلال براى شاگردان و بقيه افراد گشت. در وصف او ذهبى در ميزان الاعتدال گويد: «وى يكى از ائمه اعلام است كه شأنى بزرگ دارد و نيكوكار و صادق است و از وى محمد بن اسحاق و يحيى انصارى و مالك و دو سفيان و ابن جريج و شعبه و يحيى قطان و غير از اينها روايت مىكنند و بر امامت و جلالت و سيادت او متفق هستند».
ابن حجر در صواعق آورده است كه: «مردم چندان از علوم وى نقل كردهاند كه شهرت او در همه بلاد پراكنده گشت». و شهرستانى در ملل و نحل گويد: «او را در دين و ادب، علمى غزير است و حكمتى كامل و زهدى بالغ و ورعى از شهوات».
عطار در تذكرة الاولياء ج 1 چه شيوا مىفرمايد: «اگر تنها صفت او گويم به زبان و عبارت من راست نيايد كه در جمله علوم و اشارت و عبارات بى تكلف به كمال بود و قدوهى جمله مشايخ بود و اعتماد همه بروى بود و مقتداى مطلق بود هم الهيان را شيخ بود و هم محمديان را امام و هم اهل ذوق را پيشرو و هم اهل عشق را پيشوا، هم عباد را مقدم، هم زهاد را مكرم، هم صاحب تصنيف حقايق هم در لطايف تفسير و اسرار تنزيل بى نظير بود. (نقل از لغت نامه دهخدا در شرح الصادق) زندگى ارزشمند آن بزرگوار مدتى در مدينه با مشغول شدن به افاضه فيض و چيدن ميوههاى مكتب محمدى سپرى گشت و به شاگردان خود تعليم مىداد و حلقهها و كلاسهاى درس در منزل و مساجد داشت كه آنها را به نحو احسن اداره مىكرد. و مدتى در عراق به ابراز نظرات و فتوى در زمينههاى مختلف علوم و دلسوزىها پرداخت.
مرحوم حاج شيخ عباس قمى در كتاب منتهى الآمال مىفرمايند: «دوران امامت حضرت، مصادف با اواخر حكومت بنى اميه و آغاز انتقال قدرت به بنى عباس بود. از اين رو، آن امام بزرگوار در شرايط ويژهاى قرار داشتند بنى عباس با شعار حمايت و خونخواهى اهل بيت قيام كردند و توانستند بنى اميه را از اريكهى قدرت به زير بكشند. امام صادق (عليه السلام) از اين شرايط به بهترين وجه استفاده كردند و از آزادى نسبى كه بوجود آمده بود در جهت اشاعه و تبليغ معارف اصيل تشيع و گسترش فقه اسلامى بهره بردارى نمودند. در مكتب آن امام، شاگردان بسيارى تربيت شدند و فقهاء و متكلمين و محدثين بزرگى از محضر ايشان استفاده كرده، رشد نمودند. اكثر روايات شيعه در موضوعات مختلف از آن امام بزرگ نقل شده است. مناظرات آن حضرت با مخالفان در مسايل مختلف فقهى و كلامى و توحيدى در كتب روايى مضبوط است و از منابع معارف الهى به شمار مىرود. روش آن بزرگوار در مباحثات و مناظرات بر استدلال و برهان و مجادله احسن بود كه سفارش آن در كتاب جاودان خود، قرآن كريم است: (ادع الى سبيل ربك بالحكمة والموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى احسن) با سلاح حكمت و موعظه نيكو، مردم را به راه پروردگارت دعوت كن و با آنان به نيكوترين وجه مجادله كن (سوره نحل آيه 125). و در مقام مناظره هيچگاه اخلاق اسلامى و مكارم اخلاق را فدا نمىنمودند و به طرف مقابل ناسزا نمىگفتند و همواره سخن آنان را، هرچند سست و بى پايه مىنمود با كمال دقت و متانت گوش مىدادند ... از اين جهت تنها الگوى آن امام، رسول خد(صلّي الله عليه وآله) و امير مؤمنان(عليه السلام)بودند...».
چنين شخصيتى نمونهى پرورش مكتب علم و جذاب شاگردان و حوزههاى علمى قرار مىگيرد كه در مقام بحث احترام به رأى مخالف نهاده و بدون جانبدارى و خودرأيى سراپا گوش مىشوند، با وجودى كه در مقام علما انگشت نما بوده و درخشندگى علم او آفاق را فرا گرفته است و خلاصه در برخوردش با نماز و اهميت زايد الوصف اين فريضه، مرحوم شيخ قمى مىفرمايد: «امام صادق (عليه السلام) در آخرين لحظات حيات خويش چشمان خود را گشود و فرمود: تمام خويشاوندانم را جمع كنيد. پس از مدتى همهى آنان حاضر شدند امام به آنان نگاه كردند و فرمودند: ان شفاعتنا لا تنال مستخفاً بالصلاة: شفاعت ما هرگز به كسى كه نماز را سبك مىشمرد نخواهد رسيد».
تاريخ يعقوبى جلد دوم صفحه 374 مترجم محمد ابراهيم آيتى آورده است كه:
«ابو عبد الله جعفر بن محمد ... در شصت و شش سالگى در مدينه وفات كرد و از همه مردم برتر و بدين خدا داناتر بود و دانشمندان كه از او شنيده بودند هرگاه از او روايت مىكردند مىگفتند: عالم به ما خبر داد».
ايشان خوب ارزش علم را دانسته و از ناموس علم دفاع مىكردند و حاضر نبودند گوهر زمردين علم را به پاى هيچ احدالناسى بريزند و در مقابل هر پيشنهادى كه در آن منجر به هبوط قدر علم مىگشت، بدون كوچكترين ترديدى پاسخ منفى مىدادند. از فرمايشات آن حضرت در كتاب سير اعلام النبلاء روايتى است از هشام بن عباد كه از جعفر بن محمد(عليه السلام) شنيدم كه مىفرمود: «الفقهاء اُمناء الرّسل فإذا رأيتم الفقهاء قد ركنوا الى السلاطين فاتهموهم: فقهاء امين پيامبراناند هرگاه آنها را متمايل به سلاطين يافتيد به آنها اطمينان نكرده و آنان را متهم بدانيد.»
و اكنون نمونهى برخورد عملى آن حضرت در برابر نقشههاى سياسى را ببينيم كه خود گوياى ارزشمندى علم و عالم است و انسان را از نشستن در گوشهاى از اطاق كنده و بسوى حوزه و دانشگاه سوق مىدهد.
در كتاب تاريخ الاسلام تأليف حسن ابراهيم حسن جلد 2 صفحه 79 مىخوانيم: (ترجمه)
«حفص بن سليمان كه كنيهاش ابا سلمه بود پس از شكست بنى اميه و پيروزى بنى عباس، نامهاى به دست شخصى علوى داده و به خدمت جعفر الصادق (عليه السلام) فرستاد به مضمون اينكه حكومت را به علويان منتقل نمايد. آن شخص وقتى نامه را به امام (عليه السلام) داد، ايشان بدون كوچكترين توجهى فرمودند: مرا با ابا سلمه چه كار است؟! اينكه از پيروان ما نيست! بعد از آن نامه را بر روى چراغ گرفته و سوزانيد. آن شخص عرض كرد: جواب نامه ابا سلمه چه شد؟ امام (عليه السلام) فرمودند: جواب را مشاهده كردى». آگاهى و ميزان دانش او چترى بر رشتههاى مختلف علمى گسترانيده بود و چنان تسلطى بر كتاب خدا و سنت رسول الله (صلّي الله عليه وآله) داشت كه در تفسير و حديث و غيره رأى او روشنگر و مورد اعتماد علماء بود تا جايى كه در تفسير قرطبى در ذيل هفده آيه مختلف به قول ايشان احتجاج نموده و در تفسير ابن كثير در دو جا، و همچنين مفسرين مختلف به قول ايشان استدلال كردهاند. در علم حديث ايشان از رجال و راويان ثقه و مورد اعتماد محدثين بوده است.
در سير اعلام النبلاء الطبقة الخامسة من التابعين آورده است كه:
«فرزندش موسى كاظم و يحيى بن سعيد انصارى ... از او حديث روايت مىكردند» كه نام سى و سه نفر را ذكر كرده و در آخر لفظ «ديگران» را نيز ذكر مىكند.
عمرو بن مقدام مىگويد: «هرگاه به جعفر بن محمد مىنگريستم پى مىبردم كه او از سلاله نبيين است.
ابن حبان مىفرمايد: «او از سروران اهل بيت از نظر علم و فقه و فضل است و به حديثاش احتجاج مىشود ... (نقل از تهذيب التهذيب جلد 1 صفحه 444).
اما آنچه از دارايى دنيا از او باقى مانده است خود گوياى علو شأن او در زهد و اهتمام بسيار او به علم و اجتماعات و مناظرات علمى و... است. حكومت عباسى به «القادر بالله» كه رسيد، مأمورى را به مدينه براى گشودن خانه امام صادق (عليه السلام) مىفرستد آن خانهاى كه از زمان وفات آن بزرگوار كسى به آن دستى نزده بود پس از باز كردن در آن يك جلد قرآن و كاسهاى چوبين كه لبهاش فلزى بود و سپر چوبى و تخت خواب و سر نيزه مىيابد.
(نقل از المنتظم فى تواريخ الملوك و الامم ج 9 ص 112).
چه بليغ پيامبر فرموده است كه از ما پيامبران درهم و دينارى به ارث نمىماند. آنچه از آنها به ارث مانده آن يادوارههاى گفتارى و كردارى آنهاست. و اين سرچشمه زلال علم است كه تا قيام قيامت، بشريت و انسانيت از آن شيرين كام بوده و بهرهمند مىگردند. امام نيز كه پرورش يافته و ادامه دهندهى راه پيامبران است، ميراث بران او محدود به نسب و خويش و قوم خود نيستند اين نسلهاست كه از ميراث علم و تقواى او بهرهمند مىشوند و ميليونها افراد در حوزههاى علميه او درس مىخوانند. زيرا كه در زندگى آن بزرگوار هيچ چيزى ارزشمندتر از حلقه درس و مباحثه علمى نبوده و بهترين اوقات خود را وقتى مىدانستند كه به شاگردان و هم عصران خود علم مىآموختند.
بارالها ما را از رهروان راستين او قرار ده.

عبدالرحمن دهش  


توسط : admin1 - جمعه 2 بهمن 1388 - 23:44:33    خواندن / ارسال نظرات :0

مرجعيت علمى امام صادق (عليه السلام)

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ - افزودن این مطلب به بالاترین افزودن این مطالب به سایت دنباله افزودن این مطلب به سایت کلوب ADD TO DIGG ADD TO REDDIT


