روزشمار عاشورا

 

 وقايع روز سوم محرم    وقايع روز چهارم محرم    وقايع روز پنجم محرم    وقايع روز ششم محرم      

  وقايع روزهفتم محرم      وقايع روز هشتم محرم        وقايع روز نهم محرم ( تاسوعا )

 

روز دوم محرم

* در اين روز امام وارد سرزمين کربلا شدند.

* حرّ بن يزيد رياحی طي نامه ای عبيدالله بن زياد را از ورود امام به کربلا مطلع ساخت.

* امام حسين ( عليه السلام ) فرزندان و برادران وآهل بيت خود را جمع كرد و بعد نظري برآنها انداخته گريست و گفت : خدايا ما عترت پيامبر تو محمد ( صلي الله عليه وآله ) هستيم ، مارا ازحرم جدمان راندند ، وبني اميه درحق ما جفا روا داشتند . خدايا حق مارا از ستمگران بستان وما را بر بيدادگران پيروز گردان .

ام كلثوم ( عليها السلام ) به امام حسين ( عليه السلام ) گفت : اي برادر احساس عجيبي دراين وادي دارم واندوه هولناكي بردل من سايه افكنده است. امام حسين ( عليه السلام ) خواهر را تسلي داد .

* امام حسين( عليه السلام ) پس ازورود به كربلا به اصحاب خود فرمود :
مردم ، بندگان دنيا هستند و دين را همانند چيزي كه طعم ومزه داشته باشد . مي انگارند و تا مزه آن را برزبان خود احساس مي كنند آن رانگاه مي دارند وهنگاميكه بناي آزمايش باشد تعداد دينداران اندك مي شود .

 

روزسوم محرم
* عمر بن سعد يك روزبعد از ورود امام به كربلا يعني روزسوم محرم با چهار هزار سپاهي ازاهل كوفه وارد كربلا شد .
* از وقايع كه درروزسوم ذكر شده ، اين است كه امام ( عليه السلام ) قسمتي اززمين كربلا را كه قبر درآن واقع شده است ازاهل نينوا وغاضريه به شصت هزار درهم خريداري كرد و با آنها شرط كرد كه مردم را براي زيارت قبرش راهنمايي نموده و زواراورا تا سه ميهماني نمايند .

* عبيدالله شخصاً ازكوفه به طرف نخليه حركت كرد و كسي را نزد حصين بن تميمكه به قادسيه رفته بود فرستاد واو به همراه چهار هزار نفر كه با او بودند به نخليه آمد ، سپس كثيربن شهاب حارثي وديگر فرماندهان را طلب كرد وگفت : دربهر كوفه گردش كيند ومردم را به طاعت و فرمانبرداري ازيزيد ومن فرمان دهيد ، وآنان را ازفرماني وبرپاكردن فتنه برحذر داريد وآنانرا به لشكرگاه فراخوانيد ، پس آن چهار نفر طبق دستور عمل كردند و سه نفرازآنها به نخليه نزد عبيدالله بازگشتند وكثير بن شهاب دركوفه ماند و درميان كوچه ها وگذرگاههاي مي گشت ومردم را به پيوستن به لشكر عبيدالله تشويق مي كرد و آنان را ازياري امام حسين ( عليه السلام ) برحذر مي داشت .


روزچهارم محرم
دراين روز شمر بن ذي الجوشن اولين فردي بود كه با چهار هزار نفر سپاهي آزموده براي جنگ با امام حسين ( عليه السلام ) اعلام آمادگي كرد و بعد يزيد بن ركاب كلبي با دوهزار نفر و حصين بن نميربا چهارهزار نفر و مضاير بن رهينه مازني باسه هزار نفر و نصر بن حرشه با دوهزار نفر كه جمعاً بيست هزار نفر مي شدند .

درتعداد كل لشكرياني كه به همراه عمربن سعد دركربلا حضور پيدا كردند تا با امام حسين ( عليه السلام ) بجنگند ، اختلاف است ولي نكته اي كه نبايد فراموش كرد اين است كه تعداد نظاميان جيرخواري كه ازحكومت وقت ، حقوق و لباس و سلاح و لوازم جنگي دريافت مي كردند سي هزار نفر بوده است .


