اوضاع پس ازرحلت اندوه فاطمه(س)درفراق پدر

در سوگ پيامبر


  بسم الله الرحمن الرحيم

پيامدهاي سقيفه و نحوه بيعت گرفتن از حضرت علي عليه السلام


پس ازرحلت پيامبر(ص)
چگونگي بيعت بني هاشم باابوبکر
پيامرهاي ابوبکربه حضرت علي (ع) براي گرفتن بيعت وپاسخهاي آن حضرت
افروختن آتش بردرخانه حضرت زهرا(س)
خروش حضرت زهرا(س) وتصميم ايشان برنفرين
نگاهي ديگر به چگونگي بيعت حضرت علي (ع) وحمايت حضرت زهرا(س)
چگونگي دست گذاردن ابوبکربردست حضرت علي(ع)
بيعت گرفتن ازحضرت علي(ع) به بيان اهل تسنن
ماجراي سوزاندن درخانه اززبان عمر
ماجراي سوزاندن درخانه اززبان حضرت زهرا(س)
يک داستان عجيب
خبردادن ازمظلوميت حضرت زهرا(س)به پيامبر(ص)درشب معراج
عذاب آنانکه حضرت زهرا(س) آزردند

 

پس از رحلت پيامبر ( ص )
پس از رحلت حضرت پيامبر
(صلي الله عليه و آله) امام علي (عليه السلام) مشغول غسل دادن و کفن و دفن جسد مطهر پيامبر خدا بود و بني هاشم بخاطر مصيبت بزرگ رحلت پيامبر(صلي الله عليه و آله) از مردم جدا بودند، قوم از فرصت استفاده کرده و به مساله خلافت و تعيين خليفه پرداختند و سرانجام در غياب امام علي (عليه السلام) و بني هاشم خلافت ابوبکر  برقرار شد .
مرحوم سيد بن طاووس در کتاب  کشف المحجه  به فرزند خود مي گويد:

«از عجيب ترين چيزي که من در کتابهاي اهل تسنن ديده ام و طبري در تاريخ خود ذکر نموده خلاصه اش اين است که حضرت پيامبر(صلي الله عليه و آله) در روز دوشنبه رحلت کرد ولي در روز(يا شب) چهارشنبه او را به خاک سپردند( يعني دو يا سه روز جنازه اش را دفن نکردند) و در روايتي آمده که جنازه آن حضرت تا سه روز باقي بود و بعد دفن شد( سپس سيد بن طاووس خطاب به فرزند ادامه مي دهد ) که تحقيقاَ جنازه حضرت پيامبر(صلي الله عليه و آله) سه روز باقي بود تا دفن شد زيرا مردم به تعيين رهبري ابوبکرو کشمکش در اين امر سرگرم بودند و جدت حضرت علي(عليه السلام) نمي توانست از جنازه آن حضرت جدا گردد و نمي توانست قبل از نماز قوم بر جنازه آن را دفن کند و ايمن از اين نبود که اگر آن را دفن کند او را بکشند و يا قبر حضرت را نبش نمايند و جنازه اش را از قبر بيرون آورند به اين بهانه که حضرت علي(عليه السلام) او را قبل از وقت دفن کرده است و يا به بهانه که در غير آن مکاني که لازم بود دفن شود دفن شده است.

خداوند از رحمت خود دور سازد آن جماعتي را که حضرت پيامبر(صلي الله عليه و آله) را در بستر مرگش رها کردند و به تعيين رهبر مشغول شدند با اينکه اصل و ريشه رهبري نبوت و رسالت حضرت رسول(صلي الله عليه و آله) بود منظور آنها از اين شتاب اين بود که مقام رهبري را از ميان اهل بيت ( عليهم السلام ) و عترتش خارج نمايند .
اي فرزندم! سوگند به خدا من نمي دانم که چگونه مروت و عقل و مردانگي و وجدان و اصحاب بودن آنها با آنهمه مهربانيها و احسانهائي که از حضرت رسول
( صلي الله عليه و آله ) به آنها رسيد و به آنها اجازه داد که به ساحت مقدس حضرت پيامبر(صلي الله عليه و آله) چنين جسارتي بکنند؟ و چقدر نيکو است سخن زيد بن علي { زيد پسر امام سجاد (عليه السلام )}آنجا که مي گويد: « سوگند به خدا ! اگر براي آن قوم، امکان داشت که بدون تعلق و بستگي به رسالت حضرت رسول(صلي الله عليه و آله) به رياست دست يابند از نبوت آن حضرت روي بر مي تافتند و نبوت او را انکار مي کردند! » .
ونيزسيد بن طاووس مي گويد:« از جمله از حقوق حضرت محمد
(صلي الله عليه و آله) بعد از رحلت بخصوص در روز رحلت اين بود که همه مسلمين روي خاک بنشينند بلکه روي ريگها بنشينند و شايسته ترين لباسهائي که مصيبت ديدگان مانند لباس سياه مي پوشند بپوشند و در اين روز از غذا خوردن و آشاميدن دست بکشند و همه با هم از زن و مرد به نوحه سرائي و گريه و زاري بپردازند چرا که هيچ روزي در مصيبت مانند آن روز نبوده و نخواهد بود » .

 