همايش امام صادق(عليه السلام) 1381 هـ . ش / 1423 هـ . ق

در ميان اهل بيت رسول خدا (صلّي الله عليه وآله) چهرهى امام صادق (عليه السلام) از چهرههايى است كه در عرصه علم و تعليم بيشترين ظهور و بروز را داشته است. صاحب تفسير كبير هنگامى كه تفاسير كوثر را مىشمرد از ذريه پيامبر (صلّي الله عليه وآله) نام برده و مىگويد:
«ببين چه بزرگانى از علم و دانش در ميان فرزندان رسول خدا وجود دارد. كسانى چون باقر و كاظم و صادق و رضا (عليهم السلام)»[1].
با نيم نگاهى به كتابهايى كه دربارهى رجال و تراجم توسط بزرگان اهل سنت نگاشته شده است مىتوان به مرتبه بلند امام صادق (عليه السلام) نزد نويسندگان و فراهم آورندگان اين كتابها پىبرد و ديد چگونه ايشان زبان به ستايش اين بزرگ فرزند اشرف اولاد آدم گشوده و آن حضرت را به «راستگويى»، «وثاقت» و «عظمت» ستودهاند. ابو حاتم رازى دربارهى حضرت جعفر بن محمد (عليهم السلام) با جملهاى كه حال و هواى عتاب دارد مىگويد:
«درباره كسى همانند جعفر سؤال نمىكنند!»[2]
يعنى آن امام بزرگتر از آن است كه در معرض چون و چرا قرار گيرد و او را نمىتوان در كنار ديگر راويان در ترازوى نقد قرار داد.
از ميان اصحاب صحاح پنج نفر روايات آن حضرت را در مجموعههاى حديثى خويش جاى دادهاند و تنها در صحيح فراهم آمده توسط محمد بن اسمعيل بخارى است كه جاى روايات آن بزرگوار خالى است; اگر چه بخارى در جاى ديگرى از حضرت روايت آورده است ولى در صحيح خود كه مهمترين كتاب حديث نزد برادران اهل سنت ماست از روايات آن فرزند پاك پيامبر بهرهبردارى نكرده است! بررسى دقيق اين كه چرا بخارى روايات امام صادق (عليه السلام)را سانسور كرده است در حوصله اين گفتار نيست و نيازمند تحقيقى درباره فضاى فكرى حاكم بر محيطى مىباشد كه او در آن به تاليف اشتغال داشته است; همين قدر مىدانيم كه اين فقط مرويات امام(عليه السلام) نيست كه در كتاب صحيح بخارى به بوته فراموشى سپرده شده است; بلكه احاديث برخى از بزرگترين پيشوايان مذهبى برادران اهل سنت نيز به همين سرنوشت دچار جعفر صادق شدهاند. محمد بن ادريس شافعى، ابو حنيفه و نعمان بن ثابت نيز از كسانى هستند كه روايتى از آنان در صحيح بخارى نيامده است. از امام شافعى ـ كه به اجماع اهل حديث بهترين كسى است كه از مالك حديث نقل كرده است ـ [3]
صاحبان پنج صحيح ديگر روايت نقل نمودهاند; ولى او نيز دچار تيغ سانسور صحيح بخارى گرديده است! از ابو حنيفه پيشواى بزرگ برادران حنفى مذهب ما فقط نسائى در سنن خود حديث آورده است وپنج محدث ديگر او را با ديده نسيان نگريستهاند! جالب اين است كه هم امام شافعى و هم امام ابو حنيفه از كسانى هستند كه علامت تشيع و هوادارى از خاندان پيامبر اكرم (صلّي الله عليه وآله) به ايشان خورده است; شافعى به رفض متهم شده و ابو حنيفه را طرفدار زيد بن على (عليهم السلام) و قيام او دانستهاند. بخارى از ورود روايات كسانى چون جعفر بن محمّد صادق (عليهم السلام)و شافعى و ابو حنيفه به صحيح خويش جلوگيرى مىنمايد ولى متأسفانه دروازه را براى حضور مرويات افراد منافقى چون «عمران بن حطان [4]»
، «اسحق بن سعيد بن هبيره العدوى[5]»
، «بهز بن اسد[6]»
، «حزير بن عثمان الحمصى[7]»
، «حصين بن نمير الضرير[8]»
و «قيس بن ابى حازم[9]»
كه زبان ناپاك خود را به دشنام امام على بن ابيطالب (عليهم السلام)گشودهاند مىگشايد، با اينكه مسلم است در نزد بزرگان اهل سنت كه بغض امام على (عليه السلام) نشانهى نفاق[10]
وسب آن حضرت سب پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله) است[11]!
البته روايت از امام صادق (عليه السلام) چيزى بر فضايل بىشمار آن امام همام نمىافزايد كه ترك روايت موجب خللى در فضايل آن حضرت گردد. محدثى كه از حضرت حديثى آورد برگ زرينى بر اثر خويش افزوده است و دانشمندى كه مدح حضرت گويد در حقيقت مداح خويش است. گسترهدانايى آن امام به نحوى است كه هر دانشمندى در مقابل آن انگشت تعجب به دهان دارد. امام ابو حنيفه ـ كه امام شافعى مردم را نيازمند فقه او مىداند[12]
ـ پس از مباحثهاى مفصل با امام صادق (عليه السلام) منصفانه حضرت را فقيهترين كسى مىداند كه با او ملاقات كرده است.
هنگامى كه ابو حنيفه به امر منصور دوانقى چهل سؤال از معضلات فقه را بر امام عرضه مىكند حضرت صادق (عليه السلام) در پاسخ به مذهب اهل بيت (عليهم السلام) بسنده نفرموده و آراء مختلف درباره هر مسأله را براى ابو حنيفه بيان نموده و توضيح مىدهند.
گفتگوى ابو حنيفه با امام صادق (عليه السلام) را منصور دوانقى براى كوچك نشان دادن امام ششم شيعيان ترتيب داده ولى نتيجه معكوس مىگيرد; چرا كه ابو حنيفه پس از آن، منصفانه زبان به مدح امام گشوده و نه فقط به بلنداى دانش آن حضرت اذعان مىنمايد، بلكه مىگويد: هيبتى كه از جعفر بن محمد (عليه السلام) در دل او افتاده بيشتر از هيبت منصور دوانقى با همه قدرت ظاهرى او در مسند خلافت بوده است.
ديگر نكته قابل توجه اين كه بيان امام در پاسخ به سؤالات ابو حنيفه به شكلى است كه فقط اهل البيت (عليهم السلام) را به صورت فقهى مستقل و جدا از فقه ديگران معرف مىنمايد. حضرت در پاسخ به هر مسأله مىفرمايد: انتم تقولون... اهل المدينة يقولون... ونحن نقول...
امام صادق (عليه السلام) كه خود از اهل مدينه به شمار مىآيد فقه اهل مدينه را ـ كه نماينده رسمى آن امام مالك است ـ جدا از ديدگاه فقهى اهل البيت (عليهم السلام) مىداند و تعبير نحن نقول در پى تفهيم اين نكته است كه فقه مورد نظر ايشان اختصاص به حضرتش نداشته و مربوط به كل اهل البيت (عليهم السلام)مىباشد[13]
فقهى كه «حديث ثقلين» بهترين سند حجيت آن است. جداى پيروان خاندان پيامبر كه هميشه از سرچشمه دانش بىكران پيشوايان خويش سيراب گشتهاند و پيوسته از بحر عميق علم آن بزرگواران گوهرهاى فراوان در زمينههاى گوناگون به دست آوردهاند، ديگر دانش پژوهان مسلمان نيز از اين خرمن گسترده علم و فضيلت بىبهره نبودهاند. آشكار است كه شيعيان در فهم كلمات پروردگار عالميان و آيات قرآن چون ديگر معارف دينى به عروة الوثقاى خداوندى ـ سخنان امامان خاندان رسالت ـ متمسك گرديدهاند; ولى اين به آن معنا نيست كه كلمات ائمهى معصوم شيعه در كتابهاى اهل سنت وجود نداشته باشد. اكثر كسانى كه در حوزه علوم قرآنى از اهل سنت دست به قلم بردهاند از كلمات روايت شده از امام صادق (عليه السلام) در آثار خويش استفاده كردهاند. امام صادق (عليه السلام) استاد يكى از بزرگترين ائمهى قرائات قرآن كريم يعنى على بن حمزهى كسائى است[14]
وقرائات منسوب به آن حضرت در كتابهاى متعدد تفسيرى اهل سنت به چشم مىخورد و حتى به بعضى از قرائتهاى منسوب به ايشان در مباحث نحوى استناد شده[15]
وگاه از كتب تفسيرى به بعضى از كتابهاى نحوى نيز سرايت نموده است.[16]
در تفسير كلمات وحى و آيات الهى قرآن كريم نيز سخنان منسوب به امام جعفر صادق (عليه السلام) در كتب تفسيرى برادران اهل سنت وجود دارد. مهمترين منبع تفسير نقل شده از آن امام همام را مىتوان «حقائق التفسير» نگاشتهى أبو عبدالرحمن سلمى نيشابورى، يكى از عرفاى قرن چهارم و پنجم هجرى و مفسران عارف مسلك ايرانى، دانست. وى چند تفسير را با مايههاى عرفانى تركيب نموده و با عنوان حقائق التفسير از خود به جاى گذاشته است. از جمله تفاسيرى كه وى در اثر خود جاى داده است تفسير منسوب به امام جعفر صادق (عليه السلام) مىباشد كه توسط ابن عطاء اسكندرى فراهم گرديده است. مأخذ بسيارى از اقوال منسوب به امام صادق (عليه السلام) در كتب تفسيرى برادران اهل سنت حقائق التفسير مىباشد. البته درباره حقائق التفسير ديدگاههاى متفاوتى نزد دانشمندان اهل سنت وجود دارد; عدهاى به شدت به آن تاختهاند و گروهى از آن بهره جستهاند. واحدى گفته است: «سلمى گمان كرده حقائق تفسير را فراهم آورده است; اگر او اعتقاد داشته كه اين كلمات تفسير قرآن است در حقيقت كافر شده است.»[17]
«خطيب بغدادى[18]»
، «ابن جوزى[19]»
، و «ذهبى[20]»
نيز كسانى هستند كه به سلمى و تفسير او حمله كردهاند. «ابن تيميه» نيز اكثر منقولات ابى عبدالرحمن سلمى از امام صادق (عليه السلام) را ضعيف و باطل مىداند كه به آن امام به دروغ نسبت داده شده است.[21]
او همچنين معتقد است هر كس قرآن را بر غير آنچه صحابه و تابعين تفسير كردهاند تاويل نمايد به خدا افتراء بسته و ملحد و منحرف است![22]
از سوى ديگر مشاهده مىشود بسيارى از مفسرين بزرگ اهل سنت منقولات سلمى را در تفاسير خويش آوردهاند ومىتوان گفت قسم عظيمى از تفسير منسوب به امام صادق (عليه السلام) كه در كتب تفسيرى اهل سنت به صورت پراكنده وجود دارد، همان منقولات حقائق التفسير مىباشد; مهم اين است كه بسيارى از اين تفاسير به صورت ارسال مسلم بيان شده و به جاى «روى عن جعفر الصادق» گفته شده است: «قال جعفر الصادق»[23]
وپوشيده نيست هنگامى مىگويند: «قال فلان» كه ناقل قول معتقد به صدور كلام از قائل آن بوده و در اين باره شك و شبههاى براى وى وجود نداشته باشد. از اين رو در مقابل كسانى كه در مرويات سلمى تشكيك نمودهاند، بسيارى از مفسران بزرگ را سراغ داريم كه عملاً صحه بر مطالب وى نهاده و روايت او از امام صادق (عليه السلام) را پذيرفتهاند. ظاهراً آنچه موجب پذيرفتن روايات سلمى توسط ايشان شده است، دقت در سند و بررسى آن نمىباشد; بلكه آنان با توجه به متن مطالب نقل شده به صدور آن مطمئن شدهاند. البته روايات مرسلهى ديگرى از امام صادق (عليه السلام) در كتب تفسيرى اهل سنت وجود دارد كه مأخذ آن حقائق التفسير نبوده است. ملاك انتخاب اين روايات مانند روايات حقائق التفسير هماهنگى مضمون آنها با انديشهى مولفان و فراهم آورندگان تفاسيرى است كه به نقل آن پرداختهاند و از اين رو با ديده تسامح به بحث اسناد در اين روايتها نگريستهاند; چرا كه در بعضى موارد دقت اسناد و روايات راويان را لازم نمىدانند. آوردهاند كه ابن مبارك حديثى را براى شخصى بيان كرد، كسى به او گفت: آن كه از او حديث نقل كردى ضعيف است. ابن مبارك پاسخ داد: تا اين اندازه مىشود از او حديث نقل كرد. راوى اين ماجرا گفته است من از عبدة بن سليمان پرسيدم: مقصود ابن مبارك از ـ تا اين اندازه ـ چيست؟ عبدة پاسخ داد: يعنى حديثى با مضمون اخلاق، موعظه، زهد و چيزهايى مانند آن.[24]
البته دانشمندان اهل سنت مطالبى فراتر از اين مضامين را نيز از امام صادق (عليه السلام)به صورت ارسال در كتابهاى خويش آوردهاند مباحث مهمى مانند: توحيد، نبوت، منزلت پيامبر (صلّي الله عليه وآله) ، و توضيح داستانهاى قرآنى و مباحث اعتقادى. حتى ابن تيميه كه موضعش نسبت به اهل بيت (عليهم السلام) واضح و جسارت او نسبت به اميرالمؤمنين على ابن ابىطالب(عليه السلام) در كلمات عدهاى از دانشمندان اهل سنت مانند ابن حجر نيز وجود دارد در مسأله جنجالى خلق قرآن از آن امام همام (عليه السلام) روايت آورده است.[25]
اگر چه انديشه قشرى نگر او كوتاهتر از آن است كه به عمق كلام نورانى پيشواى بزرگ از خاندان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)پى ببرد; ولى چون به زعم خويش فرمايش حضرت را موافق با ديدگاه خود يافته است به سخن امام استناد مىنمايد. آنچه جاى تاسف دارد اين است كه دانشمندان و بزرگان اهل سنت جهت دريافت سخنان امام جعفر صادق (عليه السلام) و ديگر امامان اهل بيت (عليهم السلام)كمتر به كتابهاى شيعه كه مالامال از بيانات ارزشمند پيشوايان عظيم الشان خاندان نبوت مىباشد نظر افكنده و از آن محروم بودهاند. مىدانيم كه مبناى پذيرش احاديث از نظر سند نزد برادران اهل سنت و پيروان مكتب اهل البيت (عليهم السلام) متفاوت است ولى از سوى ديگر گفته شد كه در بسيارى از موارد نيازى به دقتهاى متعارف در جرح و تعديل وجود ندارد.
سخنان بسيارى وجود دارد كه (قياساتها معها) و اسناد آن را مىتوان با متن آن جبران كرد. اين كه چرا نويسندگان اهل سنت ـ همچون بزرگان شيعه كه در طول تاريخ هميشه از كتب برادران اهل سنت نهايت بهرهبردارى را نمودهاند ـ در بدست آوردن بيانات ائمه اهل البيت (عليهم السلام) به كتب روايى شيعه كمتر رجوع كردهاند، سؤالى است كه جواب قانع كنندهاى براى آن يافت نمىشود!
سوگمندانه مىبينم كه اگر مراجعهاى توسط برخى از ايشان به كتب شيعه انجام گرفته است، صرفاً براى استفاده در جنگ و جدالهاى مذهبى مىباشد! اگر كسى بگويد در گذشته كتابهاى روايى شيعه در دسترس بسيارى از بزرگان اهل سنت نبوده وامكانات آن زمان اين موقعيت را براى آنها فراهم نكرده، امروز صنعت نشر هيچ بهانهاى براى كسى به جا نگذاشته است.
اگر حضور راويان شيعه در كتابهاى روايى برادران اهل سنت براى حفظ بيانات پيامبر اكرم (صلّي الله عليه وآله) لازم است، بدست آوردن كلمات اهل بيت گرامى رسول خدا (صلّي الله عليه وآله) ـ كه بر اساس فرموده آن حضرت هم سنگ قرآن مىباشند ـ نيز رجوع به كتابهاى روايى شيعه را نياز دارد. بر هر محقق منصفى آشكار است كه عدم استفاده از كتابخانهى شيعه، كتابخانهاى كه با كلمات امامان بزرگوارى چون جعفر بن محمّد الصادق و پدران و فرزندان پاك ايشان (عليهم السلام) به اوج غنا رسيده است، ضررى غير قابل جبران را در پى دارد. به اميد روزى كه همه دانش پژوهان مسلمان بدون هيچ تعصبى خوشه چين خرمن گسترده معارف اهل البيت (عليهم السلام) باشند.
والسلام
حسينعلى نقدهدوزان