روز پنجم محرم

عبيدالله بن زياد به شخصي به نام زحربن قيس با پانصد سوار مأموريت داد که برجسرصراة ايستاده وازحرکت کساني که به عزم ياري امام حسين (عليه السلام) ازکوفه خارج مي شوند، جلوگيري کند.

 

روز ششم محرم

* عبيدالله دراين روزنامه اي به عمربن سعد نوشت كه : من ازنظر كثرت لشكر اعم ازسوار ه و پياده و تجهيزات چيزي را ازتو فرو گذار نكردم توجه داشته باش كه هر روز و هرشب گزارش كارتو را براي من مي فرستند .

* دراين روز حبيب بن مظاهر به آن حضرت عرض کرد: يابن رسول الله (صلي الله عليه وآله) دراين نزديکي طائفه اي ازبني اسد سکونت دارند که اگر اجازه دهي من به نزدآنها روم و ايشان را بسوي تو دعوت کنم شايد خداوند شراين گروه را ازتو باحضور بني اسد درکربلا دفع کند !
امام اجازه دادوحبيب بن مظاهر شبانگاه بيرون آمد ونزدآنهارفت وآنان را به ياري امام حسين(عليه السلام) فراخواند. گروهي ازمردان قبيله که تعدادشان به نود نفر مي رسيد بپاخاستند وبراي ياري امام حرکت کردند. درآن هنگام مردي نزد عمربن سعد رفته و اورا ازجريان کار آگاه کرد. عمرسعد نيزمردي را به نام ازرق با چهارصد سوار بسوي آن گروه روانه ساخت و دردل شب سواران ابن سعد درکنار فرات راه را برآنها گرفتند درحالي که باامام فاصله چنداني نداشتند .
طايفه بني اسد با سواران ابن سعد درآويختند اما چون دانستند که تاب مقاومت باآن گروه راندارند درسياهي شب پراکنده شدند و به قبيله خود بازگشتند وشبانه ازمحل خود کوچ کردند که مبادا عمربن سعد شبانه برآنها بتازد .
حبيب بن مظاهر به خدمت امام آمد و جريان را گفت امام حسين (عليه السلام) فرمود: لاحول و لاقوّة اِلاَّ بالله


روزهفتم محرم
دراين روزعمر بن سعد طبق فرمان عبيدالله بن زياد ، عمروبن حجاج را با پانصد سوار دركنار شريعه فرات مستقر كرد و مانع دسترسي امام حسين ( عليه السلام ) و يارانش به آب شدند ، دراين هنگام مردي بنام عبدالله بن حصين ازدي كه ازقبيله بجيله بود ياد برداشت كه : اي حسين اين آب را ديگر بسان رنگ آسماني نخواهي ديد بخدا سوگند كه قطره اي ازآن را نخواهي آشاميد تا ازعطش جان دهي . امام حسين ( عليه السلام ) فرمود : خدايا او را از تشنگي بكش وهرگز اورا مشمول رحمت خود قرارمده .