چگونگي بيعت بني هاشم با ابوبکر  
علامه طبرسي صاحب کتاب احتجاج و ابن قتيبه دينوري در کتاب الامامة و السياسية نقل مي کند: هنگامي که اميرمؤمنان حضرت علي
(عليه السلام) از دفن جنازه مطهر حضرت رسول(صلي الله عليه و آله) فارغ شد در مسجد از فراق حضرت محمد(صلي الله عليه و آله) با چهره اي اندوهبار و شکسته نشست، بني هاشم به حضورش آمده و اجتماع کردند، زبير بن عوام نيز کنار آن حضرت بود در گوشه ديگر مسجد بني اميه در اطراف عثمان اجتماع نموده بودند و درگوشه ديگر بنوزهره دراطراف عبدالرحمان بن عوف حلقه زده بودند به اين ترتيب مسلمين در چند گروه در مسجد جمع شده بودند .
در اين هنگام ابوبکروعمر وابوعبيده جراح وارد مسجد شدند و گفتند: چرا شما را گروه گروه مي نگريم؟ برخيزيد وبا ابوبکربيعت کنيد که انصار ومردم با اوبيعت کرده اند. عثمان و عبدالرحمان بن عوف و طرفدارانشان برخاستند وبا ابوبکربيعت کردند. حضرت علي
(عليه السلام) و بني هاشم از مسجد بيرون آمده و در منزل امام علي (عليه السلام) اجتماع کردند زبير نيز همراه آنها بود .
عمرهمراه جماعتي ازبيعت کنندگان باابوبکرکه درميانشان اسيد بن خضير و سلمة بن سلامه بودند، برخاستند و به خانه حضرت علي
(عليه السلام) آمدند و ديدند بني هاشم اجتماع نموده اند به آنها گفتند: مردم با ابوبکربيعت کرده اند شما نيز بيعت کنيد .
زبير برخاست وشمشير بدست گرفت، عمرگفت: براين کلب هجوم بريد و شراو را از سر ما برداريد.
سلمة بن سلامه به سوي زبير شتافت و شمشير از دست زبير ربود و عمر شمشير را از دست سلمه گرفت و آنقدر بر زمين کوبيد تا شکست .
آنگاه دور بني هاشم را گرفتند وآنها را به مسجد نزدابوبکرآوردند و به آنها گفتند: مردم با ابوبکربيعت کردند شما نيز بيعت کنيد سوگند به خدا اگر از بيعت سرپيچي کنيد شما را با شمشير به محاکمه مي کشيم .
وقتي که بني هاشم خود را اين گونه در تنگنا ديدند يک به يک به پيش آمدند و با ابوبکربيعت کردند .
علامه طبرسي، ازعبدالله بن عبدالرحمان بن عوف نقل مي کند که گفت: عمر بن خطاب  دامن خود را محکم بست و در مدينه گردش مي کرد و فرياد مي زد: مردم با ابوبکر  بيعت کرده اند بشتابيد براي بيعت کردن با ابوبکرمردم ناگزير به سوي ابوبکرروانه شده و با او بيعت کردند .
عمراطلاع يافت که گروهي در خانه هاي خود مخفي شده اند، همراه جماعت خود به آنها يورش برده و آنها را در مسجد حاضر مي کرد و آنها بيعت مي کردند .

 

پيامهاي ابوبکر به حضرت علي ( عليه السلام ) براي گرفتن بيعت و پاسخهاي آن حضرت
سليم بن قيس روايت مي کند آنگاه عمربه ابوبکرگفت: کسي را نزد علي
(عليه السلام) بفرست تا بيايد و بيعت کند زيرا کار خلافت بدون بيعت علي(عليه السلام) سامان نمي يابد اگر او با ما بيعت کند به او امان خواهيم داد.
ابوبکرشخصي را نزد حضرت علي
(عليه السلام) فرستاد و توسط او پيام داد که« دعوت خليفه حضرت رسول (صلي الله عليه و آله) را اجابت کن ».
قاصد ابوبکرنزد امام علي
(عليه السلام) آمد و پيام او را ابلاغ کرد، حضرت علي (عليه السلام) به او فرمود: شگفتا ! چقدر زود حضرت محمد(صلي الله عليه و آله) را تکذيب کرديد .
ابوبکرواطرافيان اومي دانند که خدا و حضرت رسول
(صلي الله عليه و آله) غير مرا خليفه خود قرار نداده اند. قاصد گفتارحضرت علي(عليه السلام) رابه ابوبکر ابلاغ کرد.
ابوبکرگفت: اين بار برو و به علي
(عليه السلام) بگو « دعوت امير مؤمنان { ابوبکر} را اجابت کن » .
قاصد نزد حضرت علي
(عليه السلام) آمد و پيام ابوبکررا ابلاغ کرد .
حضرت علي
(عليه السلام) فرمود: شگفتا ! هنوز چندان از عهد حضرت رسول(صلي الله عليه و آله) نگذشته که آنها فراموش نمايند سوگند به خدا ، او { ابوبکر} مي داند که اين اسم براي احدي جز من شايستگي ندارد همانا حضرت محمد(صلي الله عليه و آله) به او امر کرد که به عنوان اميرمؤمنان بر من سلام کند و او يکي از هفت نفراست که از طرف حضرت محمد(صلي الله عليه و آله) به اين کار مأمور شدند او و رفيقش ( عمر) در ميان هفت نفر از حضرت رسول(صلي الله عليه و آله) پرسيد: آيا اين دستور از طرف خدا و رسولش است ؟!
حضرت محمد
(صلي الله عليه و آله) فرمود : « آري ، از طرف خدا و رسول حق است که علي(عليه السلام) اميرمؤمنان و سرور مسلمين و پرچمدار افراد درخشنده و نوراني مي باشد، خداوند در روز قيامت او را بر پل صراط  مي نشاند واو دوستان خود را به سوي بهشت و دشمنانش را به سوي دوزخ روانه مي کند».
قاصد ابوبکر، سخنان حضرت علي
(عليه السلام) را به ابوبکرابلاغ نمود، آنها آن روزازدعوت آن حضرت منصرف شدند .
به نقل از سليم به قيس سلمان مي گويد: شب فرا رسيد اميرمؤمنان علي
(عليه السلام)، فاطمه زهرا( سلام الله عليها) را سوار بر مرکب کرد و دست دو فرزندنش امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) را گرفت و به خانه هاي اصحاب حضرت رسول(صلي الله عليه و آله) رفت و احدي از اصحاب باقي نماند که حضرت علي(عليه السلام) نزد او نرفته باشد آن بزرگوار خدا را در مورد حق خود به ياد آنها آورد و آنها را به نصرت و ياري حمايت کرد ولي جز ما چهار نفر احدي دعوت آن حضرت را اجابت نکرد. آن چهار نفر عبارت بودند از: سلمان ، ابوذر ، مقداد و زبير بن عوام .
سلمان مي گويد: ما سرهاي خود را( به علامت ياران حضرت علي
(عليه السلام)) تراشيديم و ايثارگرانه براي ياري آن حضرت کمر همت بستيم و در ميان ما بصيرت  زبير در حمايت از آن بزرگوار از ما بيشتر بود .