توسط : admin1 - جمعه 2 بهمن 1388 - 23:43:12    خواندن / ارسال نظرات :0

امام از ديدگاه رؤساى مذاهب اربعه و بزرگان اهل سنّت

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ - افزودن این مطلب به بالاترین افزودن این مطالب به سایت دنباله افزودن این مطلب به سایت کلوب ADD TO DIGG ADD TO REDDIT


همايش امام صادق(عليه السلام) 1381 هـ . ش / 1423 هـ . ق

مقدمه مبارزه منفى با ظلم و ظالم هدفمند بودن خط امامت
مقابله باانحرافات در جامعه جامعيت علمى امام(ع)  مقام زهد و تقواى امام(ع)
خلاصه مقاله 


مقدمه
رسالت امام صادق(عليه السلام) در ميان ائمه اطهار(عليهم السلام) رسالتى است كه با توجه به خصوصيات زمانى خويش مىتوان در نوع خود كمنظير دانست. نقش آن امام بزرگوار در ايجاد يك انقلاب فرهنگى در سطح جهان اسلام بگونهاى كه همه مذاهب اسلامى را تحت تأثير خود قرار دهد از نكات قابل توجه در شخصيت و زندگى آن امام بزرگوار است. سيره عملى و علمى امام(عليه السلام) باعث شد كه امام صادق(عليه السلام) در ايفاى نقش خود يعنى انقلاب فرهنگى در جهان اسلام موفق نشان دهد. تأثيرپذيرى ائمه اربعه اهل سنت از آن شخصيت ارزنده از لابلاى نوشتهها و آثار تاريخى و كلامى و تفسيرى اهل سنت بوضوح نمايان است اين مقاله درصدد است تا غور و تعمق در منابع اصيل اهل سنت هم جايگاه و مكانت امام(عليه السلام) را روشن نمايد و هم با اين كار گامى هر چند كوچك در جهت تقريب مذاهب اسلامى و ايجاد بستر مناسب براى پذيرش فقه جعفرى در ميان مذاهب اسلامى فراهم نمايد.
على هذا در دو بخش عملى و علمى شخصيت آن بزرگوار را مورد ارزيابى قرار مىدهيم.

مبارزه منفى با ظلم و ظالم
امام صادق(عليه السلام)همچون سائر اجداد طاهرينش پرچم مبارزه با ظلم را هيچگاه بر زمين نگذاشت و از مظلومين حمايت مىنمود اما شكل مبارزه امام صادق(عليه السلام) مبارزه با شمشير نبود، او قلم و زبان خويش را در اين مسير به كار مىگرفت و گاه كه سكوت خود را مىشكست آشكارا خلافت بنى عباس را به نقد مىكشيد محمد بن احمد بن عثمان بن قايماز الذهبى (متوفاى 748 هـ.ق) مىنويسد: انّ ابا جعفر المنصور وقع عليه ذباب فذبه عنه فالح فقال لجعفر لم خلق الله الذباب؟ قال ليذل به الجبابرة[1]
تعبير امام(عليه السلام) از منصور دوانيقى به جبابره با توجه به اينكه آن صحنه مربوط به او بود نشان مىدهد كه منصور را طاغوت معرفى نموده و دستگاه خلافت را با يك جمله كوتاه به نقد كشانده است. و يا در حمايت از قيامهاى علويان همچون قيام زيدبن على بن الحسين براى تجليل و تكريم از رهبر قيام از هر فرصتى استفاده مىنمود. امام صادق(عليه السلام) با بينش و دورانديشى منحصر به فرد خود نيك مىدانست كه قيام و انقلاب با شمشير در آن مقطعى كه جامعه با يك خلاء جدى فرهنگى روبرو بود نتيجهاى در بر نخواهد داشت و همه قيامها را محكوم به شكست مىديد تاجائى كه پيش بينى قيام زيد بن على بن الحسين عموى خود را نيز كرده بود لذا هيچگاه خود وارد اين ميدان نشد. ابن خلدون در مقدمه تاريخش پس از ذكر قيام زيد مىنويسد: كان جعفر الصادق اخبرهم بذلك كله و هى معدودة فى كراماته[2]
امام صادق(عليه السلام) به زيد بن على بن الحسين از آينده قيام خبر داد و اين مطلب در زمره كرامات امام صادق(عليه السلام)شمرده شده است.
علل و عوامل اين سكوت امام(عليه السلام) را در چند چيز مىتوان جستجو كرد.
1ـ علم امامت، و اطلاع عميقى كه نسبت به وقايع حال و آينده و گذشته داشتند، و اين علم همان چيزى بود كه از سرچشمههاى صفاى باطنى امام(عليه السلام) فوران مىزد ابن خلدون با اذعان به همين حقيقت است كه درباره علم جفر وقتى سخن مىگويد مىنويسد: اعلم ان كتاب الجفر كان اصله انّ هارون بن سعيد العجلى و هو راس الزيديه كان له كتاب يرويه عن جعفر الصادق(عليه السلام) و فيه علم ما سيقع لاهل البيت على العموم و لبعض الاشخاص منهم على الخصوص وقع ذلك لجعفر و نظائره من رجالاتهم على طريق الكرامة و الكشف الذى يقع لمثلهم من الاولياء[3].
بدان كه كتاب جفر متعلق به هارون بن سعيد عجلى از بزرگان زيديه، كتابى است كه او از امام جعفر صادق(عليه السلام) روايت كرده است و در آن كتاب آنچه كه در آينده براى عموم اهلبيت(عليهم السلام) رخ مىدهد ذكر شده است و براى بعضى از اشخاص نيز بطور اختصاصى از وقايع آينده آنان خبر داده شده است. اين علمى است كه از امثال امام جعفر صادق(عليه السلام)مىتواند سر بزند علمى كه به طريق كرامت و كشف از چون او قابل ظهور است.

هدفمند بودن خط امامت
در حركتهاى مكتبى و هدفدار هميشه عقربه به سمت آن هدف نشانه رفته و همه برنامههايشان را با آن مىسنجند. وضعيت اسفبار فرهنگى در جامعه آن روز، فاصله و شكاف عميقى كه با آرمانهاى اصيل مكتب در جامعه ايجاد شده بود از يك سو و از سوى ديگر فقدان يك تحليل و بينش عميق فرهنگى و سياسى، امام را بر آن داشت تا دست به يك انقلاب فرهنگى بزرگى بزند كه محصول آن انقلاب حفظ مكتب اصيل اسلام از اوهام و خرافات و تبيين دائرة المعارف ارجمند فقه اسلام بود حضور فقيهان بزرگى در مذاهب اهلسنت و تشيع در مكتب علمى آن بزرگوار نتيجه همين خلاء فكرى و فقهى در جهان اسلام بود. بنابر اين انقلاب فرهنگى را بر انقلاب سياسى مقدم مىپنداشت و جز او كسى نمىتوانست دست به اين انقلاب عظيم فرهنگى بزند.