روز هشتم محرم
چون تحمل عطش خصوصاً براي كودكان ديكر امكان پذير نبود ، مردي ازياران امام حسين ( عليه السلام ) به نام يزيد بن حصين همداني كه درزهد وعبادت معروف بود به امام گفت : به من اجازه ده تا نزد عمربن سعد رفته و با او درمورد آب مذاكره كنم شايد ازاين تصميم برگردد.
امام ( عليه السلام ) فرمود : اختيار با توست.
او به خيمه عمربن سعد وارد شد بدون آنكه سلام كند.
عمربن سعدگفت : اي مردهمداني چه عاملي تورا ازسلام كردن به من بازداشت ؟ مگرمن مسلمان نيستم وخدا ورسول او را نمي شناسم ؟
آن مردهمداني گفت : اگرخود را مسلمان مي پنداري پس چرا برعترت پيامبر شوريده و تصميم به كشتن آنها گرفته اي وآب فرات را كه حتي حيوانات اين وادي ازآن مي نوشند ازآن مضايقه مي كني واجازه نمي دهي تا آنان نيز ازاين آب بنوشند حتي اگر جان برسرعطش بگذارند؟ وگمان مي كني كه خدا و رسول او را مي شناسي ؟
عمربن سعد سربه زيرانداخت و گفت :
اي همداني من ميدانم كه آزار كردن اين خاندان حرام است اما عبيدالله مرا به اين كار واداشته است و من درلحظات حساس قرارگرفته ام و نمي دانم بايد چه كنم ؟ آيا حكومت ري را رها كنم ، حكومتي كه دراشتياق آن مي سوزم؟ و يا اينكه دستانم به خون حسين آلوده گردد درحاليكه مي دانم كيفراين كار آتش؟ ولي حكومت ري به منزله نور چشم من است .
اي مردهمداني درخودم اين گذشت و فداكاري را كه بتوانم از حكومت ري چشم بپوشم نمي بينم .
يزيد بن حصين همداني بازگشت و ماجرا را به عرض امام رسانيد و گفت :
عمربن سعد حاضر شده است كه شما را براي رسيدن به حكومت ري به قتل رساند .


آوردن آب ازفرات
بهرحال هرلحظه تب عطش درخيمه ها افزون مي شد ، امام حسين ( عليه السلام ) برادرخود عباس بن علي بن ابي طالب را فرا خواند و به او مأموريت داد تاهمراه سي نفرسواره و بيست نفر پياده جهت تدارك آب براي خيمه ها حركت کند درحالي كه بيست مشك با خود داشتتند .
آنان شبانه حركت كردند تا به نزديكي شط فرات رسيدند درحاليكه نافع بن هلال پيشاپيش ايشان باپرچم مخصوص حركت مي كرد . عمروبن حجاج پرسيد : كيستي ؟
نافع بن هلال خود را معرفي كرد.
ابن حجاج گفت : اي برادرخوش آمدي ، علت آمدنت به اينجا چيست؟
نافع گفت : آمده ام تا از اين آب كه ما را ازآن محروم كرده اند ، بنوشم .
عمروبن حجاج گفت : بنوش ، تو را گوارا باد .
نافع بن هلال گفت : بخدا سوگند ، درحاليكه حسين و يارانش تشنه كامند هرگز به تنهايي آب ننوشم .
سپاهيان عمروبن حجاج متوجه همراهان نافع بن هلال شدند ، وعمروبن حجاج گفت :
آنها نبايد ازاين آب بنوشند ، ما را براي همين جهت دراين مكان گمارده اند.
درحاليكه سپاهيان عمروبن حجاج نزديكترمي شدند ، عباس بن علي ( عليه السلام ) به پيادگان دستورداد تا مشگها را پركنند .
و پيادگان نيزطبق دستور عمل كردند ، و چون عمروبن حجاج و سپاهيانش خواستند راه را بر آنان ببندند ، عباس بن علي ( عليه السلام ) و نافع بن هلال برآنها حمله ورشدند و آنها را به پيكار مشغول كردند ، وسواران ، راه را برسپاه عمروبن حجاج بستند تا پيادگان توانستند مشكها آب را ازآن منطقه دور كرده وبه خيمه ها برسانند .