 

افروختن آتش بردرخانه حضرت زهرا(سلام الله عليها)
هنگامي که اميرمؤمنان علي
(عليه السلام) بي وفائي مردم را دريافت و دانست که از ياريش سر پيچي کردند و به اطراف ابوبکررفتند، ملازم خانه شد و از خانه بيرون نيامد .
عمربه ابوبکرگفت: چرا براي علي
(عليه السلام) پيام نمي فرستي تا با تو بيعت کند؟ همه مردم جزعلي(عليه السلام) وغيرازآن چهارنفر بيعت کرده اند. عمرگفت:  قنفذ را به سراغ علي(عليه السلام) مي فرستم زيرا قنفذ سخت دل و تند خو و بي مهر است و غلام آزاد شده مي باشد و از دودمان عدي بن کعب است .
ابوبکرقنفذ راهمراه گروهي به حضورحضرت علي
(عليه السلام) فرستاد. قنفذبه درخانه حضرت علي(عليه السلام) آمد واجازه ورود خواست ولي حضرت اجازه ورود نداد. همراهان قنفذ  نزد ابوبکر وعمرکه در مسجد با جمعي نشسته بودند آمده و گفتند:  علي(عليه السلام) به ما اجازه ورود نداد .
عمر گفت : به خانه علي
(عليه السلام) برويد اگر اجازه نداد بدون اجازه وارد گرديد .
آنها به در خانه علي
(عليه السلام) آمدند و نخست اجازه ورود طلبيدند، حضرت فاطمه(سلام الله عليها) کنار در آمد و فرمود: من بر شما ممنوع کردم که بدون اجازه وارد خانه من شويد، من در زحمت هستم به خانه من نيائيد .
بازهمراهان قنفذ به نزد ابوبکروعمربازگشتند ولي قنفذ همانجا ماند، همراهان او جريان عدم اجازه حضرت زهرا
(سلام الله عليها) را به ابوبکر وعمرابلاغ کردند. عمرخشمگين شد وگفت: ما را با امر زنان چه کار است؟
سپس به اطرافيان خود گفت: هيزم جمع کنيد. آنها هيزم جمع کردند و همراه عمرکنار درخانه حضرت فاطمه
(سلام الله عليها) آمدند و هيزمها را کنار در گذاردند در آن وقت حضرت علي(عليه السلام) و حضرت فاطمه(سلام الله عليها) وامام حسن وامام حسين (عليهما السلام) در آن خانه بودند آنگاه عمرفرياد زد: سوگند به خداي اي علي بايد از خانه بيرون بيائي و بايد با خليفه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) ابوبکربيعت کني و گرنه برخانه تو آتش بر مي افروزم .
حضرت فاطمه
(سلام الله عليها) فرمود: آيا از خدا نمي ترسي و وارد خانه من مي شوي ؟ 
عمراز آنجا نرفت و ازهمراهان خود آتش خواست و با آن آتش در خانه حضرت را شعله ور نمود سپس در را فشار داد و وارد خانه شد .
حضرت فاطمه
(سلام الله عليها) مقابل او ايستاد و فرياد زد: يا اَبتاهُ ! يا رَسُول اللهِ . اي پدر جان اي رسول خدا.
عمرشمشير خود را که در نيام بود بلند کرد و بر پهلوي حضرت زهرا
(سلام الله عليها) زد، ناله آن حضرت بلند شد يا اَبَتاه ! عمر  تازيانه خود را بلند کرد و بر بازوي حضرت فاطمه(سلام الله عليها) زد.

آن حضرت فرياد زد : اي رسول خدا بنگر که بعد از تو، ابوبکر و عمر برخورد بسيار بدي با ما نمودند .
دراين هنگام حضرت علي
(عليه السلام) برجهيد و گريبان عمررا گرفت و او را بر زمين کوبيد به طوري که گردن و بيني او مجروح شد. حضرت علي(عليه السلام) تصميم گرفت که او را به قتل برساند ناگاه به ياد وصيت پيامبر(صلي الله عليه و آله) افتاد و فرمود: اي پسر ضحاک سوگند به خداوندي که محمد(صلي الله عليه و آله) را به مقام نبوت کرامت بخشيد، اگر حکم سبقت نگرفته بود و پيمان رسول(صلي الله عليه و آله) در ميان نبود قطعاَ مي دانستي که نمي توانستي وارد خانه من شوي .
عمرشخصي را به مسجد فرستاد و ازابوبکرکمک خواست . جمعي از هواداران ابوبکرآمدند و وارد خانه حضرت علي
(عليه السلام) شدند . ناگاه حضرت برخاست و شمشير بدست گرفت .
قنفذ نزد ابوبکربازگشت ازترس اينکه حضرت علي
(عليه السلام) به روي آنها شمشير بکشد چرا که از دلاوري و رشادت حضرت در جنگها خبر داشت و جريان را به ابوبکر  گزارش داد .
ابوبکربه قنفذ گفت: به سوي خانه علي
(عليه السلام) برگرد اگر او از خانه بيرون آمد او را به اينجا بياور و اگر بيرون نيامد خانه را با کساني که در خانه هستند بسوزان.
قنفذ  برگشت و با همراهانش بدون اجازه وارد خانه حضرت شدند، حضرت علي
(عليه السلام) خواست شمشيرش را بردارد، قنفذ  پيش دستي کرد و شمشير را ربود ... در اين هنگام حضرت فاطمه(سلام الله عليها) به حمايت از حضرت علي(عليه السلام) به ميان آمد، قنفذ  تازيانه اش را بلند کرد و به فاطمه(سلام الله عليها) زد .
وقتي که حضرت فاطمه زهرا
(سلام الله عليها) بر اثر آن ضربت(پس از مدتي)از دنيا رفت آثار شديد آن تازيانه مانند بازو بند و دستبند در بازوي حضرت نمايان بود .
سپس حضرت علي
(عليه السلام) را به اجبار نزد ابوبکرآوردند. عمربا شمشير برهنه بالاي سر حضرت ايستاده بود، همراهان او مانند خالد بن وليد ابوعبيده جراح ، سالم غلام آزاد شده ابو حذيفه، معاذ بن جبل ، مغيره بن شعبه، اسيد بن حضير، بشير بن سعد و سايرمردم که همه آنها اسلحه داشتند اطراف ابوبکررا گرفته بودند .
 