مقابله با انحرافات فكرى در جامعه اسلامى
شرايط زمانى و موقعيت سياسى عصر امام صادق(عليه السلام) بگونهاى بود كه جامعه اسلامى پس از يك تقابل جدى بين بنى اميه و بنىعباس و مشغول بودن حاكميت به مسائل داخلى و حفظ خود در زمان امام باقر(عليه السلام)باعث شد فضاى سياسى جامعه اسلامى را كمى از حالت انقباض خارج نموده و زمينه مباحث فكرى، ترجمه كتب از دانشمندان يونانى و گسترش بحث و مناظره ميان افكار نو ظهور الحادى تحت عناوين دهريون و پيدايش نحلههاى مختلف مذهبى در درون جامعه اسلامى فراهم شود اين مهم به نوبه خود موجب گرديد يك تهاجم همه جانبه فكرى و عقيدتى عليه اسلام شكل بگيرد. پرواضع است كه امام جعفر صادق(عليه السلام) به عنوان شخصيتى فرهنگى و مذهبى از اولاد رسول خد(صلّي الله عليه وآله) كه امامت امت را به عهده داشت اولى به دفاع در مقابل اين هجوم فرهنگى بود لذا استراتژى خط امامت در اين برهه از تاريخ اسلام امام صادق(عليه السلام) را بر آن داشت تا زمينههاى بسط و گسترش يك مكتب فكرى براى تبيين اسلام ناب محمد(صلّي الله عليه وآله) را فراهم نمايد تا هم پاسخگوى شبهات فكرى باشد و هم پديد آورنده يك دائرةالمعارف جامع فقهى و حقوقى بر اساس كتاب خدا و سنت نبوى(صلّي الله عليه وآله) . باز بودن اين فضاى فكرى و طرح سئولات بصورت آزادانه حتى در مورد خداوند نشان از همين حقيقت است كه توانست شكوفايى كلام اسلامى را بدنبال داشته باشد.
رُوى أنَّ قدرياً دخل على الصادق جعفر بن محمد(عليهم السلام) فقال له: يا بن بنت رسول الله! تعالى الله عن الفحشاء؟ فقال له جعفر الصادق: يا اعرابي و جل ربنا أن يكون في ملكه ما لايشاء، فقال القدري: يابن بنت رسول الله أيحب ربنا أن يعصى؟ قال: يا أعرابي أفيعصى ربنا قهراً؟ قال... آنقدر سؤال كرد تا اينكه دارد فأفحم القدري و بهت و لم يجد جواباً[4].
روايت شد كه مردى قدرى مسلك بر امام جعفر صادق وارد شد و پرسيد اى پسر دختر پيامبر آيا خداوند از فحشا مبراست؟ فرمود: اى اعرابى منزه است خداى ما در ملكش چيزهايى باشد كه او نخواهد. (اشاره به صفات سلبيه).
مرد قدرى مسلك پرسيد: اى پسر دختر پيامبر آياپروردگار ما دوست دارد كه عصيان شود؟ فرمود آيا خداى متعال قهراً مورد عصيان قرار مىگيرد؟ سئولات ديگرى تابدانجا كه قدرى مبهوت و متحير شد و پاسخى به سخنان جعفر الصادق(عليه السلام) نداشت.
شخصيت علمى آن امام به گونهاى بود كه چون او مىتوانست حلاّل مشكلات و معضلات فكرى باشد.
ابوالوفاء (متوفاى 775 هـ.ق) در طبقات الحنفية مىنويسد: عن ابى يوسف ان الامام (ابا حنيفه) كان يفتى فى المسجد الحرام اذ وقف عليه الامام جعفر الصادق بن محمد بن الباقر رضىالله عنهما و عن آبائهماالكرام فقطن الامام فقام فقال يا ابن رسول الله لو علمت اول ما وقفت لما قعدت و انت قائم فقال(عليه السلام) اجلس و افت الناس على هذا ادركت آبائى[5].
ابوالوفاء در كتاب طبقات الحنفية نقل مىكند: از ابويوسف كه امام حنيفه در مسجد الحرام فتوا مىداد كه ناگاه امام جعفر صادق فرزند امام محمد باقر(رضي الله عنه) توقفى در آنجا كرد امام ابوحنيفه از جاى خود بلند شد و ايستاد و گفت: اى پسر پيامبر اگر مىدانستم موقعى كه شما در اينجا توقف كرديد هرگز من نمىنشستم در حالى كه تو ايستاده باشى، پس امام صادق(عليه السلام) گفت: بنشين و فتوا بده كه همانا تو پدران مرا درك كردهاى[6].
اين روايت تاريخى مبين اين معنى است كه بزرگانى چون ابوحنيفه در برابر مقام علم و دانش و شخصيت آن بزرگوار تعظيم مىكردند.
امام(عليه السلام) بگونهاى بود كه بعضى از جعال از نام او براى نقل روايات مجعوله سوء استفاده مىكردند و يا اينكه در صدد تخريب شخصيت آن فرزانه دهر بودند صاحب وفيات الاعيان (متوفاى 681 هـ.ق) نقل مىكند: ابوالبخترى از شعراى مشهور عصر خود از اهالى بصره و از موالى بنى ليث بن بكر است و تفكر معتزلى داشته است اين شخص روايتى را به دروغ به امام صادق(عليه السلام)(صلّي الله عليه وآله) چنين گفته است: معافى تميمى لب به اعتراض مىگشايد و مىگويد: ويل وغول لابى البخترى***اذا توافى الناس للمحشر من قوله الزور و اعلانه***بالكذب فى الناس على جعفر والله ما جالسه ساعة***للفقه فى بدو ولا محضر
ولارآه الناس فى دهره***يمّر بين القبر والمنبر
واى و مرگ بر ابوالبخترى آن هنگام كه در محشر احضار و بازخواست مىشود از گفتار كذبى كه در ميان مردم به جعفر صادق نسبت داده است شخصيتى كه به خدا قسم لحظهاى براى فقه نشسته و در محضر مردم حاضر نبوده و مردم او را نمىديدند جز اينكه بين مرقد مطهر پيامبر(صلّي الله عليه وآله) و منبر در حركت بود... نسبت مىدهند كه او درباره پيامبر
بعد از اين قتيبه در كتاب معارف نقل مىكند كه: «كان ابوالبخترى ضعيفاً فى الحديث» و از احمد نيز نقل مىكند كه: ما روى هذا الا ذاك الكذاب ابوالبخترى[7]
اين نقل تاريخى نشان مىدهد كه جايگاه شخصيتى امام جعفر صادق(عليه السلام)در موضوعات مهم دينى حاكى از همين جايگاه فكرى صادق آل محمد(صلّي الله عليه وآله) است.
ابن تيميه در كتاب منهاج السنة مىنويسد:و قد استفاض عن جعفر الصادق انه سئل عن القرآن خالق هو أم مخلوق؟ فقال: ليس بخالق و لا مخلوق و لكنه كلام الله و هذا مما اقتدى به الامام احمد فى المحنه.
فان جعفر بن محمد من ائمة الدين باتفاق اهل السنة[8].
بطور مستفيض وارد شده از امام صادق كه از آن جناب سئوال شد: آيا قرآن خالق است يا مخلوق؟ امام(عليه السلام)فرمود: نه خالق است و نه مخلوق، و لكن كلام و سخن خداست. و اين نظريهاى است كه امام احمد در المحنه به آن اقتدا كرده است چون جعفر بن محمد از پيشوايان دينى است به اتفاق اهل سنت.
اين حكايت از جايگاه و مكانت امام صادق(عليه السلام) نزد بزرگان اهل سنت است ابن حجر آنجا كه از امام باقر(عليه السلام)سخن مىراند مىگويد: و خلف ستة اولاد افضلهم و اكملهم جعفر الصادق و من ثم كان خليفته و وصيه و نقل الناس عنه من العلوم ما سارت به الركبان و انتشر صيته فى جميع البلدان. و روى عنه الائمه الاكابر كيحيى بن سعيد و ابن جريج و السفيانين و ابىحنيفه و شعبه و ايوب السجستاني[9].
ابن حجر مىگويد: از امام باقر(عليه السلام) شش فرزند ذكور بجاى ماند كه افضل و كاملترين آنها جعفر صادق(عليه السلام)بود به همين خاطر جانشين پدر و وصيى او بود و مردم علومى را از او نقل و روايت كردهاند كه سواران با آن سير مىكنند و آوازه جبروتش در تمام بلاد پيچيده و از او بزرگانى چون يحيى بن سعيد و ابن جريح و السفيانين و ابوحنيفه و شعبه و ايوب سجستانى نقل روايت كردهاند.
تعبير ابن حجر «انتشر صيته فى جميع البلدان» نشان مىدهد كه امام صادق(عليه السلام) تنها در حجاز از شهرت بر خوردار نبوده بلكه آوازه علم دانش و شخصيت او تمام بلاد اسلام را پر كرده بود.
شهرستانى در ملل و نحل مىگويد: «ابىعبدالله جعفر بن محمد الصادق هوذو علم عزيز فىالدين و ادب كامل فىالحكمة»[10].
«ابى عبدالله جعفر بن محمد الصادق صاحب علم محكمى در دين و داراى تربيت كاملى در حكمت بود».
گستره علوم صادق آل محمد(صلّي الله عليه وآله) بگونهاى بود كه صاحب وفيات الاعيان (متوفاى 681 هـ . ق) دربارهاش چنين مىنويسد: «جعفر الصادق احد ائمة الاثني عشر على مذهب الامامية، و كان من سادات اهل البيت و لقب بالصادق لصدقه فى مقالته، و فضله اشهر من ان يذكر و له كلام فى صنعة الكيمياء و الزجر و الفال، و كان تلميذة ابوموسى جابر بن حيان الصرفى الطرسوسى قد الف كتابا يشتمل على الف ورقه تتضمن رسائل جعفر الصادق و هي خمس مائه رسالة».[11]
امام صادق يكى از ائمه اثنى عشر نزد شيعيان است از بزرگان اهلبيت است و بخاطر صداقت در گفتارش به صادق لقب يافت. فضيلت و مقام او بالاتر از آن است كه ذكر شود. او داراى سخنانى در علم كيميا و زجر (تفأل به پرندگان) وفال مىباشد شاگردش جابرابن حيان كتابى با هزار صفحه تأليف كرده كه متضمن و در برگيرنده رسالههاى امام صادق است و آن پانصد رساله است.
اشاره اين نويسنده قرن هفتم به رسالههاى «خمسمائة» از امام صادق(عليه السلام) بيانگر وجود رسائل بسيارى از امام در موضوعات مختلف و متنوع مىباشد كه معالاسف به مرور زمان و تحت عوامل مختلف سياسى و اجتماعى، جامعه اسلامى از آن گنجينههاى ارزشمند دينى بىبهره مانده است.
چه مىتوان گفت درباره شخصيتى كه وارث همه فضائل و كمالات انبياء الهى بوده حقيقتى كه ابوبكر بن احمد بن محمد بن قاضى شهبه بدان اعتراض نموده و مىگويد سيدالعلماء و وارث خيرالانبياء جعفر الصادق رضىالله عنه[12]
«سرور علماء و وارث بهترين پيامبران امام جعفر صادق رضىالله عنه است».

جامعيت علمى امام صادق(عليه السلام)
بسيارى از شخصيتهاى علمى آن عصر را اگر نگاه كنيم در علوم خاصى تبحرى داشتهاند چون فقه، تفسير، ادبيات، عقائد و كلام و... اما شخصيت امام صادق(عليه السلام) بگونهاى بود كه در همه علوم سرآمد بود و جامع همه علوم و فنون بود.
در علم كيميا (شيمى)جابر ابن حيان از شاگردان برجسته آن امام همام است. جابر بن حيان از شخصيتهايى است كه طبق نقل ابن نديم برخى او را متخصص در علم فلسفه و منطق و برخى ديگر در علم كيميا مىدانند اما شيعه بيشتر او را از ياران امام صادق(عليه السلام) مىدانند اين اختلافات ناشى از اين است كه امر خود را مكتوم نگه داشته بود و در مسائل عقيدتى كمتر اظهار نظر مىكرد[13].
اعتراف ابن تيميه و استفاده از تعبير «اقتدا به او» نشان از جايگاه علمى امام صادق(عليه السلام)
اگر چه تلاشهاى زيادى براى تحقير شخصيت آن امام عظيمالشأن صورت مىگرفت ولى هيچگاه خورشيد وجودش در پس ابرهاى ظلمت و تاريكى پنهان نماند و چه در روزگار خويش و چه امروز هميشه به عنوان مشعلدار دين و مكتب جلوه نمايى نموده است.
دشمن به بهانههاى مختلف مترصد اين هدف شوم بود اما هيچگاه موفق نشد. احمد بن على بن حجر عسقلانى شافعى مىنويسد: حكيم بن عياش كلبى اعور از شعراى بنىاميه بوده كه دائماً اشعارش بنىتميم را هجومى كرده است وكميت ابن زيد اشعار او را رد مىنموده و پاسخ داده است. اين مرد كسى است كه به بهانههاى مختلف ابزار شعر و ادب را به عنوان اهرمى عليه اهل بيت عصمت و طهارت بكار مىگرفته او مىنويسد: روى الكوكبي في فوائده باسناده: انّ رجلا جاء الى جعفر الصادق فقال هذا حكيم بن عياش الكلبى ينشد الناس هجاءكم بالكوفه، فقال(عليه السلام): هل علقت منه بشىء؟ قال: نعم، قال: صلبنا لكم زيداً على راس نخلة و لم أر مهدياً على الجذع يصلب[16]. نزد بزرگان اهل سنت است.
كوكبى در فوائد با اسناد خود روايت كرده كه مردى به حضور امام صادق(عليه السلام) آمد به او گفتند اين حكيم بن عياش كلبى است كه در ميان مردم كوفه اشعارى عليه شما مىسرايد امام(عليه السلام) فرمودند: آيا بر اشعار آن... تعليقيهاى دارى؟ گفت: بله اين شعر را در مقابلش سرودم كه به صليب برديم ما بخاطر شما زيد را بر بالاى چوبه دار برديم ولى من نديدهام كه مهدى(عليه السلام) بر شاخه نخل به صليب كشيده شود.
نمونه ديگر اين تهاجم شخصيتى به اين عالم آل محمد(صلّي الله عليه وآله) را در كتاب تاريخ حلب مىبينيم او چنين نقل مىكند كه: سالم بن على بن تميم الكفر طابى، نحوى معروفى است كه به ابنالحمامى شهرت داشت نسبت به ادبيات عرب فرد عارف و آشنائى بود «و كان سنّى المذهب» اين مرد با شيعيان حلب در روز عاشورا مشاجرهاى پيدا كرد كه منجر به فتنه و آشوب بين شيعه و سنى شد. او تا توانست از ابزار شعر عليه امام صادق(عليه السلام) سود جست، وى مىنويسد: والابيات هذا لابن تميم فىالكفر معضلة لم يأتها قبله من البشر لقوله فىالامام جعفر الصادق زين الائمه الزهر بانه كان فى امامته يوقع مثل القيان باالوتر لذا برئ الله قبح صورته فاصبحت عبرة من العبر[17].
اين ابيات ابن تميم در كفر و ضلالت معضلى است كه قبل از آن از بشرى سر نزده است بخاطر سخنى كه عليه امام جعفر صادق زيور ائمه انور گفته است، و لذا خداوند با زشتى صورتش از او تبرى جست و عبرتى براى ديگران شد اين گوشههايى از تهاجم به اين شخصيت والاى جهان اسلام است كه بزرگان علماى اهل سنت با اعتراف به اين حقيقت تلخ با تجليل از شخصيت آن امام به دفاع از او برخاستهاند.

مقام زهد و تقواى امام صادق(عليه السلام)
او چنان مستغرق در درياى معرفت الهى بود كه گرايش او به دنيا قابل تصور نيست. شهرستانى در ملل و نحل به نحو زيبايى مقام زهد و تقواى امام(عليه السلام) را مىستايد و مىگويد: ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق هوذو زهد بالغ فى الدنيا و ورع تام عن الشهوات... و يفيض على الموالين اسرار العلوم... ولا نازع احداً فى الخلافه قط و من غرق في بحرالمعرفة لم يطمع فى شط و من تعالى الى ذروة الحقيقة لم يخف من حط و قيل من آنس باالله توحش عن الناس و من استأنس بغيرالله نهبه الوسواس[18].
ابو عبدالله جعفر بن محمد الصادق داراى زهد بالايى در دنيا و ورع و تقواى تام از شهوات است... منازعه با احدى در امر خلافت نكرد و كسى كه به قلههاى حقيقت بالا رفته از بالاى بلندى نمىهراسد و گفته شده كه كسى كه با خدا انس گرفت از غير خدا وحشت مىكند و كسى كه به غير خدا انس بگيرد مورد هجوم وسوسهها قرار مىگيرد.
او حقيقتاً مستغرق در درياى عبوديت و بندگى بود بقول عطار نيشابورى در تذكرة الاولياء اين يكى دوازده است و آن دوازده يكى.
كرامات صادره از آن بزرگوار تا بدانجاست كه ابن خلدون درباره كتاب جفر كه به هارون بن سعيد العجلى منسوب است مىگويد: كان له كتاب يرويه عن جعفر الصادق و فيه علم ما سيقع لاهل البيت على العموم و لبعض الاشخاص منهم على الخصوص وقع ذلك لجعفر و تطائره في رجالاتهم على طريق الكرامة و الكشف الذى يقع لمثلهم من الأولياء[19].
«اين سخن ابن خلدون مبين اين معناست كه شخصيت معنوى و عرفانى امام(عليه السلام) با بينش و بصيرت ولايى تا بدانجا رسيده بود كه وقايع نظام تكوين و حوادث و پديدههاى آن احاطه داشته و به مرحله كشف شهود باطنى نائل آمده بود و اين حاكى از اوج مقام تقوا و معنويت او و قدر و منزلت او نزد خداوند است».
و هم او درباره اخبار امام صادق(عليه السلام) از جريان قيام زيد بن على و عبدالله صاحب نفس زكيه در حجاز مىگويد كان جعفر الصادق اخبرهم بذلك كله و هى معدودة فى كراماته[20].
ظهور كرامات از آن بزرگوار معلول زهد و تقواى آن صادق آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) بوده كه گوشههايى از آن از لابلاى كتب تاريخى به چشم مىخورد.
ائمه اطهار(عليهم السلام) از نظر بندگى در منتهاى قله رفيع عبوديت و بندگى بودند آنهم عبادتى كه با معرفت همراه بود عبوديت و بندگى آن رادمردان معلول همان چيزى است كه خود امام صادق(عليه السلام) در آن فراز نورانىشان به فضيل بن عياض مىفرمايند كه: العبوديه جوهرة كنهها الربوبية.[21]
اتصال آن حضرت به منبع ربوبى بود كه آثار خضوع و خشوع در حالات بندگى، آنان را هويدا مىنمود.
اين حقايق هرچند اندك كه از لابلاى كتب و منابع عامه در خصوص شخصيت ارزنده امام صادق(عليه السلام)صادر شده است گوياى اين واقعيت كه خورشيد نورانى ولايت هرگز در پشت ابرهاى تيره پنهان نمىماند و انسانهاى منصفى هستند كه اجازه نمىدهند دستهاى ننگين حكام جور و ظلم اين نور را پنهان نمايند.
والسلام

