|
حاج شيخ جعفر شوشتري ( ره
)
يهوديان مسلمان شدند
چاله پرآتش
زن زانيه وتربت آقا
نجات از آتش
شفادادن حضرت سيدالشهداء ( عليه
السلام )
توسل به حضرت سيدالشهداء (
عليه السلام )
برزخ زوار حسين ( عليه السلام
)
بي احترامي به تربت
حاج شيخ جعفر شوشتري ( ره )
علامه محقق حاج شيخ محمد تقي شوشتري دركتاب آيات بينات في حقيقه بعض المنامات صفحه
صدوچهل وسه مي نويسد :
مرحوم آيت الله العظمي حاج شيخ جعفر شوشتري نورالله مرقد ، الشريف صاحب كتاب خصائص
الحسينه كه خود به حق نابغه عصر و زمان خويش بوده مي فرمايد :
يك روزكه ازتحصيلات علمي درنجف اشرف فارغ شدم و به وطن خويش شوشتر مراجعت نمودم با
تمام وجود دريافتم كه مي بايستي درهرچه بيشترآشنا كردن مردم با معارف حقه اسلام
انجام وظيفه بنمايم لذا روزهاي جمعه وبعدها بارسيدن ماه مبارك رضان به خاطر اين مهم
تفسير صافي رابدست مي گرفتم واز روي آن مردم را موعظه مي كردم و درآخر گفتاربراي
اينكه به قول مشهورهرغذائي نياز به نمك دارد و نمك مجالس وعظ وار شاد ذكر مصائب
مولي الكوبين حضرت ابي عبدالله الحسين ( عليه السلام ) است ، ناچار بودم ازكتاب
روضه الشهداء كاشفي نيزمقداري مرثيه بخوانم ماه محرم راهم كه درپيش بود بدين طريق
گذرانيدم متاسفانه به هيچ وجه تحمل جدائي ازكتاب را در وقت منبرنداشتم ، يعني بدون
دردست داشتن كتاب نمي توانستم مردم را موعظه كنم . ازطرفي مردم هم بهره كافي نمي
بردند .
تا اينكه يكسال به همين منوال كذشت ، سال بعد نزديكي ماه محرم با خود گفتم تا كي مي
بايستي كتاب دردست بگيرم و از روي آن صحبت كنم و نتوانسته باشم ازحفظ منبر بروم
بايد انديشه اي بنمايم و خود را ازاين مخمصه نجات دهم ، هرچه دراين باره فكر كردم
به جائي نرسيدم و راه چاره اي نديدم و دراثر فكركردن خستگي سرتا سروجودم رافراگرفت
، دراين حال ازشدت نگراني به خواب رفتم و درعالم رؤيا ديدم كه درزمين كربلا هستم
آنهم درست درموقعي كه موكب آقاابي عبدالله الحسين ( عليه السلام ) آنجا نزول اجلال
كرده چشمم به خيمه اي كه برافراشته بودند متوجه دشمنان كه باصفوفي فشرده مقابل آن
خيمه ايستاده اندجلورفتم و داخل خيمه شدم ديدم حضرت درآنجا نشسته اند .