خروش حضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها)وتصميم ايشان برنفرين
عياشي روايت کرده است : پس از بيرون بردن حضرت علي
(عليه السلام) از خانه، فاطمه(سلام الله عليها) بيرون آمد وبه ابوبکررو کرد و فرمود: آيا مي خواهيد شوهرم را از دستم بگيريد و مرا بيوه کنيد، سوگند به خدا ! اگر دست ازاو برنداريد موي سرم را پريشان مي کنم و گريبان چاک مي نمايم و کنار قبر پدرم مي روم به درگاه خدا ناله مي کنم .
آنگاه حضرت فاطمه
(سلام الله عليها) دست امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) را گرفت و از خانه بيرون آمد تا کنار قبر پيامبر(صلي الله عليه و آله) برود . حضرت علي(عليه السلام) از جريان آگاه شد و به سلمان فرمود : برو فاطمه را درياب گوئي دو طرف مدينه را مي نگرم که بلرزه در آمده و در زمين فرو مي روند، سوگند به خدا اگر فاطمه موي خود را پريشان کند و گريبان چاک نمايد و کنار قبر پبامبر(صلي الله عليه و آله) برود و به پيشگاه خدا ناله نمايد ديگر مهلتي براي مردم مدينه باقي نمي ماند و زمين همه آنها را در کام خود فرو مي برد .
سلمان با شتاب نزد حضرت فاطمه
(سلام الله عليها) آمد و عرض کرد: اي دختر محمد(صلي الله عليه و آله) خداوند پدرت را مايه رحمت جهانيان قرار داده است به خانه باز گرد و نفرين مکن . »
حضرت فاطمه
(سلام الله عليها) فرمود: اي سلمان آنها مي خواهند علي را به قتل برسانند صبرم تمام شده بگذار کنار قبر پدرم بروم و مويم را پريشان کنم ، گريبان چاک نمايم و به درگاه پروردگارم بنالم .
سلمان عرض کرد: من ترس آن دارم مدينه به لرزه در آيد و زمين دهان باز کند و مردم را در خود فرو ببرد! حضرت علي
(عليه السلام) مرا نزد شما فرستاده است و فرموده که به خانه باز گردي و از نفرين نمودن منصرف شوي .
دراين هنگام حضرت فاطمه
(سلام الله عليها) فرمود: در اين صورت چون شوهرم فرموده به خانه باز مي گردم و صبر مي کنم و سخنش مي پذيرم و از او اطاعت مي کنم . 
و نيز روايت شده : وقتي که حضرت علي
(عليه السلام) را از خانه بيرون آوردند حضرت فاطمه(سلام الله عليها) پيراهن حضرت رسول (ص) را بر سرش نهاد، دست امام حسن وامام حسين(عليهما السلام) را گرفت و نزد ابوبکرآمد و گفت : اي ابوبکرمرا با تو چکار که مي خواهي فرزندانم را يتيم کني و شوهرم را از دستم بگيري ؟ سوگند به خدا اگر درست بود موي سرم را پريشان مي نمودم و به درگاه خدا شيون مي کردم .
شخصي ازهواداران ابوبکربه او گفت : شما چه تصميمي داريد؟ آيا مي خواهيد همه مردم به هلاکت برسند؟
آنگاه حضرت علي
(عليه السلام) را رها کردند. علي(عليه السلام) دست حضرت فاطمه(سلام الله عليها) را گرفت و او را به خانه برد .
و در روايت ديگر آمده امام باقر
(عليه السلام) فرمود: سوگند به خدا اگر فاطمه(سلام الله عليها) مويش را پريشان مي کرد همه مردم مي مردند .

نگاهي ديگر به چگونگي بيعت حضرت علي (عليه السلام) وحمايت حضرت زهرا(سلام الله عليها)
فيلسوف محقق فيض کاشاني در کتاب علم اليقين از کتاب  التهاب نيران الاحزان  درباره چگونگي هجوم به خانه حضرت علي(عليه السلام) چنين نقل مي کند:

عمرجمعي از بردگان آزاد شده و منافقان را به گرد خود آورد و با آنها به خانه علي(عليه السلام) رهسپار شدند ديدند در خانه بسته است فرياد زدند: اي علي از خانه بيرون بيا زيرا خليفه تو را به حضور مي خواند .
حضرت علي(عليه السلام) در را باز نکرد آنها هيزم آوردند و کنار در خانه گذاشتند و آتش آوردند تا در خانه را بسوزانند، عمر فرياد زد: سوگند به خدا اگر در را باز نکنيد خانه را به آتش مي کشم .
هنگامي که حضرت فاطمه(سلام الله عليها) فهميد که آنها مي خواهند خانه اش را به آتش بکشند برخاست و در را گشود جمعيت بي آنکه مهلت بدهند تا حضرت خود را بپوشاند در را فشار دادند. فاطمه(سلام الله عليها) براي اينکه در برابر نگاه نامحرمان نباشد به پشت رفت ، عمر در را فشار داد، فاطمه(سلام الله عليها) بين فشار در و ديوار قرار گرفت سپس عمر وهمراهان به خانه هجوم بردند .
حضرت علي(عليه السلام) روي فرش خود نشسته بود آن قوم، حضرت را احاطه کردند و اطراف دامن و گريبانش را گرفتند و او را با اجبار به طرف مسجد بردند .
حضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها) به ميان جمعيت آمد و بين آنها و حضرت قرار گرفت و فرمود : سوگند به خدا نمي گذارم پسر عمويم را از روي ظلم به سوي مسجد بکشيد واي بر شما چقدر زود به خدا و رسولش خيانت نموديد . و به خانواده اش ستم کرديد با اينکه رسول خدا پيروي از ما و دوستي با ما را با شما سفارش کرده بود وفرموده بود که در امور به خاندان من تمسک کنيد و خداوند فرمود:

قُل لااَسئلُکُم عَلَيهِ اَجراَ اِلاَ المَوَدَّةَ فِي القُربي
اي پيامبر(ص) به مردم بگو ازشما پاداش رسالت نمي خواهم جزاينکه باخويشان من ستمي نمائيد.
روايت کننده مي گويد : اين گفتار حضرت فاطمه(سلام الله عليها) باعث شد که بسياري از مردم متفرق شدند . عمربا جمعي در آنجا ماندند. عمر  به پسر عمويش قنفذ  گفت: با تازيانه فاطمه را بزن . قنفذ  با تازيانه به پشت و پهلوي حضرت فاطمه
(سلام الله عليها ) زد که آثار آن در بدن حضرت پديدار شد و همين ضربت قوي ترين اثر را در سقط جنين آن حضرت نمود که پيامبر آن جنين را محسن ناميده بود .
آن قوم اميرمؤمنان
(عليه السلام) را کشان کشان به سوي مسجد بردند و دربرابرابوبکرقرار دادند درهمين هنگام حضرت فاطمه(سلام الله عليها) سراسيمه به مسجد آمد تا علي(عليه السلام) را از دست آنها بگيرد و نجات دهد ولي نتوانست ، از آنجا به سوي قبر پدرش رفت و با سوز دل و آه جانکاه گريه مي کرد واشعاري مي خواند که مضمون آن چنين است :
 پدرجان ، جانم با آن همه اندوه وغصه درسينه ام حبس شده است اي کاش با همان اندوه ها از بدنم خارج مي شد. پدرجان، بعد از تو هيچ خير و نيکي در زندگي نيست گريه مي کنم از بيم آنکه مبادا بعد از تو زياد زنده بمانم .
سپس فرمود: پدر جان، دريغ و آه از فراق تو، واي وفغان از جدائي حبيب تو ابوالحسن، اميرمؤمنان، پدرِ دو سبط تو حسن و حسين
(عليهما السلام) ،آنکس که تو او را در کودکي تربيت کردي و وقتي که بزرگ شد او را برادر خود خواندي و او بزرگترين دوستان و محبوبترين اصحاب تو در حضورت بود او که از همه در قبول اسلام پيشي گرفت و به سوي تو هجرت کرد ، اي پدر بزرگوار واي بهترين خلائق ! اکنون او را اسير گونه مي کشند چنانکه شتر را مي کشند .
سپس ناله جانسوزي از دل داغدارش برکشيد و گفت : فرياد يا محمدا !فرياداي دوست، اي پدر،اي اباالقاسم، اي احمد ، آه و فغان از کمي ياور ! و مصيبت و اندوه بسيار و آه از اين روزگار تلخ !!
حضرت فاطمه زهرا
(سلام الله عليها) بعد از اين گفتار صيحه زد و بيهوش به روي زمين افتاد مردم از گريه او گريستند و صدا به ناله بلند کردند و مسجد پيامبر(صلي الله عليه و آله) ماتم سرا گرديد .
سپس حضرت علي
(عليه السلام) را در پيش ابوبکرمتوقف ساختند و به او گفتند : دستت را دراز کرده و بيعت کن !
حضرت علي
(عليه السلام) فرمود: سوگند به خدا بيعت نمي کنم زيرا بيعت من به گردن شما ثابت است، شما با من در غدير خم بيعت کرديد و بايد بر آن وفادار باشيد.

 

چگونگي دست گذاردن ابوبکر بردست حضرت علي (عليه السلام)
عدي بن حاتم از اصحاب حضرت رسول
(صلي الله عليه و آله) واز ياران حضرت علي(عليه السلام) مي گويد: سوگند به خدا دلم براي هيچکس آن گونه نسوخت که براي علي(عليه السلام) سوخت آنگاه که دامن و گريبانش را گرفتند و او را به سوي مسجد کشاندند و به او گفتند با ابوبکربيعت کن .
او فرمود: اگر بيعت نکنم چه مي شود ؟
در پاسخ گفتند : گردنت را مي زنيم .
حضرت علي
(عليه السلام) سرش را به سوي آسمان بلند کرد و گفت : خدايا ! من ترا به گواهي مي گيرم اين قوم آمدند تا مرا به قتل برسانند با اينکه من بنده خدا و برادر رسول تو هستم .
باز آنها به حضرت علي
(عليه السلام) گفتند: دستت را براي بيعت دراز کن! آنحضرت اطاعت نکرد آنها با اجبار دست آن حضرت را گرفتند و کشيدند، آن بزرگوار سر انگشتانش را خم کرد همه حاضران هر چه توان داشتند به کار بردند تا دست او را بگشايند ولي نتوانستند سرانجام دست ابوبکررا پيش کشيدند و به دست بسته و مشت شده او ماليدند در حالي که آن حضرت به قبر حضرت رسول(صلي الله عليه و آله) متوجه شده و مي فرمود: اي پسر مادرم، قوم مرا تضعيف کردند و نزديک بود مرا بکشند.
روايت کننده مي گويد : حضرت علي
(عليه السلام) ابوبکررا مخاطب قرار داد و شعري بدين مضمون خواند :
اگر توازطريق شوري زمامدار امورمردم شدي اين چه شورائي است که در آن طرفهاي مشورت(امثال من) غايب بودند و اگراز طريق خويشاوندي استدلال کردي ديگران از تو نزديکترند.
و آن حضرت مکرر مي فرمود: عجبا آيا خلافت با همنشيني با پيامبرثابت مي شود ولي با خويشاوندي و همنشيني (با هم) ثابت نمي گردد .