ملاقات امام حسين ( عليه السلام ) وعمربن سعد
امام حسين ( عليه السلام ) مردي ازياران خود به نام عمروبن قرظه انصاري را نزد عمربن سعد فرستاد وازاوخواست كه شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتي داشته باشند، عمرسعد نيز پذيرفت. شب هنگام امام حسين ( عليه السلام ) با بيست نفرازيارانش وعمربن سعد با بيست نفرازسپاهيانش درمحل موعود حضور يافتند.
امام حسين ( عليه السلام ) به همراهان خود دستورداد تا برگردند و فقط برادر خود حضرت عباس بن علي ( عليه السلام ) و فرزندش حضرت علي اكبر( عليه السلام ) را درنزد خود نگاه داشت وهمين طور عمربن سعد نيزبجزفرزندش حفص وغلامش به بقيه همراهان دستوربازگشت داد.
ابتدا امام حسين ( عليه السلام ) آغاز سخن كرد و فرمود :
اي پسرسعد آيا با من مقاتله مي كني واز خدايي كه بازگشت تو بسوي اوست هراسي نداري ؟ من فرزند كسي هستم كه توبهترمي داني. آيا تواين گروه را رها نمي كني تا با ما باشي؟ واين موجب نزديكي توبه خداست.
عمربن سعد گفت : اگرازاين گروه جدا شوم مي ترسم كه خانه ام را خراب كنند .
امام حسين ( عليه السلام ) فرمود : من براي توخانه ات را مي سازم .
عمربن سعد گفت : من بيمناكم كه املاكم را ازمن بگيرند.
امام فرمود : من بهترازآن به تو خواهم داد ، ازاموالي كه درحجاز دارم .
عمربن سعد گفت : من دركوفه بر جان خانواده ام ازخشم ابن زياد بيمناكم و مي ترسم كه آنها را از دم شمشيرگذراند .
امام حسين ( عليه السلام ) هنگاميكه مشاهده كرد عمربن سعد ازتصميم خود بازنمي گردد ، ازجاي برخاست درحاليكه مي فرمود : تو را چه مي شود ؟ خداوند جان تورا بزودي دربستر بگيرد وتورا در روز قيامت نيامرزد بخدا سوگند من مي دانم ازگندم عراق جز به مقداري اندك نخوري .
عمربن سعد با تمسخر گفت : جو ما را بس است .

 

نامه عمربن سعد به عبيد اللّه
بعدازاين ملاقات عمربن سعد به لشكرگاه خود بازگشت و به عبيدالله بن زياد طي نامه اي نوشت :
خدا آتش فتنه را بنشانيد ومردم را بريك سخن و راي متحد كرد اين حسين است كه مي گويد يا به همان مكان كه ازآنجا آمده بازگردد يا به يكي ازمرزهاي كشورهاي اسلامي برود وهمانند يكي ازمسلمانان زندگي كند و يا اينكه به شام رفته تا هرچه يزيد خواهد درباره اوانجام دهد وخشنودي و صلاح امت درهمين است .

چون عبيدالله نامه عمربن سعدرا درنزد ياران خود قرائت كرد گفت :
ابن سعد درصدد چاره جويي و دلسوزي براي خويشان خود است .
دراين هنگام شمربن ذي الجوشن ازجاي برخاست و گفت :
آيا اين رفتار را ازعمربن سعد مي پذيري ؟ حسين به سرزمين تو و دركنارتوآمده است بخدا سوگند كه اگراواز اين منطقه كوچ كند و با تو بيعت نكند روز به روزنيرومندتر گشته وتو از دستگيري اوعاجز خواهي شد ، اين را ازاو مپذيركه شكست تو درآناست اگر او و يارانش برفرمان تو گردن نهند آنگاه تو درعقوبت و يا عفوآنان مختار خواهي بود .
ابن زياد گفت : نيكو رأيي است و رأي من نيزبرهمين است.
اي شمر نامه مرا نزد عمربن سعد ببر تا برحسين و يارانش عرضه كند ، اگر از قبول حكم من سرباز زدند با آنها بجنگيد ، و اگرعمربن سعد حاضر به جنگ با آنها نشد تواميرلشكرباش وگردن عمربن سعد را بزن ونزد من بفرست .

 سپس نامه اي به عمربن سعد نوشت كه :
من تو را بسوي حسين نفرستادم كه ازاو دفع شركني ، و كار را به درازا كشاني وبه اواميد سلامت و رهايي و زندگي دهي وعذر اورا موجب قلمداد كرده وشفيع اوگردي اگرحسين واصحابش برحكم من سرفرود آورده و تسليم مي شوند آنان را نزد من بفرست واگر ازقبول حكم من خودداري كند با سپاهيان خود برآنان بتاز وآنان را ازدم شمشيربگذران و بند ازبند آنان جدا كن كه مستحق آنند و چون حسين را كشتي پيكراو را در زيرسم اسبان لگد كوب كن كه او قاطع رحم وستمكاراست ، و نمي پندارم كه پس ازمرگ اواين عمل ( لگدكوب كردن ) به او زياني برساند ولي سخني است كه گفته ام و بايد انجام شود ، پس اگرفرمان ما را اطاعت كردي تو را پاداش دهم واگر ازفرمان من سرباز زدي ازلشكر ما كناره گير ومسئوليت آنها را به شمربن ذي الجوشن واگذار كه ما فرمان خويش را به او داده ايم ، والسلام .