بعد ازسلام و معانقه آن حضرت مرا درنزديكي خود جاي دادند وبه حبيب بن مظاهررحمت
الله عليه فرمودند : فلاني ( اشاره به من كردند) مهمان ما مي باشد ازمهمان مي
بايستي پذيرائي كرد آب درنزد ما پيدا نمي شود ولكن آرد و روغن موجود است برخيزيد با
آنها برايشان طعامي درست كن ، حبيب بن مظاهر حسب الامر حضرت ازجاي برخواست و بعد
ازچند لحظه به داخل خيمه آمدند و طعامي با خود آوردند وآن را درپيش روي من گذاشتند
فراموش نمي كنم كه قاشقي هم درظرف طعام بود چند لقمه ازآن طعام بهشتي صفت خوردم سپس
بلافاصله ازخواب بيدار شدم دريافتم كه ازبركت زيارت آن حضرت ملهم به نكات و لطائف و
كناياتي درآثار اهل بيت معصومين صلوات الله عليهم اجمعين شده ام كه تا به حال به
هيچ كس برفهم آنها ازمن پيش نگرفته و دليل براين گفتاركتاب خصائص الحسينيه و شصت
مجلس و سي مجلس و چهارمجلس همه ازترشحات قلمي ايشان هستند . (1)
اي حسين جانم ، جان به قربانت جان به قربان لطف واحسانت
اي عزيز فاطمه دستم به دامانت اي عزيز فاطمه دستم به دامانت
من به قربان كربلاي تو ياروانصار يا وفاي تو
اشك غم ريزم ازبراي تو غرقه خون شد پيكرپاك جوانانت
من به قربان شاهدان تو و آن همه اشك عاشقان تو
يهوديان مسلمان شدند
دريكي از روزنامه هاي كثيرالانتشارايران ( اطلاعت ) صفحه 10 دي ماه شماره
111279-1342 مسلمان شدن يك خانواده يهودي را اعلام كرد كه عده زيادي زن ومرد درحياط
مسجد صدرالامور آبادان جمع شده بودند و درباره افراد يك خانواده يهودي كه به دين
مبين اسلام مشرف شده وبراي اداء نماز به مسجد آمده بودند گفتگو ميكردند ، وقتي
افراد اين خانواده نمازگزاردند وازمسجد خارج شدند ازآنها درموردعلت و كيفيت تشرف به
دين اسلام سؤال شد و يكي ازآنها كه معلوم بود بزرگ خانواده است گفت من وهمسرم كه
داراي دو فرزند هستيم قبل ازآنكه به دين مبين اسلام مشرف شويم دربغداد سكونت داشتيم
وقتي كاخ رياست جمهوري عراق بمباران گرديد و حكومت نظامي اعلام شد از شدت ترس مغازه
طلا فروشي خود را كه ازمغازه هاي معتبر بغداد بود بستم و تعطيل و به اميد خدا رها
كردم و به خانه پناه بردم ولي دو روز بعد به مغازه رفتم متوجه شدم ازطلا آلات
ونقدينه ام اثري نيست ، چند روزي من وهمسرم و فرزندانم درناراحتي و اندوه بسر مي
برديم يك شب كه ازفرط ناراحتي گريه زيادي كردم و با چشمهاي اشك آلود خوابيدم .
درعالم رؤيا بخاطرم آمد كه بزيارت مرقد مطهر امام حسين ( عليه السلام ) بروم
طلاآلات و نقدينه ام را بدست خواهم آورد پس ازآنكه از خواب بيدار شدم جريان را
باهمسرم درميان گذاشتم و فرداي آنروزبارسفر بستم وعازم كربلا شديم و به زيارت مرقد
مطهر حضرت امام حسين ( عليه السلام ) نائل آمديم سپس با اتومبيل به نجف اشرف مشرف
شديم و ضمن اقامت درآن شهر بسراغ يكي ازدوستان قديمي خود كه اززرگرهاي معروف نجف
است رقتيم وساعتي درمغازه او نشستيم اما موقعي كه قصد داشتم با او خداحافظي كنم واز
مغازه بيرون آيم زن ومرد شيك پوشي وارد مغازه شدند و از دوستم خواستند تا مقداري
جواهرات و طلاجات آنان را خريداري كند چون دوستم قصد خريد نداشت من با آنان وارد
معامله شدم ولي وقتي طلاجات مذكوررا كه دريك جعبه بزرگ قرار داشت به دقت نگاه كردم
متوجه شدم طلاجاتي است كه ازمغازه ام به سرقت برده اند بلافاصله جعبه را برداشتم و
ازمغازه بيرون رفتم تا پليس را خبركنم ولي آن دو نفرقبل از آنكه بدام مأمورين
بيافتند فرار را برقرار ترجيح دادند و متواري شدند باين ترتيب همانطوريكه درخواب به
ذهنم خطور كرده بود جواهرو طلاجات مسروقه را پيدا كردم .
