اوضاع پس ازرحلت اندوه فاطمه(س)درفراق پدر

در سوگ پيامبر


  بسم الله الرحمن الرحيم
 

هم اكنون سال 11هجري است، سكوت مرگباري مدينة النَّبی رافرا گرفته ووجود ملكوتی پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) در بستر بيماري آرميده است.

رحمتٌ لِلعالَمينی كه 23سال براي هدايت وارشاد مردم متحمل رنجها و مشقتهاي فراوان گشته و بعدازماجراي حجة الوداع که به فرمان خداوند ولايت مولا اميرالؤمنين علي(عليه السلام) را اعلان ورسالت خودرابه اتمام رسانده بود ولي بازهم آثاراندوه وملال برچهره مباركش نمايان بود.
آري، اوبخوبي خطرمنافقان وآفتهاي اين نهال نوپا رامي ديد، همان کسانی كه لحظه اي هم به رسالت پيامبرايمان نياوردند، همان کسانی كه بغض حيدر
(عليه السلام) رادردل داشتند همان کسانی كه بارها وبارها سبب آزارپيامبرشدند.
پيامبردربستربيماري آرميده است، باوجود بيماري خودگاه وبيگاه به مسجد مي آمد وبامردم نمازمي گذارد. دريكي ازروزها كه حضرت علي
(عليه السلام) وفضل بن عباس زيربغلهاي مبارك پيامررا گرفته بودند تا به مسجد ببرند درحاليكه پاهاي مباركشان برروي زمين كشيده مي شد به مسجد آمدند وبالاي منبررفته وفرمودند: اي گروه اصحاب چگونه پيغمبري بودم براي شما؟

آيا خودبه نفس نفيس جهاد نكردم درميان شما؟ آيا دندان پيشين مرا نشکستند؟ آيا جبين مراخاك آلود نكردند؟ آياخون برروي من جاري نكردند تاآنكه ريش من رنگين شد؟ ...
صحابه گفتند: بلي يارسول خدا به تحقيق كه صبركننده بودي براي رضاي خداونهي كننده بودي براي خدا.
پيامبرفرمود: حق تعالي حكم كرده است وسوگند يادنموده است كه نگذرد از هيچ ظالم وستمكاري. پس سوگند ميدهم شمارابه خداكه هركس از جانب من به اوظلمي شده بگويد وقصاص كندكه قصاص دردنيا نزدمن محبوبتراست ازقصاص عقبي ودرحضورگروه ملائكه وانبياء.

همه گريستند، شدت اندوه به حدي است كه احدي دم نمي زند. ناگهان مردي ازانتهاي مجلس برخواست اوكسي جزسوادة بن قيس نبود.
گفت: اي رسول خدا، پدرومادرم به فدايت. هنگامي كه ازطائف مي آمدي من به استقبال توآمدم. درحاليكه برناقه خشمگين خودسواربودي، چوب دست خودرابالا بردي تابرمركب خود بزني ولي برشكم من فرودآمد.
دراين هنگام پيامبردستورداد: بلال برودهمان چوب دست رابياورد. لحظاتي بعدچوب دست پيامبردردستان قيس بود وپيامبرآماده براي قصاص. نفسهادرسينه حبس شده، همه مات ومبهوت قيس رامي نگرند، خدايااومي خواهدچه كند؟ ناگهان آن مردسينه وشكم پيامبررابوسيدوگفت: اي خدا من به سينه پيامبربراي ايمني ازآتش دوزخ پناه مي برم.

دراين هنگام پيامبرفرمود: خداوندا! توعفوكن سوادة بن قيس راهمچنانكه اواز پيامبر توگذشت. آري، بدينسان پيامبربه همه درس بزرگي راآموخت وبه سختي وكشان كشان به منزل بازگشت. اضطراب ودلهره سراسرمدينه رافراگرفته بود. ياران پيامبرباديدگاني اشكبارودلهايي آكنده از اندوه درخانه پيامبرگردآمده بودند، گزارشهايي كه ازداخل خانه به بيرون مي رسيد ازوخامت حال آن حضرت حكايت مي كرد. گروهي ازياران وعلاقمندان به حضرت ختمي مرتبت، درصدد زيارت آن ماه دل آرا برآمدند اما وخامت حال حضرت اجازه ديدارراميسر نمي كرد. درتمام روزهائي كه پيامبردر بستر بيماری بود فاطمه(سلام الله عليها) دركنارپيامبرنشسته ولحظه اي ازايشان دورنمي شد.
ناگهان پيامبربه دخترجگرگوشه خود اشاره كرد كه جلوبيايد تابااوصحبت كند. فاطمه
(سلام الله عليها) قدري خم شد وسررانزديك بردوآنگاه پيامبربااوبه طورآهسته سخن گفت: وقتي كه سخن پيامبربه پايان رسيد، زهرا(سلام الله عليها) سخت گريست وسيلاب اشك ازديدگان اوجاري گشت. پس ازلحظاتي پيامبربارديگربه زهرااشاره كردوآهسته بااوسخن گفت، اين بار زهرا(سلام الله عليها) باچهره اي باز وقيافه اي خندان ولبانی متبسّم سربرداشت.
اين حالت حضرت زهرا
(سلام الله عليها) تعجب وشگفت حاضران رابرانگيخت. ازايشان علت راجويا شدند اما حضرت فرمود: تاپيامبرزنده اند رازايشان رافاش نمي كنم.
اما پس ازدرگذشت پيامبرحضرت زهرا
(سلام الله عليها) آن راز را فاش نمودكه پيامبربه رحمت خدامي رودواولين كسي كه به اوملحق مي شود دخترش فاطمه است.