شمرنامه را ازعبيدالله بن زياد گرفته وازنخيله كه لشكرگاه و پادگان كوفه بود به شتاب بيرون آمد و پيش ازظهر روز پنجشنبه نهم محرم الحرام وارد كربلا شد.

و نامه عبيدالله را براي عمربن سعد قرائت كرد. ابن سعد به شمر گفت :
واي برتو! خدا خانه ات را خراب كند چه پيام زشت وننگيني براي من آورده اي ! بخدا سوگند كه توعبيدالله را ازقبول آنچه كه من براي اونوشته بودم بازداشتي و كار را خراب كردي ، من اميدار بودم كه اين كاربه صلح تمام شود ، بخدا سوگند حسين تسليم نخواهد شد زيرا روح پدرش دركالبد اوست . شمربه او گفت :
بگوبدانم چه خواهي كرد ؟ آيا فرمان امير را اطاعت كرده و با دشمنش خواهي جنگيد و يا كناره خواهي گرفت ومن مسئوليت لشكر را بعهده خواهم داشت؟
عمربن سعد گفت : اميري لشكر را به تو واگذار نمي كنم و در تو اين شايستگي را نمي بينم ، ومن خود اين كار را به پايان خواهم رساند .

وبالاخره عمربن سعد شامگاه روز پنجشنبه نهم محرم خود را برای جنگ آماده کرد.

 

روز نهم محرم ( تاسوعا )

امام صادق (عليه السلام) فرمود: تاسوعا روزي است که در آن روز امام حسين واصحابش را محاصره کردند ولشکر کوفه وشام در اطراف او حلقه زده وابن مرجانه وعمربن سعد به جهت زيادی لشکروسپاه اظهار شادمانی ومسرّت می کردند ودر اين روز حسين را تنها وغريب يافتند ودانستند که ديگر ياوري به سراغ او نخواهد آمد واهل عراق اورا ياري نخواهند کرد.

امان نامه :
چون شمر، نامه را ازعبيدالله گرفت تا در كربلا به ابن سعد ابلاغ كند ، او وعبدالله بن ابي المحل ( كه ام البنين عمه اوبود) به عبيد الله گفتند :
اي امير! خواهر زادگان ماهمراه باحسين اند، اگر صلاح مي بيني نامه اماني براي آنها بنويس، عبيدالله پيشنهاد آنهارا پذيرفت وبه كاتب خودفرمان دادتا امان نامه اي براي آنها بنويسد.

ردامان نامه
عبدالله بن ابي المحل امان نامه را بوسيله غلام خود كزمان به كربلا فرستاد واو پس از ورود به كربلا متن امان نامه را براي فرزندان ام البنين قرائت كرد و گفت :
اين امان نامه اي است كه عبدالله بن ابي المحل كه ازبستگان شماست فرستاده است آنها در پاسخ كزمان گفتند :
سلام ما را به او برسان وبگو :
ما را حاجتي به امان نامه تو نيست امان خدا بهتر ازامان عبيدالله پسرسميه است.