من و فرزندانم وهمسرم به دين مقدس اسلام مشرف شديم اين مرد اضافه كرد قبلا نامم (
سالم الياهو) بود وهمسرم ( هيلانام ) نام داشت ولي حالا نام من محمد وهمسرم زهرا مي
باشد .
اي عزيز فاطمه اي زاه شيرخدا كن روا حاجات ما
ازره لطف وكرم حاجات ما را كن روا كن روا حاجات ما
ما عزادران اصحاب وجوانان توايم ازمحبان توايم
حسرو دنيا ودين ما ديده گريان توايم ازمحبان توايم
تو امام ورهبري اي پيشوا ورهنما كن رواحاجات ما
چاله پرآتش
مرحوم فاضل دربندي رضوان الله تعالي عليه دركتاب اسراراز سيد اجل فاضل متقي وكامل
صالح نقي سيد محمد علي مولوي هندي دكني كه ازاجله احباب واوثق اصحاب اوبوده ودراول
عمر درشهرد كن وبعد درقريه حيدرآباد هند زندگي ميكرد نقل مي نمود :
درقريه دكن كه ازتوابع حيدرآباد هنداست درشب هفتم ماه محرم گودال بزرگي مدورحفرمي
كنند كه عمق آن گودال تقريبا پنجاه متر مي شود سپس درختان بزرگي ازاشجارتمرهندي كه
استقامت درآتش و سوزندگي آن غير قابل وصف است ازريشه مي كنند و آنرا تكه تكه مي
كنند و به آن گودال مي اندازند و آنرا درهمان شب آتش مي زنند وازشب هفتم تا شب دهم
آنرا مي سوزانند تا آنكه آن گودال مانند دريائي از آتش شعله و رو موج مي زند .
چون نصفهاي شب عاشورا نزديك مي شود اهل آن قريه ازپير وجوان بزرگ وكوچك ازمنزلهاي
خود بيرون مي آيند درچاهي كه درآن نزديكي است و بنام بيت العاشورا است غسل مي كنند
وهريك لنگي ( براي ستر عورت ) بركمرمي بندند با پاي برهنه فرياد زنان ونوحه كنان
شاه حسين شاه حسين گويان بسوي آن گودال روانه مي شوند وعلمها و پرچمها را درجلوي
آنها برده مي شود تا آنكه كنارآن گودال ميرسند ( دركناراين گودال افرادي ايستاده
اند و با باد بزنهائي كه دردست دارند آتش را باد ميزنند كه خاكستر وغبار ازروي آن
برود وشعله هاي آتش سوزان ترگردد وحرارت آنطوري مي باشد كه ده متر به بالا پرنده را
درهواي مقابل مي سوزاند وآتش آن چوبها هم دراصل طبيعت بطوريست كه اگر ذره اي ازآن
بربدن انسان افتد تا استخوانش را مي سوزاند . شاه حسين گويان برآن آتش وارد مي شوند
اول بزرگ ايشان با نيزه بلندي كه دردست خود دارد داخل گودال مي شود و سايرين شاه
حسين ، شاه حسين گويان همگي برروي آتش مانند روي زمين راه مي روند بدون آنكه پاهاي
آنها درآتش فرو رود يا آنكه بربدن يا پاي آنها آتشي افتد و اين عادت هرسال
درميانشان جاريست و من به چشم خود كرارا ديده ام . ( 2)
من به قربون تو و محبت و وفات حسين جان ناقابل من كاشكي بشه فات حسين
آنقد دوست دارم هيچوقت زيادم نميري اشك حسرت ميريزم بياد لاله هات حسين
هركي ميميره ازم يواش يادم ميره اما يادم نميره مصيبت وعزات حسين
وقتي عزرائيل بياد براي جان گرفتنم با تمام قدتم هي ميزنم صدات حسين
من كه يك عمري برات به سينه وسرميزنم چي ميشه اگر بدي منوزغم نجات حسين
زن زانيه و تربت آقا
در زمان حضرت صادق ( عليه السلام ) زن زانيه اي بود كه هر وقت بچه اي ازطريق
نامشروع مي زائيد به تنوري مي انداخت و آنها را مي سوزاند ، تا اينكه اجلش رسيد و
مرد .