بيعت گرفتن ازحضرت علي (عليه السلام) به بيان اهل تسنن
ابو محمد عبدالله بن مسلم بن قتيبه دينوري معروف به ابن قتيبه دينوري از علماي بزرگ اهل تسنن است . وي در زمان غيبت صغري مي زيست و به سال 322 ه.ق از دنيا رفت او در تاب خود الامامة و السياسة درباره امتناع حضرت علي(عليه السلام) از بيعت با ابوبکر  چنين مي گويد : سپس علي(کرم الله وجهه) را نزد ابوبکرآوردند در حالي که مي فرمود: اَنَا عَبَدالله واَخوُ رَسُول اللهِ.
 من بنده خدا و برادر حضرت رسول خدا هستم
شخصي به آن حضرت گفت: با ابوبکربيعت کن .
حضرت فرمود: من به مقام رهبري از شما سزاوارترم من با شما بيعت نمي کنم. شما سزاوارتريد که با من بيعت کنيد شما به اين مقام دست نيافتيد و آنرا از انصار گرفتيد و دليلتان اين بود که از بستگان رسول خدا هستيد و آن را از ما اهل بيت پيامبر خدا از روي غصب گرفتيد آيا شما به انصار احتجاج نکرديد که به خاطر قرابت به حضرت محمد(صلي الله عليه و آله) ما به مقام رهبري شايسته تر هستيم و به اين عنوان انصار مقام رهبري را به شما سپردند و تسليم کردند و اکنون من همان احتجاج انصار را بر شما احتجاج مي کنم . من هم در طريق انصاف رفتار کنيد اگر ايمان داريد و گرنه با علم و آگاهي در جايگاه ظلم قرار گيرند .
عمر به آن حضرت گفت : تو را رها نمي کنيم تا با ابوبکر بيعت کني .
حضرت علي(عليه السلام) فرمود: بدوش شيري را که يک قسم آن ازآن تواست و امروز کار را براي ابوبکر  محکم کن که فردا امارت را به تو برگرداند.
سپس فرمود: اي عمر، سوگند به خدا سخن تو را نمي پذيرم و با او بيعت نمي کنم.
ابوبکر  گفت : اگر بيعت نکني ترا مجبور نمي کنم.
ابوعبيده جراح گفت: اي پسر عمو تو جواني هستي و اينها( ابوبکرو عمر) پيران قوم هستند براي تو تجربه و شناخت در امور مانند آنها نيست بنظرمن ابوبکربراي مقام رهبري نيرومند ترازتواست و تحمل و خبرگيري اوازتو بيشتراست پس امرخلافت را به ابوبکرتسليم کن. آري تو اگر زنده بماني وعمرطولاني يابي آنگاه براي بدست گرفتن زمام رهبري بخاطر فضل دين، علم و شناخت سابقه ونسبت و قرابتي که داري ، شايسته تر و سزاوارتر مي باشي.
حضرت علي(عليه السلام) فرمود: خدا راخدا رابه نظرآوريد اي گروه مهاجران حاکميت محمد(صلي الله عليه و آله) را درميان عرب از خانه او و از درون بيت او به خانه هاي خود و درون بيوت خود نبريد و خاندان پيامبر را از مقام خود باز نداريد و حق آنها را پامال نکنيد .
اي مهاجران ! سوگند به خدا ما در ميان مردم سزاوارتر از همه به مقام رهبري هستيم زيرا ما از اهل بيت پيامبر(صلي الله عليه و آله) مي باشيم و براي امر خلافت از شما سزاوارتر هستيم ...
ابن قتيبه سخن را تا آنجا کشانده که مي گويد : علي(کرم الله وجهه) شبها فاطمه(سلام الله عليها) را سوار بر چارپائي مي کرد ودرمجالس انصار مي گردانيد و فاطمه(سلام الله عليها) از آنها مي خواست که از او پشتيباني کنند، آنها در پاسخ مي گفتند: اي دختر رسول خدا(صلي الله عليه و آله) بيعت ما با اين مرد( ابوبکر) انجام شد و کار از کار گذشت اگر شوهر و پسرعموي تو قبل از ابوبکربه سوي ما سبقت مي گرفت ما به او مراجعه مي کرديم و رهبري او را مي پذيرفتيم.
حضرت علي
(عليه السلام) فرمود: آيا من جنازه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) را درخانه اش رها کنم و آن را دفن نکرده بگذارم و به سوي شما بيايم و با مردم درباره حاکميت به جاي پيامبر منازعه کنم ؟
حضرت فاطمه(سلام الله عليها) فرمود: ابوالحسن لازم و سزاوار بود که تجهيزات رسول خدا(صلي الله عليه و آله) را انجام دهد ولي مهاجر و انصار کاري کردند که خداوند آنها را باز خواست و مجازات خواهد کرد .
دانشمند مذکورابن قتيبه درباره چگونگي بيعت حضرت علي
(عليه السلام) مي گويد: تا اينکه ابوبکردرمورد آنانکه بيعت نکردند به جستجو پرداخت و آنها را در نزد علي(عليه السلام) يافت عمررا نزد آنها فرستاد، عمر  به خانه علي(عليه السلام) رفت وفرياد زدکه براي بيعت بيرون بيائيد. آنها ازبيرون آمدن ازخانه علي(عليه السلام) امتناع ورزيدند .
عمرگفت: سوگند به آن کسي که جان عمردر دست او است قطعاَ بايد بيرون بيائيد و گرنه خانه را با اهلش به آتش مي کشم.

بعضي از حاضران به عمر  گفتند : فاطمه(سلام الله عليها) در خانه است !
عمر  گفت: وَ إن ( گر چه فاطمه(سلام الله عليها) نيز در خانه باشد)
ناگزير آنانکه در خانه بودند بيرون آمدند و با ابوبکربيعت کردند جز حضرت علي
(عليه  السلام) که بيرون نيامد چه آنکه گمان مي کرد سوگند ياد کرده که بيرون نمي آيم و عبا بر دوش نمي افکنم تا قرآن را در خانه جمع کنم .
حضرت فاطمه(سلام الله عليها) کنار در خانه ايستاد و خطاب به مهاجرين فرمود :  من قومي را بد محضرتر از شما نمي شناسم که جنازه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) را نزد ما رها کرديد و به دنبال کار خود رفتيد و بدون ما کار را پايان اعلام نموديد، ما را از امر خلافت کنار زديد و حق ما را پامال کرده و غصب نموديد .
وقتي که عمر، اين گفتار را از فاطمه(سلام الله عليها) شنيد، نزد ابوبکررفت و گفت : آيا اين مردعلي
(عليه السلام) را که با بيعت مخالفت مي کند جلب و بازخواست نمي کني ؟
ابوبکربه شخصي به نام قنفذ که غلام آزاد شده اش بود گفت به نزد علي
(عليه السلام) برو و به او بگو نزد ما بيايد . قنفذ نزد علي(عليه السلام) آمد.

علي(عليه السلام) به او فرمود : چه مي خواهي ؟
قنفذ گفت: خليفه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) شما را مي طلبد .
حضرت علي
(عليه السلام) فرمود: چقدر زود بر رسول خدا(صلي الله عليه و آله) دورغ بستيد و خود را جانشين او خوانديد.
قنفذ بازگشت و سخن علي
(عليه السلام) را به ابوبکرگفت، ابوبکرگريه شديدي کرد. عمربراي باردوم به ابوبکر گفت به اين مرد متخلف(علي عليه السلام) مهلت نده .
ابوبکربه قنفذ گفت: نزد علي
(عليه السلام) برو و بگو : امير مؤمنان ( ابوبکر) تو را دعوت مي کند که بيائي و بيعت کني . قنفذ نزد علي(عليه السلام) آمد و پيام ابوبکر  را ابلاغ کرد .
علي
(عليه السلام) صداي خود را بلند کرد و گفت : عجبا ! او مقامي را که از آن او نيست ادعا مي کند . قنفذ برگشت و سخن علي(عليه السلام) را به ابوبکر  گفت : باز ابوبکرگريه شديدي کرد در اين هنگام عمرخود برخاست وهمراه جماعتي به در خانه فاطمه(سلام الله عليها) آمد حلقه درراکوبيدند هنگامي که فاطمه(سلام الله عليها) صداي آنها را شنيد با صداي بلند خطاب به پدر فرمود: اي پدر! رسول خدا ! چه ظلم ها بعد از تو از پسر خطاب و پسر ابو قحافه به ما رسيد !
هنگامي که همراهان عمرصدا و گريه حضرت فاطمه
(سلام الله عليها) را شنيدند بسيار اندوهگين شدند و گريه کردند آنگونه که نزديک بود دلهايشان پاره گردد و جگرهايشان سوراخ شود ولي عمر  با چند نفر کنار در خانه حضرت فاطمه(سلام الله عليها) باقي ماندند و علي(عليه السلام) را از خانه بيرون آوردند و او را نزد ابوبکر بردند و گفتند : با ابوبکربيعت کن .
حضرت علي
(عليه السلام) بيعت نمي کنم .
گفتند : سوگند به خدا اگر بيعت نکني گردنت را مي زنيم.
علي
(عليه السلام) فرمود : در اين صورت بنده خدا و برادر رسول خدا را کشته ايد .
عمر  گفت: بنده خدا آري ولي برادر رسول خدا نه .
ابوبکر دراين هنگام ساکت بود وسخني نمي گفت ، عمربه او گفت : آيا علي
(عليه السلام) را به بيعت امرنمي کني ؟!
ابوبکرگفت : تا فاطمه
(سلام الله عليها) در نزد علي(عليه السلام) است من او را بر چيزي اجبار نمي کنم . در اين وقت علي(عليه السلام) کنار قبر پيامبر آمد و با چشمي گريان و صدائي حزن آور فرياد زد : يَابنَ اُمُّ (عَمَّ-خ)اِنَّ القَومَ استَضعفُوني وَکَادوايَقتُلُونَني
اي فرزند مادرم ، اين گروه مرا در فشار گذاردند و نزديک بود مرا به قتل برسانند .