خلاصه مقاله
امام از ديدگاه رؤساى مذاهب اربعه و بزرگان اهل سنت
در اين نوشتار سعى شده است زواياى مختلف شخصيت امام صادق(عليه السلام) مورد بررسى قرار گيرد ضمن ارائه تصويرى از آن امام(عليه السلام)در نزد رؤساى مذاهب تلاش شده است كه ابعاد، علمى زهد و تقوا، و نقش آن بزرگوار در احياى تفكر دينى زدودن انحرافات عقيدتى و فكرى جامعه اسلامى با توجه به منابع دست اول اهل سنت به حوزه فكر و انديشه تقديم مىشود نگارنده بر اين اعتقاد است كه اين مهم به نوبه خود مىتواند نقش مؤثرى را در تقويت مذاهب اسلامى و افزايش موقعيت و شأن و جايگاه آن امام در اذهان اهل سنت ايفاء نمايد و نتيجه و پيامد اين امر مىتواند پيروان مذاهب اربعه را جهت رويكرد فقهى به آن امام سوق داده و مذهب فقهى امام صادق(عليه السلام) را كه دائرةالمعارف جامعى است و از سرچشمه وحى صادر شده، به عنوان يك الگوى وحدتآفرين مورد توجه مسلمين قرار دهد. توجه به اين مهم كه رؤساى مذاهب اربعه خود از شاگردان آن امام راستين بودهاند مىتواند شأن فقاهتى امام صادق(عليه السلام)را در انظار مسلمين برجستهتر نموده و مسلمين را آماده پذيرش مكتب فقهى او نمايد.
فتواى شيخ محمود شلتوت اگر با بسترسازى در جامعه اهل سنت همراه مىبود مىتوانست تأثير بسزايى در تقريب بينالمذاهب داشته باشد. اين مقاله تلاش مىنمايد كه با تبيين حقايق نهفته در لابلاى منابع متنوع اهل سنت و جماعت بستر مناسب را در اين راستا بوجود آورد اميد كه اين گام كوچك بتواند مورد عنايت امام عصر(عج) و مورد نظر اهل علم و معرفت قرار گيرد.

محمد عبادى زاده  

توسط : admin1 - جمعه 2 بهمن 1388 - 23:35:03    خواندن / ارسال نظرات :0

امام صادق و اهلبيت (عليهم السلام) در نزد علماء و شعري جنوب

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ - افزودن این مطلب به بالاترین افزودن این مطالب به سایت دنباله افزودن این مطلب به سایت کلوب ADD TO DIGG ADD TO REDDIT


همايش امام صادق(عليه السلام) 1381 هـ . ش / 1423 هـ . ق

چون يادآوري از صالحين و شايسته كاران و علي الخصوص ائمه و پيشوايان دين به عمل آيد براستي رحمت نازل مي شود و از آنجائيكه موضوع بايد هميشه بكر و ناگفته باشد. و تازگي و طراوت خود داشته باشد و از تكرار و دوباره گويي پرهيز شود. در اين مقاله كه خود موضوع بكر و تازهي است يك راست به سراغ عنوان بحث مي رويم كه
امام جعفر صادق (عليه السلام) در اشعار شاعري از جنوب ايران (مرحوم سيد ابراهيم سيد خليل) متوفي سالهي 1260 تا 1265 هجري قمري مدفون در كال از قري شهرستان لامرد در جوار امام زاده سيد كامل پير.
پيشوايان ديني مخصوصاً آن بزرگواراني كه از سلاله طاهر و پاكيزه رسول الله و اهل بيت گرام باشند. محبت آنها در دل هر فرد مسلمان مي باشد و اين دوستي محبت تا مرحلهي است كه «من لم يصل عليكم لاصلاة له» اما فراتر از آن ادبا و شعراء در دفتر و ديوان خود با بهترين تعابير و كلمات كاخ شعر و نظم را شالوده گذاري نمودند و به قول نظامي در تعريف از كتاب شعر خود
پي و نكتهم از نظم كافي بلند***كه از باد و باران نيابند گزند
به حق توانستهاند عظمت و بزرگواري آنها را و يا هر امر معنوي را ترسيم كنند. اين شاعر مهجور كه هنوز ديوان و اشعار يكهزار صفحهي اش به زيور طبع آراسته نشده است عشق و محبت معنوي پيامبر گرامي اسلام و ائمه دوازده گانه را اينگونه مي سرايد:
عشق مي آرد حبيب خود بوجد***آن كه سبحان الذي اسري بعبد
عشق دائم با رسول الله بود***بود او خود عشق عشق الله بود
هر چه گيريم عشق از آن بالاتراست***عشق امير المؤمنين پس حيدر است
عشق حيدر در زنجير كندن است***قامع آن قلع و اژدر كشتن است
عشق سر از عاشقان سازد جدا***سر براه عشق بدهد مرتضا
عشق ريزد زهر در كام حسن ***تا شود واصل به وصل ذوالمنن
عشق آرد لشكر در دو بلد***سر جدا سازد زشاه كربلا
عشق خون ريزي كند در آن زمين ***خاك از آن گرديده گلبو عنبرين
عشق زين العابدين گريان كند***از كفش سر تا به پا بريان كند
عشق باقر بحر علم آرد بجوش ***زآن دل اهل دلان آرد خروش
عشق صادق صادق عشقش كند***در ره عشق وفا صدقش كند
عشق كاظم خشمهي خود خورد ***تا كه گوي عشق و نيكي او برد
عشق سلطان خراسان چشد***تا كه جان با وصل جانان مي كشد
عشق آرد با تقي روي تقا***تا به ملك سرمدي يابد بقا
عشق هادي هادي خلق آمده ***عاشق و در جامه دلق آمده
عشق سرلشكر نمايد عسكري ***تا كند در راه عشق او رهبري
عشق مهدي ماحي طغيان بدان***گرچه زير ابر عشق آمد نهان
عشق چو بود قطره دريا شدن***فاني از خود گشتن و باقي بدن
و در اشعار خود امام جعفر صادق (عليه السلام) راپديد آمده صداقت شفق در آسمانها و پيشوي ثقلين و رونق افزي دين و اختر زيبي عالم هستي نام مي نهد.
شد نمودار شفق از آسمان***آنكه صادق شد امام انس و جان
جعفر صادق عجائب گوهريست***رونق دين و چه زيبا اختريست
و دربيان نمودن نسب شريف و مبارك و خانواده جليل القدر او چنين مي سرايد:
زين محمد باقر علم رسول ***جعفر صادق امام با اصول
سر زده زين صبح صادق شمع دين ***موسي كاظم به چرخ هفتمين
اعتراف به اينكه آن امام همام در اصول و پايههي فقهي داري مرام و مذهب خاصي است بي درنگ در اشعار خوداظهار عشق و ارادت مي نمايد و مي گويد:
السلام ي نور صبح صادقم ***پيش مهرت ذره آسا عاشقم
چون اين ديوان و اشعار مجموعهي است از دو بخش، اولي به بيان سلسله سادات جليله كه در خطه جنوب مي زيستهاند از حدود لنگان الي جاسك و بقول او تا حدود مكران (كه بلوچستان فعلي )، و بخش دوم در عرفان است و بيان حالات و مراحل آن - كه در جايي چون مي خواهد فقر را بيان كند و علي الخصوص از ديدگاه خاندان و اهل بيت رسول الله چنين مي فرمايد:
فصل اول ذكر فقر خاندان***شمه گويم بتو بشنو زجان
آن امام خطه فقر و صفا***نور چشم مرتضا و مصطفا
در طريقت در حقيقت راه بين ***جعفر صادق بفرمود اين چنين
آن كه فقر آمد طريقت بي گمان***آستان آن طريقت توبه دان
توبه باشد چارچيز اخلاص دل***ترك و پاكي و محبت متصل
باز فرمود آن امام رهنما***آنكه فقر است از سخنهي خدا
جان فقر امد سخنهي رسول[1]***گر كليد فقر خواهي كن قبول
آن سخنها كز علي مرتضا است***صاحب سجاده و فقر و فنا است
و نهايتاً سيد ابراهيم سيد خليل ـ حكايتي از عصر مأمون و وزير او و مراجعه ايشان به امام جعفر صادق (عليه السلام) نقل مي نمايد به سبك اشعار ملي روم كه در ميان اشعار او جاودانه اين نظريات ثبت مي شود كه چه راحت و شايسته يك شاعري از ملك سنت حاضر به پذيرفتن و اقليتهايي است كه در ائمه و پيشوايان مذهبي بوده است.
1 ـ عرفا و علي الاخص بايزيد بسطامي مريدي بري امام جعفر صادق (عليه السلام) بوده است.
2 ـ زنده كننده آري ديني هم در شريعت و هم در طريقت و هم در حقيقت بوده است.
3 ـ مستجاب الدعوة بوده و آوازه مرشديت او زمين و آسمان را درهم نورديده بوده.
4 ـ پيوسته داري مخالفين و منكرين بوده كه حسادت دل آنها باعث اقداماتي عليه وي مي شده است.
5 ـ چون سؤالي از او مي نمودند تا راه او را سد كنند با صد جواب و براهين قاطع آنها را قانع مي نموده است.
6 ـ متوسل شدن منكران به توطئهها و نقشههي خبيث او را از صحنه به در نمايند.
7 ـ آزمودن يكي از همراهان مأمون كه وي غير خدا را در سختي و غرق شدن طلب كرد، اما امام جعفر صادق (عليه السلام) فرمود رمز اين حسادت شما در اين است كه خدا را در حاجات خود طلب نكردي .
8 ـ و بالاخره نتيجهگيري اين حكايت از خود امام كه فرمود:
تا بيفتند در بليّه مردمان***كي كنند ياد خداوند جهان
و اينك اگر حاضرين و مشاركين در اين سمينار و گردهمائي مبارك حوصله به خرج دهند اصل اشعار را بري تبرك و حسن ختام بشرح زير از شاعر زبردست جنوب مرحوم سيد ابراهيم سيد خليل مي خوانم:
اندر اينجا يك حكايت آورم***تا گمان از خاطرت بيرون برم
بايزيد آن قطب أقطاب طريق ***پيشوي سالكان اين فريق
بد مريدي عاشق الاسرار غيب ***صبح صادق سرزده او را از جيب
يعني او حق بين گشت از نزد آن***جعفر صادق امام انس و جان
آن امام صادق جعفر بنام ***نور چشم حضرت خير الانام
ميوه باغ علي و فاطمه ***صادق صوفي دل ايشان همه
گوهر عرفان و دريي كمال***متصل در وجد و استغراق و حال
محي دين رسول آن محي الدين ***در شريعت در طريقت راه بين
در حقيقت عارف و اگاه بود ***حجة الله و ولي الله بود
هر مريدي كو شدي منظور وي ***از نظر گشته ولي از نور وي
در دعا چون سوي آمين مي شدي ***پس خلايق زو خدا بين مي شدي
صيت ارشادش به فضل مستعان***از زمين بگرفته بد تا آسمان
منكران را از حسد دل گشته خون ***موج مي زد غصه و غمشان درون
آنكه آخر كي رود باشد چنين ***كو زما بهتر بدانندش يقين
فضل ما صد بار بيش از فضل او ***مجلسي خود كرده گرم از گفتگو
از كجا اين دعويش آخر رسد***منكران مي شد جگر خون از حسد
از بري امتي نيش از گزند***فوج فوج از منكران مي آمدند
كه رويم او را به برهان و سؤال ***بشكنيم و پست سازيمش زقال
چون رسيدندي بر آن با كمال***جملگي شان مي شدندي گنگ و لال
هر سؤالي صد جوابيشان نمود***هر جوابي به ز صد دُر دانه بود
چارهي ديگر نديدند منكران ***حيله انگيختندبا هم روان
وانگهي رفتند در نزد وزير ***داد اخلاصي بدادند از ضمير
كي كليد هفت اقليم جهان ***عرض داريم خدمتت چون بندگان
دمي به نزد جعفر صادق شديم ***حرفي از مأمون خليفه بر زديم
بانگ زد بر ما كه باش گنگ و لال***ذكر مأمون كس نيارد در مقال
مجلس ما كس نگويد نام او***بس خطا كار است او بي گفتگو
پي تا سر زآن سخن آتش گرفت ***بانگ زد بر ما و مانديم در شگفت
كي روا باشد روا باشد روا***كين سخن جعفر بگويد نزد ما
زاهدي خود نمايد ظاهري ***دل زمرام مي برد از ساحري
بسته سازد نطق مردم در سؤال ***فائق اندر سحر آيد در مقال
چون وزير بشنيداز ايشان اين خبر ***نزد مأمون رفت و گفت آن سر بسر
گفت با خاصان خليفه از هوا***جعفر ار خوانم بيايد پيش ما
گر به زورش آوريم نايد نكو***وقت شب خود مي رويم در نزد او
شب خليفه با وزير و شش نفر***رفتند اندر نزد آن صا حب نظر
صادق صافي دل صوفي مقام***چون كه ديدند گفت اين هست امام
قطب عالم هستي از راه هدي ***سالكان را پيشوا و مقتدا
از نظر هر كس رساني بر كمال ***دردمند و طالبيم اين هفت حال
روي داريم با خدي دادگر***هر كدامي قابليم فرما نظر
شيخ اشاره كردش از راه فنون ***با وزير كش دل كرده خون
گفت با ما باش تو تا نيم شب***آن زمانت مي نمائيم حي رب
شش تن باقي رويد زآنجا دگر ***او سحر آيد شما بدهد خبر
حب دنيا كار تو كرده خراب ***پيش چشمت گشته است آن را حجاب
حب دنيا چشم تو بگرفته است***زان سبب از چشمت حق بنهفته است
تا نگردي پاك از اين آلايشات***گرددت كي كشف آن نور صفات
جملگي رفتند چون ماند آن وزير ***با مريدان گفت آن پير منير
هرچه گفتم آن كينه از جان و دل***گر همه گويم كشيد خود متصل
چون نبودند آن مريدان خيره سر***عرض كردند آن كه با اين چشم سر
بامريدان شيخ شد آن دم بپا***تيز فرمود ي وزير با ما بيا
تا نمايم بر تو امشب حق عيان***سوي شط رفتند رسيدند ناگهان
كرد اشاره صادق صافي ضمير ***كي مريدان آن چيست گيريد اين وزير
بر گرفتندش ببستند دست و پا***برفكندندش در آن آب از وفا
نعره مي زد آن وزير از اضطراب***گاه بالا مي شد گاه در زير آب
گفت ي شيخا دمي بهر خدا ***رحم فرما گرچه من كردم خطا
شيخ گفتش چاره جو از ذوالمنن***مي مگو اصلا تو با ما اين سخن
مي نشد سودش از آن آه و فغان ***موج كردش گه نهان و گه عيان
چونكه موج آورديش در روي آب***مي زدي نعره كه شيخم دربياب
شيخ گفتا اين سخن با ما مگو***چاره خود از خدي خود بجو
موج ديگر آمدش اندر ربود***گشت چون پيدا دگر زاري نمود
چون از اين سويش كسي نگرفت دست***نعرهي زد جان و دل با حق ببست
حق گرفتش پردها از چشم دل***روي آب آمد به حق شد متصل
شاهد مقصودش آمد در كنار***شد سرابي زير پايش آن بحار
مطلع شد چونكه شيخ از آن مقام ***گفت ز آبش بر كشيد كو شد تمام
بر كشيدندش زجوي شط عيان***از سر پا بي خبر بود او ز جان
بودي او مستغرق أسرار يار***هوشش آمد بعد يكساعت به كار
هوش آمد پس مريد خاص شد***از دل و از جان همه اخلاص شد
شيخ گفتش گو كه چون بشتافتي ***از چگونه حق تعالي يافتي
گفت تا بودي مرا اين خوف و جان ***مي كشيدم آه و ناله آن چنان
ناله مي كردم به بانگ زينهار ***آنكه فريادم برس رحمي بدار
از شما چون شد اميدم منقطع ***رونهادم باخدي مستمع
بر گرفتند آن از چشمم حجاب ***حسن عشق را مانند حسن آب