اقرباي وخويشان اوزن را غسل و كفن كردند و نماز برايش خواندند و به خاكش سپردند ولي
يك وقت متوجه شدند زمين جنازه اين زن بدكاره را قبول نمي كند و به بيرون انداخته آن
عده كه درجريان دفن اين زن بدكاره شركت داشتند احساس كردند شايد اشكال از زمين و
خاك باشد جنازه را درجاي ديگر دفن كردند ، دوباره صحنه قبل تكرارشد يعني زمين جسد
را نپذيرفت وا ين عمل تا سه مرتبه تكرارشد .
مادرش متعجب شد آمد محضر مقدس آقا امام صادق آل محمد ( صلي الله وعليه وآله ) و گفت
: اي فرزند پيغمبر بفريادم برس ...
و جريان را براي حضرت بازگو كرد و متمسك و ملتجي به حضرت گرديد .
وجود مقدس آقا امام صادق ( عليه السلام ) وقتي جريان را از زبان مادرش شنيد و متوجه
شد كارآن زن زنا وسوزاندن بچه هاي حرامزاده بود ، فرمود : هيچ مخلوقي حق ندارد
مخلوق ديگر را بسوزاند وسوزاندن به آتش فقط بدست خالق است .
مادر آن زن بدكاره به امام عرض كرد : حالا چه كنم .
حضرت فرمود : مقداري ازتربت جدم آقا سيد الشهداء ابي عبدالله الحسين ( عليه السلام
) را همراه جنازه اش در قبربگذاريد زيرا تربت جدم حسين ( عليه السلام ) مشكل گشاي
همه اموراست .
مادر ، زن زانيه مقداري تربت تهيه نمود وهمراه جنازه گذاشت ديگر تكرارنشد. (3 )
نجات از آتش
علامه بزرگوارعالم جليل القدرمرحوم نراقي ( رضوان الله تعالي عليه ) فرمود :
درمدينه زني روسپيد زندگي مي كرد كه روزي خود را ازراه فاحشه گري درميآورد و
درهمسايگي اين زن اغلب به عزادراي امام حسين ( عليه السلام ) مشغول بودند و جمعي
درآن خانه گردهم جمع مي شدند و براي مصايب آقا سيد الشهدا گريه مي كردند و بعداز آن
مقدار غذائي كه تهيه ديده بودند به آنها داده مي شد .
درهمان خانه ديگي برروي آتش نهاده وطعام جهت جمعيت درست ميكردند ازاتفاق آتش زيرديگ
خاموش شد .
زن فاحشه براي آتش زيراجاق خود به خانه آنها آمده مي بيند آتش زيرديگ خاموش زن
فاحشه براي آتش زير اجاق خود به خانه آنها آمده مي بيند آتش زير ديگ خاموش شده
مشغول روشن كردن آتش زير ديگ مي شود درحاليكه داشت آتش را روشن ميكرد دودي ازآن
برخاسته و در چشم اين زن مي رود وچند قطره اشك ازچشمان او جاري ميگردد .
چون آتش روشن شد مقداري ازآن را برداشته به خانه خود مي برد پس از ساعتي بواسطه
گرمي هوا استراحت نموده و به خواب ميرود . درعالم رؤيا مشاهده ميكند كه قيامت
برپاشده ناگهان آتش زبانه گرفت وغلافها وزنجيرهاي آتشين او را بسته مي كشانند .