همچنين شمر به نزديكي خيام امام آمد وعباس وعبدالله وجعفر وعثمان (عليهما السلام) فرزندان حضرت علي بن ابي طالب (عليه السلام) (كه مادرشان ام البنين است ) را صدا زد آنها بيرون آمدند شمربه آنها گفت: براي شما ازعبيدالله امان گرفته ام ! وآنها متفقاً گفتند :
خدا تورا و امان تورا لعنت كند ، ما امان داشته باشيم وپسر دختر پيامبر امان نداشته باشد ؟


اعلان جنگ
پس از رد امان نامه عمربن سعد فرياد زد كه :
اي لشكر خدا سوارشويد و شاد باشيد كه به بهشت مي رويد و سواره نظام لشكر بعد ازنمازعصر جنگ شد.
دراين هنگام امام حسين ( عليه السلام ) درجلوي خيمه خويش نشسته وبه شمشيرخود تكيه داده و سر بر زانو نهاده بود زينب كبري شيون كنان به نزد برادرآمد و گفت :
اي برادر! اين فرياد وهياهو را نمي شنوي كه هرلحظه به ما نزديكتر مي شود؟
امام حسين ( عليه السلام ) سربرداشت و فرمود : خواهرم ، رسول خدا را همين حال درخواب ديدم به من فرمود : تو به نزد ما مي آيي .
زينب ازشنيدن اين سخنان بي تاب شد كه بي اختيار محكم به صورت خود زد و بناي بيقراري نهاد .
امام گفت : اي خواهر، جاي شيون نيست خاموش باش خدا تو را مشمول رحمت خود گرداند.
دراين اثنا حضرت عباس بن علي (عليه السلام)آمد وبه امام(عليه السلام) عرض كرد :
اي برادر! براسب خود سوارشو و ازآنها بپرس : مگر چه روي داده ؟ و براي چه به اينجا آمده اند؟
حضرت عباس ( عليه السلام ) با بيست سوار كه زهير بن قين وحبيب بن مظاهر ازجمله آنان بودند نزد سپاه دشمن آمده و پرسيد : چه رخ داده و چه مي خواهيد ؟
گفتند : فرمان اميراست كه به شما بگوييم يا حكم او را بپذيريد و يا آماده كار زار شويد.
حضرت عباس ( عليه السلام ) گفت : ازجاي خود حركت نكنيد وشتاب به خرج ندهيد تا نزد ابي عبدالله رفته وپيام شما را به اوعرض كنم . آنها پذيرفته وحضرت عباس بن علي ( عليه السلام ) به تنهايي نزد امام حسين ( عليه السلام ) رفت وماجرا را به عرض امام رسانيد واين درحالي بود كه بيست تن همراهان او سپاه عمربن سعد را نصيحت مي كردند وآنان را ازجنگ با حسين برحذر مي داشتند ودرضمن ازپيشروي آنها به طرف خيمه ها جلوگيري مي كردند.

امام ( عليه السلام ) به حضرت عباس بن علي ( عليه السلام ) فرمود : اگر مي تواني آنها را متقاعد كن كه جنگ را تا فردا به تاخير بيندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خداي خود راز و نياز كنيم و به درگاهش نماز بگزاريم. خداي متعال مي داند كه من بخاطر او نماز و تلاوت كتاب او( قرآن) را دوست دارم .


يك شب مهلت براي راز و نياز
پس حضرت عباس ( عليه السلام ) نزد سپاهيان دشمن بازگشت و ازآنها شب عاشورا را براي نماز وعبادت مهلت خواست عمربن سعد درموافقت با اين درخواست مردد بود وسرانجام ازلشكريان خود پرسيد كه : چه بايد كرد ؟
عمروبن حجاج گفت : سبحان الله اگراهل ديلم ( كنايه ازمردم بيگانه ) و كفارازتو چنين تقاضائي مي كردند سزاوار بود كه با آنها موافقت كني .
قيس بن اشعث گفت : درخواست آنها را اجابت كن بجان خودم سوگند كه آنها صبح فردا با توخواهند جنگيد .
ابن سعد گفت : بخدا سوگند كه اگربدانم چنين كنندهرگز با درخواست آنها موافقت نكنم .

و عاقبت فرستاده ابن سعد به نزد حضرت عباس بن علي ( عليه السلام ) آمد و گفت :
ما به شما تا فردا مهلت مي دهيم اگرتسليم شديد شما را به نزد عبيدالله بن زياد خواهيم فرستاد واگر سرباززديد ، دست ازشما برنخواهيم داشت .