سيد عبدالباعث قتّالي ، امام جمعه بندرعباس


توسط : admin1 - جمعه 2 بهمن 1388 - 23:27:40    خواندن / ارسال نظرات :0

حقوق اجتماعى از ديدگاه امام جعفر صادق(عليه السلام)

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ - افزودن این مطلب به بالاترین افزودن این مطالب به سایت دنباله افزودن این مطلب به سایت کلوب ADD TO DIGG ADD TO REDDIT


همايش امام صادق(عليه السلام) 1381 هـ . ش / 1423 هـ . ق

امام جعفر صادق(عليه السلام) شخصيتى قرآنى است كه ديدگاهها و نظريات او برگرفته از قرآن و شارح آن يعنى سنت مى باشد. نگاه او به هر قضيه اى، از جمله حقوق اجتماعى، همچون نگاه قرآن و سنت است. همانگونه كه قرآن و سنت همه افراد جامعه را نسبت به همديگر صاحب حق مى دانند او نيز بر اين باور بوده و براى برپايى اين حقوق، تمامى سعى و تلاش خود را به كار گرفته است. بهتر آن است كه با استناد به سخنان ايشان به بررسى و بيان حقوق اجتماعى از ديدگاهشان بپردازيم.
1ـ امنيت، عدالت و گشايش و فراخ حالى در زندگى: از حقوق مسلّم افراد جامعه آن است كه از اين سه حق مهم برخوردار باشند، زيرا بقاء، قوام و ثبات هرجامعه و تمدنى در گرو وجود اين عناصر مهم است. امام صادق دراين باره مى فرمايد: «ثلاثة يحتاج إليها الناس طُرّاً، الأمن والعدل والخصب»، «سه چيز است كه همه مردم به آنها نيازمندند: امنيت، عدالت و آسايش و فراخ حالى.»
2ـ برقرارى رابطه دوستى و برادرى و بخشش و ديدار با يكديگر: امام صادق مى فرمايد:
«اتقوالله و كونوا اخوة بررة متحابّين فى الله متواصلين متراحمين تزاوروا و تلاقوا» «از خدا بترسيد و به خاطر خدا با همديگر برادر، نيك، دوست، مرتبط و دلسوز باشيد و با همديگر ديدار و ملاقات كنيد».
3ـ همكارى، همدردى و عطوفت: از فرمايشات ايشان است: «يحق على المسلمين الاجتهاد فى التواصل والتعاون والتعاطف والمواساة لاهل الحاجة». «بر مسلمانان واجب است كه در برقرارى رابطه و همكارى و مهربانى و همدردى با نيازمندان بكوشند.»
4ـ امر به معروف و نهى از منكر: يكى از حقوق افراد بر يكديگر نصح و دلسوزى است كه هميشه خيرخواه همديگر باشند و منفعت را براى هم جلب و ضرر و زيان را از همديگر دفع كنند كه امر به معروف و نهى از منكر، مصداق بارز آن است. امام صادق در تأكيد بر اين قضيه مهم چنين مى فرمايد: «ويل لقوم لايدينون الله بالامر بالمعروف والنهى عن المنكر». «واى بر قومى كه با امر به معروف و نهى از منكر، فرمان خدا را اجرا نمى كنند.»
5ـ احترام به شخصيت هر مسلمان: از نظر ايشان هر مسلمانى در جامعه، داراى شخصيت و حقوق و حيثيت و آبرو است كه هيچكسى حق توهين و تحقير به او را ندارد و چنين مى فرمايد: «اعلموا أن من حقّر أحداً من المسلمين ألقى الله عليه المقت».
«بدانيد كه هركس يكى از مسلمانان را تحقير كند خداوند بر او خشمگين مى شود.»
6ـ صله رحم، تشييع جنازه و عيادت مريض: افراد يك جامعه در حال سلامتى، بيمارى و پس از مرگ بر همديگر حقوقى دارند كه رعايت آنها واجب است.
امام صادق بر پرداخت اين حقوق اينچنين سفارش مى فرمايد: «صِلوا عشائركم و اشهدوا جنائزهم و عودوا مرضاهم و ادّوا حقوقهم». با خويشاوندانتان ايجاد رابطه كنيد، جنازه هايشان را تشييع كنيد، بيمارانشان را عيادت كنيد و حقوقشان را پرداخت كنيد.»
7ـ حق همسايه: قرب و نزديكى به هر صورتى كه ايجاد شود حقوقى را دربر مى گيرد. از جمله كسانيكه از اين طريق از حقوق برخوردار مى شوند همسايگانند كه در دين اسلام بر اين حق بزرگ بسيار تأكيد مى شود. امام صادق در اين زمينه چنين مى فرمايد: «ليس منا من لم يحسن مجاورة جاره» «از ما نيست آن كسى كه با همسايه اش به نيكى رفتار نكند».
8ـ حقوق ايتام و زنان: نظام خلقت خداوند چنين اقتضاء كرده كه بعضى ها قوى و بعضى ديگر ضعيف باشند، كه افراد قوى نبايد حق افراد ضعيف را ضايع كنند.
ايتام و زنان از افراد ضعيف جامعه هستند كه حقوق آنان بسيار پايمال مى شود. امام صادق نسبت به اين حقوق چنين هشدار مى دهد: «اتقواالله فى الضعيفين اليتيم والنساء». «از خدا بترسيد در حق اين دو موجود ضعيف، زن و يتيم.»
9ـ حق فقرا و مساكين: خداوند در رزق و روزى بعضى ها را بر بعضى ديگر برترى داده اما از توانگران خواسته تا دست مستمندان را بگيرند. و اجازه ندهند كه فقر آنها را از پا درآورد.
امام صادق در خصوص اين مطلب مى فرمايد: «عليكم بحبّ المساكين المسلمين فانّ من حقرهم و تكبّر عليهم فقد زلّ عن دين الله... بر شما باد به دوستى با مساكين; زيرا كسى كه آنها را تحقير كند و بر آنها تكبّر ورزد، از دين خدا منحرف شده است...
باز در همين مورد چنين مى فرمايد: «انّما اعطاكم الله هذه الفضول من الاموال لتوجهوها حيث وجهه الله ولم يعطكموها لتكنزوها». «خداوند اين اموال اضافى را به شما داده تا به آن جهتى كه خدا سوق داده، سوق دهيد و ذخيره نكنيد».
10ـ رعايت حال كسانى كه در تنگناى زندگى واقع شده اند: از جمله كسانيكه حق دارند نسبت به آنها ترحّم و گذشت شود، بدهكاران هستند.
امام صادق دراين باره چنين مى فرمايد: «خلّوا سبيل المعسر كما خلاه الله».
«راه بدهكاران مستمند را باز كنيد چنانچه خداوند راه آنها را بازگذاشته است» اشاره ايشان به اين آيه كريمه سوره بقره هست كه خداوند مى فرمايد: (و إن كان ذو عسرة فنظرة الى ميسرة). «و اگر بدهكار در سختى قرار گرفت تا بهبود وضعيت به او فرصت دهيد.
خاتمه: به اهمّ حقوق اجتماعى از ديدگاه امام جعفر صادق اشاره شد، به آن اميد كه در جوامع اسلامى، بخصوص جامعه ما، ايران، به آنها جامه عمل پوشانده شود.
والسلام عليكم و رحمة الله

على جلالى بستان

توسط : admin1 - جمعه 2 بهمن 1388 - 23:25:44    خواندن / ارسال نظرات :0

نقش اهل بيت(عليهم السلام) بويژه امام صادق(عليه السلام) در مبارزه با غلوّ و غلات!