دراين وقت كه زن فريا د مي زد كسي به دادش نمي رسيد چون خواستند او را به آتش جهنم
اندازند ناگهان شخصي صدا زد كه دست ازاو برداريد .
ملائكه عرض كردند : يابن رسول الله اين زن فاحشه است وجميع اوقات خود را به فسق و
فجور مي گذارند .
حضرت امام حسين ( عليه السلام ) فرمود : بلي ولي امروز درهمسايگي اش جمعي از شيعيان
ما مشغول عزاداري من بودند رفته بوده آتش بردارد ديده آتش زير ديگ خاموش شده و به
واسطه روشن كردن آتش چند قطره اشك ازچشمانش جاري شد و قدري ازدستش براي ما سوخته
شده او را ببخشيد .
زن از خواب بيدار مي شود فورا خود را به آن مجلس مي رساند و توبه و انابه ميكند و
مؤمنه ميشود.
بله هركاري كه براي امام حسين ( عليه السلام ) انجام شود آقا امام حسين ( عليهم
السلام ) منظور مي دارد .
و خدمت درمجالس امام حسين ( عليه السلام ) باعث توبه ازگناهان مي شود .
مجلس حسين ( عليه السلام ) مجلس نجات است هر گنه كاري كه به مجلس امام حسين ( عليه
السلام ) آيد توفيق توبه پيدا مي كند . ( 4)
شفا دادن حضرت سيدالشهداء ( عليه السلام )
جناب آقاي سيد عبدالرسول خادم حضرت اباالفضل ( عليه السلام ) نقل فرمود :
درچند سال قبل مرحوم حاج عبد الرسول رسالت شيرازي ازتهران تلگراف خبرداد كه آقاي
ناصر رهبري ( محاسب دانشكده كشاورزي تهران ) جهت زيارت مشرف مي شود ازايشان پذيرائي
شود.
پس از چند روز درب منزل خبردادند كه زوار ايراني تو را مي خواهند چون نزد ماشين
رفتم ديد م يك نفر مرد با يك خانم بود ، خانم پياده شد و آهسته به من فهمانيد كه
ايشان آقاي رهبري شوهر من است ومدتي است كه مبتلا شده واستخوانهاي فقرات پشت او
خشكيده است وهشت ماه بيمارستان بوده و او را جواب كرده اند و بيمارستان لندن هم
گفته علاج ندارد وبه همين زودي تلف مي شود و فعلا به قصد استشفاء اينجا آمده ايم و
به تنهايي نمي تواند حركت كند.
دو نفر حمال آوردم زير بغل هاي او را گرفتند و رو به منزل آمديم سينه وپشت او را
بوسيله فنرهاي آهني بسته بودند با نهايت سخني هرچند دقيقه قدمي برمي داشت .
وقتي كه چشمش به گنبد مطهر افتاد پرسيد : اين آقاي حسين ( عليه السلام ) است يا
قمربني هاشم ؟
گفتم : قمر بني هاشم است ، با دل شكسته و چشم گريان عرض كرد : آقا من آبروئي نزد
حسين ندارم شما ازبرادرت حسين ( عليه السلام ) بخواهيد كه ايشان ازخدا بخواهد اگر
عمر من تمام است همين جا زير سايه شما بميرم و اگرازعمرم چيزي باقي هست با اين حالت
برنگردم كه دشمن شاد شوم وبخواه مراشفا دهد.
پسر كوچك او تقريبا هشت ساله همراهش بود با گريه و زاري مي گفت اي قمر بني هاشم زود
است من يتيم شوم من درمجلس عزاداري شما خدمت كردم واستكانها را جمع مي نمودم ، سپس
رهبري گفت : مرا ببريد حرم شريف را زيارت كنم.
گفتم : با اين حالت نميشود ، قبول نمي نمود ، باهمان حالت سختي او را منزل برديم و
روي تخت خوابانيديم و طوري بود كه هيچ حركت نمي توانست بكند و بايد او را حركت
دهند.