ماجراي سوزاندن درخانه اززبان عمر
عمربن خطاب نامه اي براي معاويه نوشت ودرآن نامه دررابطه با ماجراي بيعت و سوزاندن در خانه چنين آمده است:
 ... به خانه علي
(عليه السلام) رفتم با مشورت قبلي که در مورد اخراج او از خانه ( با قوم ) کرده بودم فضه (کنيز خانه علي عليه السلام) بيرون آمد به او گفتم : به علي بگو بيرون آيد و با ابوبکربيعت کند زيرا همه مسلمين با او بيعت کرده اند . فضه گفت : اميرمؤمنان علي(عليه السلام) مشغول جمع آوري قرآن است، گفتم : اين حرفها را کناربگذار به علي(عليه السلام) بگو بيرون بيايد و گرنه ما وارد خانه مي شويم و او را به اجبار بيرون مي آوريم در اين هنگام فاطمه(سلام الله عليها) بيرون آمد و پشت درايستاد و گفت:اي گمراهان دروغگو چه مي گوئيد و از ما چه مي خواهيد ؟
گفتم : اي فاطمه !
گفت : چه مي خواهي اي عمر !
گفتم : چرا پسر عمويت ترا براي جواب به اينجا فرستاده و خودش در پشت پرده هاي حجاب نشسته است ؟
فاطمه(سلام الله عليها) به من گفت:  طغيان و تعدي تو بود که مرا از خانه بيرن آورد و حجت را بر تو تمام کرد و همچنين حجت را بر هر گمراه منحرف ، کامل نمود .
گفتم : اين حرفهاي بيهوده و زنانه را کنار بگذار و به علي
(عليه السلام) بگو از خانه بيرون آيد .
گفت : دوستي و کرامت لايق تو نيست آيا مرا از حزب شيطان مي ترساني؟ اي عمر بدانکه حزب شيطان ضعيف و ناتوان است .
گفتم : اگر علي
(عليه السلام)ازخانه بيرون نيايد هيزم فراواني به اينجا بياورم و آتشي برافروزم و خانه و اهلش را بسوزانم و يا اينکه علي(عليه السلام) را براي بيعت به سوي مسجد مي کشانم آنگاه تازيانه قنفذ را گرفتم و فاطمه(سلام الله عليها) را با آن زدم و به خالد بن وليد گفتم: تو ومردان ديگرهيزم بياوريد وبه فاطمه(سلام الله عليها) گفتم : خانه را به آتش مي کشم .
گفت: اي دشمن خدا و اي دشمن رسول خدا و اي دشمن امير مؤمنان ، و هماندم دو دستش را از در بيرون آورد که مرا از ورود به خانه باز دارد ، من او را دور نموده و با شدت در را فشار دادم و با تازيانه ام بر دستهاي او زدم تا در را رها کند از شدت درد تازيانه ناله کرد و گريست ، گريه و ناله اش آنچنان جانسوز بود که نزديک بود دلم نرم شود و ازآنجا منصرف شوم و برگردم ، بياد کينه هاي علي
(عليه السلام) و حرص او در ريختن خون بزرگان (مشرک) قريش افتادم و ... با پاي خودم لگد بر در زدم صداي ناله فاطمه را شنيدم که گمان کردم اين ناله مدينه را زير رو نمود در آن حال فاطمه(سلام الله عليها) مي گفت : اي پدر جان اي رسول خدا با حبيبه و دختر تو چنين رفتار مي شود آه اي فضه بيا و مرا درياب که سوگند به خدا فرزندم که در رحم من بود کشته شد. من دريافتم که فاطمه(سلام الله عليها) بر اثر درد شديد مخاض به ديوار( پشت در) تکيه داده است، در خانه را با شدت فشار دادم در باز شد وقتي که وارد خانه شدم فاطمه(سلام الله عليها) با همان حال روبروي من ايستاد ولي شدت خشم مرا بگونه اي کرده بود که گوئي پرده اي در برابر چشمم افتاده است چنان سيلي روي روپوش به صورت فاطمه(سلام الله عليها) زدم که به زمين افتاد .

 

ماجراي سوزاندن درخانه اززبان حضرت زهرا(سلام الله عليها)
و در کتاب  ارشاد القلوب نقل شده که حضرت فاطمه
(سلام الله عليها) فرمود: هيزم بسيار به در خانه ما آوردند تا خانه و اهلش را بسوزانند من در پشت در ايستاده بودم و آن قوم مهاجم را به خدا و رسولش سوگند مي دادم که دست از ما بردارند و ما را ياري نمايند. عمر، تازيانه رااز دست قنفذ غلام آزاد شده ابوبکر گرفت و با آن بر بازويم زد و اثر آن همچون رگه هاي بازوبند در بازويم باقي ماند . آنگاه لگد به در زد و در را به طرف من فشار داد در اين هنگام به صورت بر زمين افتادم در حاليکه فرزند در رحم داشتم . آتش زبانه مي کشيد و صورتم را مي سوزانيد او با دستش مرا مي زد گوشواره ام قطع و پراکنده شد درد مخاض مرا قرار گرفت محسنم بي گناه سقط و کشته شد .