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ - افزودن این مطلب به بالاترین افزودن این مطالب به سایت دنباله افزودن این مطلب به سایت کلوب ADD TO DIGG ADD TO REDDIT


 يكى از بزرگترين آفتهاى دينى، مسأله «غلوّ» وفراتر رفتن از محدوده دين است.
خداوند، به أهل كتاب (يهود و نصارى) كه در باره برخى انبياء فراتر از آنچه هستند (نبوت در محدوده عبوديت) مى انديشيدند[1]، مى فرمايد: (يا أهل الكتاب لا تغلوا فى دينكم، ولا تقولوا على الله إلا الحق...)[2].
«اى كسانى كه خود را پيرو شرايع الهى مى دانيد، هرگز، در دين وآئين الهى غلوّ نورزيد، وجز حق (آن گونه كه به درستى دريافت كرده ايد) سخنى نگوئيد وبر خدا، نسبت نا روائى را روا مداريد».
البته بزرگ شمردن بيش از حد، نسبت به مقدسات دينى، از دير باز در فكر وانديشه بشر رسوخ داشته وهر آنچه را در رابطه با جهان ماوراى طبيعت مى دانسته، مقامى فوق العاده برايش قائل بوده، كه در اين فوق العادگى، گاه راه افراط و زياده روى را مى پيموده است! و اين فراتر از محدوده انديشيدن، معلول جهل به واقع، وعدم ظرفيت لازم براى پذيرفتن عين حقيقت است. از يك سو، حد ومرز عظمت فرهيختگان را آن گونه كه هستند، به درستى نمى دانستند. و از سوى ديگر، ظرفيت تحمل آن همه عظمت را، در وعاء فكر وانديشه خود، در اختيار نداشتند، ولذا در مقابل تابش عظمت فوق العاده ذوات مقدّسه، مبهوت گرديده، تصوراتى نابخردانه به ذهن خود راه مى دادند، بيرون از ضابطه معقول. تحمّل عظمت فرهيختگان، شناخت كافى مى خواهد. كه اين بيچارگان، فاقد آن بودند.
از اين رو، بزرگان دين، همواره سعى بر آن داشتند تا در شناخت ومعرفت دينى افراد، بيافزايند وآنان را از خطر انحراف باز دارند. لذا يكى از طرق مبارزه با «غلوّ» كوشش در گسترش وبالا بردن افق شناخت ومعرفت، در سطح عموم است. كارى كه امام صادق(عليه السلام) در آن مى كوشيد و در زندگى پر بركت علمى خود، بر آن اصرار داشت، در سوره آل عمران (79 - 80) آمده: (ما كان لبشر أن يؤتيه الله الكتاب والحكم والنّبوة، ثم يقول للناس كونوا عبادا لى من دون الله، ولكن كونوا ربانيين بما كنتم تُعلّمون الكتاب وبما كنتم تدرسون * ولا يأمركم أن تتخذوا الملائكة والنبيين أربابا، أيأمركم بالكفر بعد إذ أنتم مسلمون).
«هرگز براى بشرى - كه از جانب خدا برانگيخته شده وداراى شريعت وحكومت ونبوت است - روا نبوده كه به مردم بگويد: بندگى من كنيد. آنچه روا است كه به آنان مى گويد: راه خدائى پوئيد، وبه آنچه دريافت كرده ايد ديگران را رهنمود باشيد. وهرگز شما را دستور نمى دهند كه فرشتگان يا پيامبران را پروردگاران خود بدانيد، آيا آنان شما را دستور كفر ورزيدن مى دهند، پس از آنكه اسلام آورده ايد؟»
در تفسير آمده است گروهى به پيامبر عرض كردند: يا رسول الله! نسلّم عليك كما يسلّم بعضنا على بعض، أفلا نسجد لك؟!
قال: «لا ينبغى أن يسجد لأحد من دون الله. ولكن أكرموا نبيكم واعرفوا الحق لأهله»[3].
چون فروغ رسالت جهان را فراگرفته بود، ودلهاى شيفتگان را ربوده بود، از روى عجز به خدمتش عرض كردند: آيا روا است كه بر تو تحيّت نهيم همانگونه كه بر يكديگر درود مى فرستيم؟! آيا اجازت مى فرمائى تا در برابرت سجده كنيم وتو را بپرستيم؟!
فرمود: «هرگز روا نبود كه در برابر كسى جز خدا سرفرود آورد و سجده نمود. آرى پيامبر خود را گرامى داريد وحق او را پاس داريد، وهركس را به حق خود (شايستگى خويش) بشناسيد!»
ونيز يهود بنى قريظه، و مسيحيان نجران نزد حضرت آمدند وعرض كردند: آيا از ما مى خواهى تا تو را خداى خود بدانيم؟ فرمود: «پناه بر خدا كه جز او را بپرستم يا به پرستش غير او دستور دهم، وهرگز خداوند، مرا براى چنين كارى مبعوث نكرده است[4]».
در دوران به پاخواستن نهضتهاى فكرى اسلامى - معاصر زمان امام باقر وامام صادق عليهما السلام - در كنار انديشه هاى اصيل خردمندانه، افكار انحرافى نابخردانه اى نيز شكل گرفت، از جمله مسأله «غلوّ» كه اين دو امام بزرگوار، بويژه امام صادق(عليه السلام) به حكم وظيفه، وبا بينشى ژرف، به مقابله با آن پرداخت، و اين فكر انحرافى - تقريباً - در جا خشكيد ونتوانست نشو ونما كند و يا پيشرفت نمايد.
عوامل پيدايش انديشه غلوّ
شخصيتهاى بارز خاندان نبوت، از چنان مقام بلند وعظمتى برخور دار بودند، كه احياناً براى كم ظرفيتها قابل تحمل نبود وموجب مى گرديد تا در باره آنان، گفتارها وانديشه هاى ناروائى بپندارند، وآنان را فراتر از آنچه هستند بدانند! جلوه هاى مولا امير المؤمنان(عليه السلام) به حدى بود، كه برخى از نا بخردان، او را تا سر حد الوهيّت بالا بردند، وشديداً مورد نكوهش حضرت قرار گرفتند. از جمله: عبد الله بن سبأ - كه در دوران خلافت امير المؤمنان اسلام آورد - چنان فريفته عظمت آن حضرت گرديد كه او را به گمان خود، به الوهيّت برگزيد، وگروهى به وى پيوستند وبه نام (سبأيّة) شهرت يافتند. اينان، نه اينكه على(عليه السلام) را خدا بدانند، بلكه وى را تجلى گاه حضرت حق مى دانستند، و طبق گفته (بيان بن سمعان نهدى): جزئى از الوهيت، در على(عليه السلام) حلول كرده بود، و اين حالت در فرزندان بر گزيده اش، ادامه داشت[5].
البته اين گونه تعابير خشك ونا روا، ظاهر زننده اى دارد كه به شعله غلو دامن مى زند.
لذا حضرت، عبد الله بن سبأ را فراخواند و او را ملامت نمود كه اين چه سخنى است و او را به سوزاندن تهديد نمود. [6]
عدّه اى از بزرگان اصحاب آن حضرت وساطت نمودند وگفتند: يا أمير المؤمنين، اين گفتار وى - گرچه نابخردانه است - ولى از كثرت محبت وشدّت علاقه اى كه به شما خاندان نبوت دارد، از كوتاهى زبان، چنين سخنانى را رانده وجاى توبه وبازگشت دارد، ودر باره او در خداست عفو كردند. وطبق گفته نوبختى: حضرت او را مورد عفو قرار داد، ولى از كوفه اخراج وبه مدائن، نفى بلد نمود، باشد تا در گفته ها وپندارهاى خويش بيانديشد[7].
ولذا اينكه معروف است، حضرت او را سوزاند، فاقد سند اعتبار است.
ابن ابى الحديد در باره نخستين ديدگاه غلو در اسلام مى گويد:
نخستين كسى كه آشكارا در دوران خلافت امير مؤمنان(عليه السلام) اظهار غلو نمود عبد الله بن سبأ بود. در حالى كه مولا مشغول خطبه بود، از جا برخواست وگفت: (انتَ انتَ!). واين سخن را تكرار نمود. حضرت به او فرمود: واى بر تو، من كيَم؟ «ويلك، من أنا». عبد الله گفت: «أنت الله».
سپس حضرت دستور داد تا او ويارانش را - كه با او هم صدا بودند - گرفتند.
أبو العباس ثقفى روايت مى كند كه حضرت فرمود:
«يهلك فىّ رجلان: محبٌّ مُطْر يضعنى غير موضعى ويمدحنى بماليس فيّ. ومبغضٌ مُفتر يرمينى بما أنا منه برىء». (دو كس درباره من، سرانجام به هلاكت (ضلالت) مى رسند:
1 - دوستارى كه زياده روى مى كند، ومرا در جايگاهى كه نيستم قرار مى دهد، وبه گونه اى ستايش مى كند كه در من نيست.
2 - دشمن نا روا گو كه مرا تهمت مى زند وبه آنچه در من نيست واز آن برائت مى جويم، نسبت مى دهد. أبو العباس گويد: «واين سخن، به خوبى روشن گر فرموده» رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) درباره على (عليه السلام) فرمود: «إنّ فيك مثلاً من عيسى بن مريم، أحبّته النصارى فرفعته فوق قدره. وأبغضته اليهود حتى بهتت أمّه». در تو، نشانه اى از عيسى بن مريم است، پيروانش از فزونى دوستى، او را از مقدار ومنزلت خويش فراتر خواندند. ودشمنانش، و مادرش را آماج تهمت قرار دادند. أبو العباس مى گويد:
در آن هنگام گروهى از اصحاب على(عليه السلام) از آن جمله: ابن عباس، به شفاعت برخاستند وگفتند: يا أمير المؤمنين، او از اين سخن پشيمان و تائب است، او را مورد عفو قرار دهيد! حضرت او را آزاد ساخت، واز او پيمان گرفت تا در كوفه نماند! عرض كرد: به كجا روم؟ فرمود: مدائن. آنگاه او را به مدائن گسيل داشت[8].
كشى از أبو حمزه ثمالى روايت مى كند كه امام على بن الحسين زين العابدين(عليه السلام)فرمود: من هرگاه داستان عبد الله بن سبأ را ياد مى آورم، موى بر تنم راست مى ايستد. هر آينه دعوى بزرگى كرده، به خدا قسم: على(عليه السلام) بنده شايسته خدا برادر رسول خدا بود، ومقام كرامت (كمال معنوى) را تنها از راه طاعت خدا ورسول به دست آورده بود و رسول خدا نيز مقام كرامت را از راه طاعت خدا به دست آورده بود. دور از رحمت الهى باشند، كسانى كه پندارهاى ناروا درباره ما روا دارند.
ونيز ابو خالد كابلى از امام سجاد نقل مى كند، فرمود: يهود در دوستى عُزَير، آن اندازه فزونى جستند، تا در باره او آنچه نبايد بگويند گفتند. ونصارى در دوستى مسيح، آن اندازه زياده روى كردند، تا آنچه كه نبايد بگويند گفتند. ولى عزير، از چنين گروهى بيزار بود، نه خود از آنان بود، ونه آنان را از خود مى دانست. وهمچنين مسيح نه خود را با چنين پيروانى همگون مى دانست ونه آنان را از خود مى گرفت. اكنون ما (خاندان نبوت) برهمان شيوه گذشته، گروهى از دوستان تندرو، آن اندازه در دوستى ما پيش مى روند تا آنچه را كه يهود ونصارى در باره عزير ومسيح گفته اند، در باره ما نيز بگويند. ما از آنان بيزاريم وآنان را از خود نمى دانيم[9].
كشى از امام باقر(عليه السلام) روايت مى كند: عبد الله سبأ، مى پنداشت كه امير مؤمنان(عليه السلام)خدا است. واين خبر به حضرت رسيد و او را فراخواند وجويا شد، گفت: آرى تو، او هستى. و در خاطر من خطور كرده كه تو، خدواند جهانى! حضرت به او نهيب زد، هشدار كه شيطان، تو را دستخوش خود قرار داده، وتو را به بازى گرفته است! واز امام صادق(عليه السلام) روايت مى كند، فرمود: عبد الله بن سبأ، در باره أمير مؤمنان، دعوى الوهيّت نمود. به خدا سوگند كه أمير مؤمنان، بنده فرمان بردار خدا بود.
آنگاه فرمود: «وإنّ قوماً يقولون فينا ما لا نقول فى أنفسنا، نبرأ إلى الله منهم» گروهى در باره ما (خاندان نبوت) چيزهايى مى گويند كه ما خود نمى گوييم، از اينان برائت مى جويم وبه خدا پناه مى برم.
امام صادق(عليه السلام) نيز فرمود: ما اهل بيت، از زمره صديقون، مى باشيم، كه بر هر يك از ما دروغهايى بسته اند، ودر هر زمان كسانى بوده اند كه بر ما دروغ بسته اند، تا گفتارهاى راست ما را ناهنجار سازند .[10]
وبه گمان خويش، آبروى ما را نزد مردم بريزند[11].
ولى هيهات (ويأبى الله إلا أن يُتم نوره ولو كره الكافرون)[12].
روايات از امام صادق(عليه السلام) در اين زمينه بسيار است و كاملاً; شديد اللحن كه در صورت لزوم ارائه مى شود.
امام على بن موسى الرض(عليه السلام) فرمود: «من تجاوز بعلي العبوديّة، فهو من المغضوب عليهم ومن الضالين».
هركس در باره على(عليه السلام) از مرتبه عبوديت فراتر رود، هر آينه از مغضوب عليهم و از ضالّين مى باشد.
واز أمير مؤمنان(عليه السلام) نقل فرمود كه گفته است: «لا تتجاوزوا بنا العبودية، ثم قولوا فينا ما شئتم، ولن تبلغوا. وإياكم والغلو، كغلو النصارى، فإنى برىء من الضالين». هرگز ما را فراتر از مرتبه عبوديت نپنداريد، آنگاه هرچه در باره ما، وتصاعد مرتبه عبوديت ما بگوئيد، كم گفته ايد. وهرگز راه غلو نپوئيد، همچون نصارى، زيرا من از غاليان بيرازم.
آنگاه فردى برخاست و از حضرت رض(عليه السلام) در خواست كرد تا صفات خدائى را بر شمرد. حضرت، در خواست او را اجابت فرمود، سپس آن فرد عرض كرد: يابن رسول الله، در ميان ما (شيعه) كسانى هستند كه راه ولايت ودوستى شما را مى پيمايند، ولى چنين صفاتى را براى على(عليه السلام) نيز روا مى دانند!!
حضرت باشنيدن اين سخن برخود لرزيد و عرق سرد، سراپاى او را فرا گرفت وفرمود: «سبحان الله، سبحان الله عما يصفون... أوليس عليّ مصليّاً خاضعاً بين يدى الله، وإليه أوّاهاً منيباً؟!»
آن فرد گفت: يابن رسول الله. اينان به هنگام رؤيت معجزات وكرامات خارق العاده، صادر از درگاه مولا اميرالمؤمنين گمان برده اند كه اين گونه خارق عادات از خود انجام مى دهد، تا قدرت الهى خويش را آشكار كند!
امام رض(عليه السلام) فرمود: اينان از فرط جهالت چنين پندارى روا داشتند، بنده شايسته اى را كه خداوند مورد مهر وعنايت خويش قرار داده، وكرامات وخارق عادات بر دست او روا داشته، تا مقام فضيلت وشرف او نزد حق تعالى، براى مردم آشكار شود، اينان بر عكس پنداشتند كه او خود، خدائى مى كند. زهى كج انديشى»[13].
عبدالله بن سبأ كيست؟
تاريخ نويسان او را از پايه گذاران مسأله «غلوّ» شمرده اند و با همين نام او را ياد كرده اند. در تاريخ طبرى داستانهايى را به روايت سيف بن عمرو از وى نقل مى كند كه بيشتر آميخته با مبالغه است، ولى اصل مطلب كه طرح مسأله غلوّ از جانب ابن سبأ بوده است جاى ترديد نيست. اكنون ببينيم اين عبدالله بن سبأ كه سرمنشأ اين همه داستانها است كيست؟
بلاذرى، علامه، مورّخ و نسّابه شهير (متوفاى سال 279) ضمن حوادث پس از واقعه نهروان و پايان امر خوارج مى نويسد:
«و أمّا حِجر بن عدىّ الكندى، و عمرو بن الحَمق الخُزاعى، و حبّة بن جوين البَجَلى ثم العرنى، و عبدالله بن وهب الهَمدانى، و هو ابن سبأ، فإنّهم أتوا عليّاً ـ عليه السلام ـ فسألوه عن أبى بكر و عمر؟ فقال: أوقد تفرّغتم لهذا؟!»[14]
در جاى ديگر درباره ى آئين نامه اى كه حضرت نوشته بودند تا همواره خوانده شود و نصب العين عملى قرار گيرد مى گويد: «و كان عند ابن سبأ منه نسخة حرّفها» سمعانى ـ متوفاى سال (526) در كتاب «الأنساب» ذيل عنوان «السبئى» مى گويد:[15]
هذه النسبة، إلى سبأ بن يشجب بن يعرب بن قحطان. و هم رهط ينسبون إليه...
سپس شخصيتهايى وابسته به اين رهط (خاندان) را مى شمارد:
از جمله: عبدالله بن وهب السبئى، رئيس الخوارج. و اضافه مى كند: «و ظنّى أنّ ابن وهب هذا منسوب إلى عبدالله بن سبأ، فإنّه من الرافضة، و جماعة منهم ينسبون إليه يقال لهم: السبئيّة. و عبدالله بن سبأ، هو الذى قال لعلى ـ عليه السلام ـ أنت الإله، حتى نفاه إلى المدائن»[16]
قابل توجه: آن كس كه رئيس خوارج بود، و در جنگ نهروان كشته شد، عبدالله بن وهب الراسبى است، نه سبئى. ابن حجر در «لسان الميزان» (ج 3، ص 284، رقم 1197) آورده: عبدالله بن الراسب من رؤساء الحروريّة. كان من أقران ابن الكّوا، و أدرك الجاهليّة. و اضافه مى كند: واسمه عبدالله بن وهب الراسبى. من بنى «راسب»، قبيلة معروفة. و كان أمير الخوارج بالنهروان... و قُتل فى المعركة. و اين مطلب را عيناً از «ذهبى» در ميزان الاعتدال نقل مى كند.[17]
جالب آنكه: عبدالله وهب راسبى را، گاه با همين عنوان «الراسبى» مى آوردند، و گاه: عبدالله بن راسب، مى گويند. يعنى: مستقيماً، او را به جدّ أعلا نسبت مى دهند و عنوان «ابن راسب» به او مى دهند.
مچنين است عبدالله بن سبأ. كه بيشتر او را با همين عنوان مى آورند. به اين دليل كه وى، از رهط سبأ بن يشجب بن يعرب است، لذا در جاى ديگر او را عبدالله بن وهب السّبَئى مى گويند، چنانچه مى گويند: عبدالله بن وهب الراسبى. لذا محقق تسترى مى گويد:
«والمفهوم من أنساب البلاذرى أنّ «سبأ» أحد أجداده، اشتهر بالنسبة أليه»[18]
و اضافه مى كند: «و لاوجه لخلط بعض المعاصرين له بعبدالله بن وهب رئيس الخوارج الذى قتل بنهروان»[19]
در نتيجه: شخصى به نام عبدالله بن وهب سبئى با عنوان خارجى نداريم، و اين عبدالله بن وهب سبئى همان عبدالله بن سبأ است لا غير.
در تاريخ طبرى، مكرر از او با نام عبدالله بن سبأ، ياد مى شود. شايد بيش از ده بار در موارد مختلف او را ياد مى كند. و همچنين ابن أثير و ديگر تاريخ نويسان بزرگ و مشهور كه نوشته هايشان، منابع امروزند. آيا مى توان پنداشت كه شخصيتهايى امثال طبرى و ابن اثير، صرفاً در دام سيف بن عمرو گرفتار شده اند، و او توانسته، رجالى بزرگ اين چنينى را فريب دهد. گو اينكه در گزاره هايش افراط و مبالغه هست، همانند ديگر گزاره هاى تاريخ گذشته. ولى بدين معنا نيست كه با اين گستردگى و تعدد موارد، كاملا بافته باشد و به خورد آنان داده باشد. علاوه در كتب ملل و نحل امثال «مقالات الإسلاميين» نوشته ابوالحسن على بى اسماعيل اشعرى متوفاى سال 330 و سيد شريف جرجانى در «التعريفات» ص 79. [20]
و كتاب ملل و نحل شهرستانى (469 ـ 548) ج 1 ص 174. و ابن حزم أندلسى متوفاى سال 456 در كتاب «الفصل فى الملل و النحل» ج 1 ص 222. و غيره. آيا تمام اين بزرگان و محققان جهان اسلام، به طور دسته جمعى تحت تأثير يك شياد قرار گرفته اند؟!
در كتب تراجم معروف نزد اماميه نيز از او با همين نام ياد شده:
أبو عمرو محمد بن عمر بن عبدالعزيز كشى ـ از علماى قرن چهار و معاصر جعفر بن قولويه متوفاى سال 369 ـ در كتاب رجالى خود، از محمد بن قولويه قمى رواياتى در مذمت عبدالله بن سبأ از امام باقر و امام صادق(عليهما السلام) نقل مى كند. كه از نظر اعتبار، به حد استفاضه رسيده است.[21]
سعد بن عبدالله اشعرى قمى متوفاى سال 301 در كتاب «المقالات و الفرق» ص 20 و ابومحمد حسن بن موسى نوبختى از بزرگان قرن سوم در كتاب «فرق الشيعة» ص 22 از عبدالله بن سبأ به عنوان مؤسس مكتب غلوّ ياد كرده اند.
دلائل منكران وجود شخصيتى به نام عبدالله بن سبأ، از قرار ذيل است:
طه حسين، على الوردى، محمد كرد على به تبع برخى مستشرقان، و اخيراً علامه عسكرى راه انكار پيموده اند. عمده دليل آنان خلاصه مى شود در آنچه علامه عسكرى ايراد فرموده اند: سيف بن عمرو، از روى دشمنى ديرينه كه ميان قبائل عدنانيان و قحطانيان بود. و عدنانيان دشمنان على. و سيف از آنان بود. و قحطانيان دوستان على و عبدالله بن سبأ از آنان بود.
لذا سيف از روى دشمنى با قحطانيان، شخصى را به نام عبدالله بن سبأ ساخت و بافت و به خورد تمامى محققان تيزبين داد! و درباره رجاليون شيعه مى فرمايد: كشى از نوبختى و او از سعد بن عبدالله اشعرى گرفته. و درباره كشى گويد: از افراد ضعيف نيز روايت مى كند. لذا بسيار عجيب مى نمايد كه حوادث تاريخى با اين سَبْك، سَبُك بررسى نمود.