فردايش اصرار كرد مرا به نجف ببريد با سختي او را به نجف اشرف منتقل كرديم ولي نشد
درحرم مشرف شود ازهمان بيرون زيارت نموده به كربلا برگردانيديم.
اصرار مي كرد مرا به كاظمين وسامراء بيريد ، گفتم : تلف مي شوي ، گفت : مي خواهم
اگر بميرم اين مشاهده را زيارت كرده باشم بالاخره او را فرستادم .
درمراجعت خانمش نفل كرد : پس از بيرون آمدن ازسامراء راننده پرسيد : آيا امامزاده
سيد محمد ( فرزند حضرت هادي ( عليه السلام ) را مايل هستند زيارت كنيد ؟
آقاي رهبري گفت : مرا ببريد ( درآن زمان قبر آن حضرت چند كيلومتر ازجاده آسفالت
دوربود و جاده هم خاكي وخراب بود ) پس حضرت سيد محمد را با كمال سختي زيارت كرديم .
درمراجعت يك نفرعرب كه عمامه سبز برسرداشت جلو ماشين ما را گرفت وبه عربي سخن گفت
وراننده جوابش ميداد آقاي رهبري گفت : آقا چه مي گويد ؟
آقاي راننده گفت : من را سواركن تا اول جاده آسفالت ، من گفتم : ماشين دربست شما
است واجازه ندارم .
آقاي رهبري گفت : آقا را سوار كن چون سوارشد سلام كرد ونزد راننده نشست .
دراثناء راه آقاي رهبري ناله كرد ومي گفت : ياصاحب الزمان سيد فرمود : ازآقاي چه مي
خواهي ؟
خانم جريان مرض آقاي رهبري را ميگويد ، سيد فرمود : نزديك بيا
گفتم : نمي تواند ، بالاخره كمي نزديك شد سيد دست را دراز كرد و بستون فقرات او
كشيد و فرمود : انشاءالله اگرخدا بخواهد شفاء مي يابي.
از فرمايش سيد اميدي درما پيدا شد گفتم : آقا ما براي شما نذرمي كنيم فرمود: خوب
است .
گفتم : اسم شما چيست ؟
گفت :عبدالله .آقاي رهبري گفت : محل شما كجاست تا بوسيله پست براي شما بفرستيم ؟
فرمود : به وسيله پست به ما نمي رسد شما هرچه براي ما نذر كرديد هرسيدي را كه ديديد
به او بدهيد و چون نزديك جاده آسفالت رسيديم فرمود : نگه داريد .
موقعي كه خواست پياده شود فرمود : آقاي رهبري امشب شب جمعه است وخداوند اجابت دعاء
را تحت قبه جدم حسين ( عليه السلام ) قرارداده وشفا را درتربت اوامشب خود را به
قبراوبرسان وپيغام مرا به اوبرسان .
گفتم : هرچه مي فرمائيد ميرسانم .
فرمود : بگو يا امام حسين ( عليه السلام ) فرزندت براي من دعاء كرده وشما آمين
بگوئيد .
آن سيد بزرگوار رفت ومن به خود آمدم كه اين آقا كه بود ؟
به راننده گفتم : ببين ازكدام سمت رفت واو را پيدا كن چون راننده نگاه كرد ابدا
اثري ازآن بزرگوارپيدا نبود .
خلاصه آقاي سيد عبدالرسول درهمان شب او را درحرم امام حسين ( عليه السلام ) برده
ومكرر ميگفت : آقا من ازشما يك آمين ميخواهم فرزندت چنين گفته است وحالش طوري بود
كه هركس نزديك اوبودهمه را گريان مي ساخت .
سپس او را به منزل آورده خوا بانيدم روي تخت و چون سختي مسافرت دراواثر كرده بود
حالش بدترازقبل بود .
پيش ازاذان خوابيده بودم خادمه منزل درب حجره ام مراصدا زد بيرون آمدم .