لحظات آخرين به سرعت سپری مي شد، پيامبرچشمان مبارك راگاهي مي بست وگاهي به سختي بازمي كرد وبعدازمدت كوتاهي دوباره پلكهاي مبارك رابرروي چشمان خودمي كشيد. عرق سردي برجبين مبارك پيامبرنشسته است، پيامبرچشمان مبارك رابه سختي بازنمود، فرمود: حبيب دل مرابياوريد، چندين باراين کلام ازدولب رنجوروخشكيده پيامبرخارج شدوهربار که كسي را مي آوردند حضرت روي برمي گرداند، پس حبيب دل پيامبرکيست؟  دراين هنگام حضرت زهرا(سلام الله عليها) فرمود: يقينا علي (عليه السلام) رامي خواهد .1
پيامبربه محض ديدن روي اميرالمؤمنين علي(عليه السلام) خندان شدوفرمود: اي علي(عليه السلام) نزديك من بيا. دست اوراگرفت ونزديك بالين خودنشاند وازهوش رفت. دراين حال امام حسن(عليه السلام) وامام حسين(عليه السلام) واردشدند، هنگامي كه حال پيامبر رابدينسان ديدند فرياد واجَدَّاه، وامحمَّداه! سردادندوخودرابه سينه آن حضرت افكندند.
اميرالمؤمنين علي
(عليه السلام) خواست آن دورا ازروي سينه پيامبربلندكند كه دراين حين پيامبربه هوش آمده وفرمود: علي جان، بگذاركه من اين دوگلم رابيشترببويم وآنهانيزبامن وداع كنند، زيرابعدازمن به اين دوظلم بسياررواخواهندداشت وبه تيغ وزهرستم كشته خواهندشد، پيامبرباگفتن اين سخن ازهوش رفت، پس ازمدتي كه دوباره به هوش آمدچشمان خسته اش را بازنمود وبه مهاجرين وانصاركه گرد بسترآن شمع راستين بشريت حلقه زده بودند، نگريست، سپس فرمود: براي من قلم وكاغذي(كنف گوسفند) بياوريد، مي خواهم براي شمانامه اي بنويسم كه هيچگاه گمراه نشويد، يكي ازصحابه برخواست تاامرپيامبررااطاعت كندكه ناگهان صداي شيطان ازگلوي عمرخارج شد، صبركن، صبرکن.

- چه مي گوئي اي عمر: لازم نيست كاغذوقلم بياوري اين مردهزيان مي گويد، ماراكتاب خدابس است.
- چه مي گوئي اي عمر؟! اورسول خداست هيچگاه هزيان نگفته ونمي گويداوازهرگونه خطا منزه ومبرَّی است.
- همين كه گفتم، كتاب خدابراي مابس است.
بعدازاين واقعه بين صحابه درگيري لفظي رخ داد. عدّه اي حرف عمرراتكراركرده وعده اي نيزمي گفتند قول، قول رسول الله
(صلي الله عليه وآله)است.

آري، ديوسيرتان بخوبي دريافته بودند كه پيامبر چه چيزي رامي خواهدبنويسد، اومي خواهد ولايت وسرپرستي امت راكه بارها بارها اعلام داشته بود وبارزترين نمونه آن غديربود راباخط خودبنويسد، اماافسوس وصد افسوس كه نگذاشتند. بعدازبگومگوبين اصحاب يكي ازصحابه گفت: يارسول الله مي خواهيد اكنون قلم وكاغذ رابياورم؟ پيامبردراين حين فرمود: نه، بعدازاينكه اين سخنان راازشماشنيدم نيازي به آن ندارم ولي شمارا وصيت مي كنم كه بااهل بيت من به نيكي رفتاركنيد.2
دراين هنگام حالت احتضار دروجود مقدس پيامبر نمايان گشت ودرحاليكه سرمبارکشان درآغوش حضرت علي(عليه السلام) بود، فرشته قابض ارواح ظاهرگشت وپس از عرض سلام وباكسب اجازه ازرسول گرامی اسلام، روح ايشان رابا خودبه ملكوت اعلي برد، پيامبرآرام آرام چشمان مبارك خودرابرروي هم گذاشتند وباقلبي اندوهگين ازنافرماني امت ونگران ازآينده اهل بيتش ازاين ديارفاني رخت بربست وبه جوارحق تعالي شتافت.


------------------------------------------------------------------------------------
(1) منتهي الامال ،ج1ص198
(2) منتهي الامال،ج1،ص202