خطبه امام حسين ( عليه السلام ) شب عاشورا
امام حسين ( عليه السلام ) ياران خود را نزديك غروب به نزد خود فراخواند.
حضرت علي بن الحسين ( عليه السلام ) مي فرمايد :
من نيزخدمت پدرم رفتم تا گفتاراو را بشنوم درحاليكه بيماربودم پدرم به اصحاب خود فرمود :
خداي را ستايش مي كنم بهترين ستايشها واو را سپاس مي گويم درخوشي و ناخوشي. بارخدايا! تورا سپاسگزارم كه ما را به نبوت گرامی داشتی وعلم قرآن وفقه دين را به ما كرامت فرمودي وگوشي شنوا و چشمي بينا ودلي آگاه به ماعطا كردي ، ما را از زمره سپاسگزاران قراربده. من ياراني بهترو با وفاتر ازاصحاب خود سراغ ندارم و اهل بيتي فرمانبردارتر و به صله رحم پاي بندترازاهل بيتم نمي شناسم. خدا شما را بخاطر ياري من جزاي خير دهد. من مي دانم كه فردا كارما با اينان به جنگ خواهد انجاميد .
من به شما اجازه مي دهم و بيعت خود را ازشما برمي دارم تا ازسياهي شب براي پيمودن راه و دورشدن ازمحل خطر استفاده كنيد وهريك ازشما دست يك تن اهل بيت مرا بگيريد و در روستاها و شهرها پراكنده شويد تاخداوند فرج خود را براي شما مقرر دارد . اين مردم مرا مي خواهند و چون برمن دست يابند با شما كاري ندارند .


پاسخ ياران امام حسين ( عليه السلام )
برادران امام و فرزندان و برادر زادگان او و فرزندان عبدالله بن جعفر ( فرزندان حضرت زينب ( عليهاالسلام ) به امام عرض كردند : ما براي چه دست ازتو برداريم ؟ براي اينكه پس ازتو زنده بمانيم ؟ خدا نكند هرگز چنين روزي را ببينيم .
ابتدا حضرت عباس بن علي ( عليه السلام ) اين سخن را گفت و بعد ديگران ازاو پيروي كردند وجملاتي همانند ، برزبان راندند.
پس امام حسين ( عليه السلام ) روي به فرزندان عقيل نمود و فرمود : شما را كشته شدن مسلم كافي است برويد كه من شما را اذن دادم .
آنها گفتند : سبحان الله مردم چه مي گويند ؟ مي گويند ما بزرگ سالارخود وعموزادگان خود كه بهترين مردم بودند در دست دشمن رها كرديم وبا آنها به طرف دشمن تيري رها نكرديم و نيزه وشمشيري عليه دشمن به كارنبرديم ! نه ! بخدا سوگند چنين نكنيم ، بلكه خود و اموال واهل خود را فداي تو سازيم ودركنارتو بجنگيم وهرجا كه روي كني با تو باشيم ننگ باد برزندگي پس ازتو .
سپس مسلم بن عوسجه بپا خاست و گفت :
بهانه مادر پيشگاه خدا براي تنها گذاردن توچيست ؟ بخدا سوگند اين نيزه درسينه آنها فرو برم و تا دسته اين شمشير دردست من است برآنها حمله كنم اگر سلاحي نداشته باشم كه با آن بجنگم سنگ برداشته وبه طرف آنها پرتاب مي كنم . بخدا سوگند كه ما تورا رها نكينم تا خدا بداند كه حرمت پيامبر را درغيبت او درباره تومحفوظ داشتيم، بخدا قسم اگر بدانم كه كشته مي شوم وبعد زنده مي شوم وسپس مرامي سوزانند و ديگر بار زنده مي گردم وسپس در زير پاي ستوران بدنم درهم كوبيده مي شود و تاهفتاد باراين كار را درحق من روا بدارند هرگز ازتوجدا نگردم تا درخدمت توبه استقبال مرگ بشتابم وچرا چنين نكنم كه كشته شدن يكبار و پس ازآن كرامتي است كه پاياني ندارد .