گفتم : چه خبر است ؟
گفت : بيا تماشا كن كه آقاي رهبري نمازميخواند . تعجب كردم ازآئينه درب نظر كردم
ديدم ايشان روي سجاده ايستاده و مشغول نمازاست .
ازخانمش جريان را پرسيدم ؟
گفت : مرا سحر صدا زد بلند شدم .
گفت : آب وضو بياور .
گفتم : ناراحت هستي ، نمي تواني .
گفت : درخواب آقا امام حسين ( عليه السلام ) به من فرمود : خدا تو را شفا داد برخيز
نماز بخوان و من هم مي توانم .
پس آب وضوء آوردم باكمال آساني برخواست وضوء گرفت .
گفت : سجاده بياور .
گفتم : نشسته نماز بخوان .
گفت : چون امام فرموده البته مي توانم فنرهاي آهني سينه وپشت مرا باز كن ، بالاخره
با اصرارش همه را بازكردم و حالا ايستاده مشغول نماز خواندن است چنانچه مي بيني .
سپس وارد حجره شدم واورا دربغل گرفتم وهردو گريه شوق كرديم و حمد خدا را بجا آورديم
.
سپس تلگراف بشارت به تهران مخابره كرديم چند تن ازبستگان ايشان آمدند و با كمال
عافيت به شام مشرف شدند سپس به تهران برگشتند وتا اين مدت تاريخ دركمال عافيت
درتهران هستند وچند مرتبه زيارت كربلا ويك حج مشرف شده اند . (5)
توسل به حضرت سيدالشهداء ( عليه السلام )
مرحوم آيت الله العظمي حاج شيخ عبدالكريم حائري رضوان الله عليه نقل مي كنند:
درموقعي كه سرپرستي حوزه علميه اراك را به عهده داشتند براي حضرت آيت الله حاج
مصطفي اراكي نقل فرموده بودند.
هنگاميكه من در كربلا بودم شبي كه شب سه شنبه بود درخواب ديدم شخصي به من گفت : شيخ
عبدالكريم كارهايت را انجام بده سه روز ديگر خواهي مرد من ازخواب بيدارشدم ، ومتحير
بودم گفتم : البته خواب است وممكن است تعبير نداشته باشد.
روز سه شنبه و چهارشنبه مشغول درس وبحث بودم تا خواب ازخاطرم رفت و روز پنج شنبه كه
تعطيل بود با بعضي از رفقاء به طرف باغ مرحوم سيد جواد رفتيم درآنجا قدري گردش
ومباحثه علمي نموديم تا ظهر شد ناهار را همان جا صرف كرديم پس ازناهارساعتي
خوابيديم .
درهمين موقع لرزه شديدي مرا گرفت رفقاء آنچه عبا و روا ندارد داشتم روي من انداختند
و همچنان بدنم لرزه داشت و در ميان آتش تب افتاده بودم حس كردم كه حالم بسيار وخيم
است .
به رفقا گفتم : مرا به منزلم برسانيد.
آنها وسيله اي فراهم كرده و زود مرا به شهر كربلا آوردند و به منزلم رسانيدند.
درمنزل بي حال و بي حس افتاده بودم بسيارحالم دگرگون شد.
دراين ميان به ياد خواب سه شب پيش افتادم علائم مرگ را مشاهده كردم با درنظر گرفتن
خواب احساس آخرعمر كردم.
ناگهان ديدم دو نفر ظاهر شدند و در طرف راست و چپ من نشستند و به همديگر نگاه مي
كردند و گفتند : اجل اين مرد رسيده مشغول قبض روحش شويم .
درهمين حال ، با توجه عميق قلبي به ساحت مقدس حضرت اباعبدالله ( عليه السلام )
متوسل شدم وعرض كردم : اي حسين عزيزدستم خالي است كاري نكردم و زادي تهيه ننموده ام
شما را به حق مادرتان زهرا ( عليها السلام ) ازمن شفاعت كنيد كه خدا مرگ مرا تأخير
اندازد تا فكري به حال خود نمايم .