يک داستان عجيب
علامه طبرسي ، در کتاب احتجاج از احمد بن هاشم روايت نموده که در زمان خلافت ابوبکر  نزد عباده بن صامت رفتم به او گفتم :
آيا مردم قبل از آنکه ابوبکر خليفه گردد او را بر ديگران برتر مي دانستند ؟
عباده در پاسخ گفت : وقتي ما در موضوعي خاموش بوديم شما نيز خاموش باشيد و تجسس نکنيد سوگند به خدا علي(عليه السلام) سزاوارتر به خلافت بود چنانکه حضرت رسول خدا(صلي الله عليه و آله) سزاوارتر به نبوت نسبت به ابوجهل بود بعلاوه اين حديث را از من بشنو ما روزي در محضر رسول خدا
(صلي الله عليه و آله) بوديم ، علي(عليه السلام) و ابوبکر وعمربه در خانه آن حضرت آمدند. نخست ابوبکر وارد خانه شد سپس عمرو بعد ازاو علي(عليه السلام) وارد شد گوئي خاکستر به صورت پيامبر خدا(صلي الله عليه و آله) پاشيده شد اين گونه متغير گرديد و سپس به علي(عليه السلام) فرمود : آيا اين دو نفر بر تو پيشي مي گيرند با اينکه خداوند تو را امير آنها قرار داده است ؟
ابوبکر گفت : اي رسول خدا
(صلي الله عليه و آله) فراموش کردم .
عمر گفت : اشتباه و غفلت نمودم.
پيامبر
(صلي الله عليه و آله) به آنها فرمود :  نه فراموش کرديد و نه غفلت و اشتباه گويا شما را مي بينم که مقام رهبري را از دست او بيرون کشيده ايد و براي بدست گرفتن قدرت با او به جنگ و نزاع پرداخته ايد و دشمنان خدا و رسولش شما را در اين موضوع ياري مي کنند و گوئي مي نگرم که شما دو نفر مهاجران و انصار را به جان هم انداخته ايد که به خاطر دنيا با شمشير همديگررا مي کوبند و گوئي اهل بيتم(عليهم السلام) مي نگرم که مقهور و ستم ديده و در اطراف و اکناف پراکنده شده اند و اين موضوع در علم خدا گذشت است .
سپس حضرت رسول اکرم
(صلي الله عليه و آله) آنچنان گريست که اشکش سرازير شد آنگاه بهعلي(عليه السلام) فرمود : « اي علي ! صبر کن و شکيبا باش تا امر خداوند فرود آيد وهيچ نيروئي جز نيروي خداوند نيست. زيرا در اين صورت براي تو آنقدر اجر و پاداش در پيشگاه خدا هست که دو فرشته نويسنده نمي توانند آن را بر شمرند و پس از آنکه زمام امور رهبري به دست تو افتاد بر تو باد به شمشير و شمشير، و کشتن و کشتن، تا مخالفان به سوي فرمان خدا و فرمان رسول خدا(صلي الله عليه و آله) بازگردند چرا که تو بر حق هستي و کساني که همراه تو بر ضد باطل برخيزند بر حق هستند و همچنين فرزندان تو پس از تو تا روز قيامت بر حق مي باشند . »

 

خبر دادن ازمظلوميت حضرت زهرا(سلام الله عليها) به پيامبر(صلي الله عليه وآله) درشب معراج
يکي از خبرهائي که خداوند متعال در شب معراج به پيامبرش حضرت محمد
(صلي الله عليه و آله) داد اين بود که خطاب به پبامبر فرمود :
اما دخترت به او ستم کنند و او را از حقش محروم سازند و حق او را که تو براي او قرار داده اي غصب کنند و او را در حالي که حامله است بزنند و بدون اجازه وارد خانه او شوند او را پريشان خاطر و غمگين سازند و بعد از آن کسي نيست که از او دفاع کند و بر اثر ضربات فرزندش را سقط کرده و بکشند .
پيامبر
(صلي الله عليه و آله) فرمود: انالله وانا اليه راجعون... ما از آن خدا هستيم و بسوي او باز مي گرديم خداي من اين امور را (که در راه تو است) پذيرفتم و تسليم فرمان تو هستم و از درگاه تو صبر و توفيق مي طلبم.

عذاب آنانکه حضرت زهرا(سلام الله عليها) راآزردند
روايت شده است نخستين فردي که در روز قيامت براي او دادخواهي کنند و درباره او داوري نمايند در مورد محسن فرزند علي
(عليه السلام) است . که درباره قاتل او قنفذ حکم مي شود آنها را مي آورند و با تازيانه هاي آتشين مي زنند که اگر يک تازيانه از آن تازيانه ها به تمام دريا ها بيفتد همه آب آنها از مشرق و مغرب به جوشش درمي آيد و اگر آن را بر کوههاي دنيا بگذارند همه آنها ذوب شده و به خاکستر مبدل مي گردند، قاتل محسن(عليه السلام) قنقذ را با آن تازيانه ها مي زنند .
مفضل بن عمر درضمن روايت مشروحي از امام صادق
(عليه السلام) نقل مي کند که فرمود : در روز قيامت حضرت خديجه(سلام الله عليها) و فاطمه بنت اسد(سلام الله عليها) مادر امير مؤمنان علي(عليه السلام) محسن را حمل مي کنند آنها گريه و ناله مي کنند، مادرش فاطمه(سلام الله عليها) ،اين آيات قرآن را ميخواند :
هَذَا يَومُکُم الَّذي کَنتم تُوعدوَنَ « اين همان روزي است که به آن وعده داده شده ايد .
يَوم تَجدُ کُل نَفس ماعَمِلتَ مِن خَيرِ مَحضَراَوَ ما عَمِلَت مِن سُوءِ تَوَد لَو اَنَّ بَينُها وبَينهُ اَمداَ بَعيداَ... امروز همان روزي است که هر کس آنچه را از کار نيک انجام داده حاضر مي بيند و دوست مي دارد ميان او و آنچه از اعمال بد انجام داده فاصله زماني زياد مي باشد ..
آنگاه امام صادق
(عليه السلام) آنچنان گريه کرد که محاسن شريفش از اشک تر شد سپس فرمود : روشن مباد آن چشمي که هنگام ذکر اين مصيبت گريه نکند .