پس از او زهير بن قين برخاست وگفت بخدا سوکند دوست دارم کشته شوم ، باز زنده گردم ، وسپس کشته شوم تا هزار مرتبه تا خدا تورا واهل بيت تورا از کشته شدن در امان دارد.


مرگ ازعسل شيرين تراست
حضرت قاسم بن حسن ( عليه السلام ) به امام حسين ( عليه السلام ) عرض كرد :
آيا من هم درشمار شهيدانم ؟
امام حسين ( عليه السلام ) باعطوفت و مهرباني فرمود : اي فرزندم مرگ درنزد تو چگونه است ؟
عرض كرد: اي عمو مرگ دركام من از عسل شيرين تراست .
امام حسين ( عليه السلام ) فرمود: عمويت به فداي تو باد آري تو نيزازشهيدان خواهي بود آن هم پس از رنجي سخت.

 

ايستادگي تا مرز شهادت
ازحضرت علي بن الحسين ( عليه السلام ) نقل شده است كه فرمود: چون پدرم به اصحاب فرمودند كه بيعت خود را ازشما برداشتم و شما آزاد هستيد اصحاب و ياران آن حضرت برفداكاري و وفاداري خود تا مرز شهادت دركنار امام پافشاري نمودند .
امام درحق آنها دعا كرده فرمودند : سرهاي خود رابلند كنيد وجايگاه خود را ببينيد ياران واصحاب امام نظر كرده وجايگاه ومقام خود را دربهشت مشاهده كردند وامام حسين ( عليه السلام ) منزلت رفيع هركدام رابه آنها نشان مي داد.

بعد ازاين معجزه امام ( عليه السلام ) بود كه اصحاب با سينه هاي فراخ وصورتهاي برافروخته به استقبال نيزه ها و شمشيرها مي رفتند تا زودتر به جايگاهي كه دربهشت دارند ، برسند.

تحكيم مواضع
امام حسين ( عليه السلام ) ازخيمه بيرون آمد و به اصحاب فرمان داد كه خيمه ها را نزديك يكديگر قرارداده وطناب بعضي را دربعض ديگرببرند و لشكر دشمن را درروبروي خود قرارداده وخيمه ها را درپشت سروطرف راست وچپ خود قرار دهند بگو نه اي كه خيمه ها درسه طرف آنها قراربگيرد و اصحاب امام فقط ازقسمت روبرو با دشمن مواجه شوند سپس امام و يارانش به جايگاه خود بازگشتند وتمام شب را به نماز گزاردن واستغفار ودعا وتضرع سپري كردند و آن شب اصلا نخوابيدند.


رؤياي امام حسين ( عليه السلام )
به هنگام سحر امام حسين ( عليه السلام ) به خوابي سبك فرو رفت وچون بيدارشد فرمود : ياران من ، مي دانيد هم اكنون درخواب چه ديدم ؟
اصحاب گفتند : يا بن رسول الله چه ديدي ؟
فرمود : سگاني را ديدم كه به من حمله مي كردند تا مرا پاره پاره كنند و درميان آنها سگي دورنگ را ديدم كه نسبت به من ازديگر سگان وحشي تر و خون آشام تر بود ! گمان كنم آن مردي باشد که مرا خواهد كشت . در دنباله اين خواب ، جدم رسول خدا ( صلي الله عليه وآله ) را ديدم كه تعدادي ازاصحابش همراه او بودند و به من فرمود : فرزندم ، توشهيد آل محمدي واهل آسمانها و كرّوبيان عالم بالا ازمژده آمدنت شادي مي كنند وامشب بهنگام افطار نزد من خواهي بود شتاب كن وكاررا به تأخير مينداز اين فرشته اي است كه ازآسمان فرود آمده است تا خون توراگرفته ودرشيشه سبز رنگي قراردهد. ياران من اين خواب گوياي آن است كه آجل نزديك و بي ترديد هنگام رحيل وكوچ ازاين جهان فاني فرارسيده است .
1
-------------------------------------------------------------------

برگرفته ای از کتاب قصّه کربلا نوشته حجة الاسلام والمسلمين نظری منفرد