توسط : admin1 - جمعه 2 بهمن 1388 - 23:24:19    خواندن / ارسال نظرات :0

1388/11/03

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ - افزودن این مطلب به بالاترین افزودن این مطالب به سایت دنباله افزودن این مطلب به سایت کلوب ADD TO DIGG ADD TO REDDIT


 
مقاومت شيعيان صعده حمله زميني ارتش سعودي را ناكام گذاشت

 
مبارزان شيعه صعده در ادامه مقاومت هاي خود در برابر ارتش عربستان و يمن سه تانك عربستاني و يك تانك يمني را منهدم كردند.
به گزارش پايگاه اينترنتي «صعده آنلاين»، روز جمعه، روز سختي براي ارتش متجاوز عربستان بود، چرا كه در ادامه تجاوزات خود، در محور الجابري اقدام به حمله زميني به مواضع شيعيان صعده كرد، اما مبارزان الحوثي با ايستادگي و مقاومت خود، آنها را وادار به عقب نشيني كردند.
مبارزان الحوثي در اين حمله سه دستگاه تانك پيشرفته ارتش عربستان را كاملا منهدم كردند و سربازان سعودي پس از شكست، فرار را بر قرار ترجيح و به داخل خاك خود، گريختند.
ارتفاعات سوق الجيشي جبل الدخان در مرز عربستان و يمن در محور جابري قرار دارد و اين منطقه از سه ماه پيش تاكنون شاهد درگيري هاي شيعيان صعده و ارتش عربستان است.
از سوي ديگر، ارتش عربستان به تلافي شكست خود در محور جابري اقدام به گلوله باران و موشك باران شديد مناطق شيعه نشين المنزاله، القمامه، الغافره، الصافيه، الملاحيط، شدا و جبل المدود كرد در كنار آن بيش از 25 حمله هوايي به صعده و اطراف آن نيز صورت گرفت.
در همين حال، الحوثي ها از حمله توپخانه اي به مقر فرماندهي نيروهاي نظامي ارتش يمن در شهر صعده خبر دادند، در حالي كه پيشروي ارتش در آل عقاب، القطعه، جبل ظهر الحمار، و ذوالفحوم با ايستادگي رزمندگان صعده با شكست مواجه شد .
 
ميراث هزار ساله اسلام در نمايشگاه لندن
 
نمايشگاه «ميراث اسلامي در جهان ما»، با هدف نشان دادن تاثير مسلمانان در پيشرفت كنوني غرب در لندن افتتاح شد.
به گزارش «اسلام آنلاين»، پروفسور «سليم الحسني» مسئول اين نمايشگاه اظهار داشت: در اين نمايشگاه، اختراعات مسلمانان در طول يك هزار سال به معرض نمايش گذاشته شده است.
وي با اشاره به اختراعات مسلمانان در زمينه هاي كيهان شناسي، پزشكي و جغرافيايي گفت: در اين نمايشگاه پيشرفت هاي مسلمانان در زمينه تصفيه آب، گردش خون، ترسيم نقشه هاي جغرافيايي و افلاك به معرض ديد غربي ها گذاشته شده است.
اين نمايشگاه كه از روز پنجشنبه هفته گذشته در لندن آغاز شده تا 25 آوريل ادامه خواهد داشت و نقش برجسته مسلمانان در پيشرفت غرب و خروج آن از دوران قرون وسطي در معرض ديد قرار داده شده است.همچنين در اين نمايشگاه به صورت نمادين برخي از اختراعات مشهور دانشمندان مسلمان در زمينه پرواز، دريانوردي، فيزيك و شيمي براي يادآوري عظمت دوران اسلامي به معرض ديد گذاشته شده است.
اين در حالي است كه دانشمندان ايراني در رصدخانه مراغه در زمينه علم كهكشان شناسي به قدري پيشرفت كرده بودند كه تجربيات آنها در سال 1543پايه و اساس نظريه كوپرنيك قرار گرفت.
 
واژگوني اتوبوس زائران ايراني در سوريه
 
بدنبال واژگون شدن اتوبوس زائران ايراني در نزديكي دمشق كه ديروز رخ داد، 4 تن كشته و 40 نفر مجروح شدند.
به گزارش فارس اتوبوس زائران تبريز ديروز در 70 الي 80 كيلومتري دمشق واژگون شد.
بنا بر گزارش رسيده، بتول ضرابي پور، غيبعلي بهون، الهام حسني وند و رقيه دست رنجي كشته شدگان اين حادثه بوده اند.
علت وقوع اين حادثه هنوز مشخص نشده است.


توسط : admin1 - جمعه 2 بهمن 1388 - 22:49:59    خواندن / ارسال نظرات :0

آرشیو خبر

امام صادق (علیه السلام)

.::.

اخبار در سال 1388

شید سچپج
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
2627282930 
 
زمان بازسازي صفحه :0.8149 ثانيه, 0.0653 براي هر جستجو . جستجو ها در بانك اطلاعاتي :28. حافظه مصرف شده :2,832كيلو بايت