بلافاصله پس ازتوسل ديدم شخصي نزد آن دو نفركه مي خواستند مرا قبض روح كنند آمد و
گفت : حضرت سيد الشهداء ( عليه السلام ) فرمودند : شيخ عبدالكريم به ما توسل كرده
وماهم درپيشگاه خدا ازاوشفاعت كرديم كه عمرش را تأخير اندازد.
خداوند اجابت فرموده بنابراين شما روح او را قبض نكنيد . دراين موقع آن دو نفر به
هم نگاه كردند و به آن شخص گفتند :سَمعًا و َطاعَه سپس ديدم آن دو نفر و فرستاده
امام حسين ( عليه السلام ) ( سه نفري ) صعود كردند و رفتند.
دراين موقع احساس سلامتي كردم صداي گريه و زاري شنيدم كه بستگانم به سروصورت مي
زدند آهسته دستم را حركت دادم و چشمم را گشودم ديدم چشمم را بسته اند و به رويم
چيزي كشيده اند خواستم پايم را جمع كنم ملتف شدم كه شستم ( انگشت بزرگ پايم ) را
بسته اند.
دستم را براي برداشتن چيزي بلند كردم شنيدم مي گويند ساكت شويد ، گريه نكيند كه بدن
حركت داردآرام شدند رو اندازي كه بر روي من انداخته بودند برداشتند و چشمم را
گشودند و پايم را فوري بازكردند ، با دست اشاره به دهانم كردم كه به من آب بدهند آب
به دهانم ريختند كم كم ازجا برخاستم و نشستم .
تا پانزده روز ضعف وكسالت داشتم و به حمدالله ازآن حالت به كلي خوب شدم اين ، موهبت
به بركت مولايم آقا سيدالشهداء ( عليه السلام ) بود آري به خدا .( 6)
برزخ زوار حسين ( عليه السلام )
شيخ احمد معرفت واعظ متقي اهل بيت عصمت ( عليه السلام ) نقل نمود.
يكي ازمراجع تقليد نقل كرد يكي ازعلماء نجف اشرف كه يك شخصيت علمي است ايشان مقيد
بودهرهفته حركت مي كرده وبه كربلا مي رفته .
روزهاي پنچشنبه كه حوزه تعطيل مي شد صبح كه نماز مي خواند پياده ازراه خانه كه يك
راه كويري بود تقريباً سيزده فرسخ هست مي آمد كربلا براي زيارت حضرت سيدالشهداء (
عليه السلام ) وبعد برمي گشت.
به اوگفتند : آقا شما ديگر پيرشده ايد ناتوان گرديده ايد سرما گرما حركت مي كنيد مي
رويد كربلا آخرآن هم پياده پس سواره برويد زيرا براي شما زحمت است.
ايشان فرمودند : واقعش آن وقتي كه چيزي نديده بودم مي رفتم حالا كه چيزها هم ديدم
نروم.
گفتند : چه ديدي ؟
فرمود : يك سال تابستان هوا خيلي گرم بود نمازصبح را خواندم رسم اين بود يك
مقدارغذا يك كوزه آب يك عصا آن هم آن غذا را مي بستم ، توي بسته اي باكوزه آب مي
گذاشتم سرعصا وعصا را مي انداختم سرشاند و راه مي افتادم .
قدري كه ازنجف بيرون آمدم درآن هواي قلب الاثر تشنه شدم . گفتم : ازاين آبها بخورم
اما حيفم آمد ديدم يك كوزه آب بيشتر نيست به راه افتادم . هوا خيلي گرم بود يك
مقدارديگر راه آمدم كم كم آفتاب بالاي سرم آمد ، ديدم ديگرنمي توانم تحمل كنم .
گفتم : مقداري ازاين آبها بخورم عصا را برگرداندم كوزه را برداشتم نگاه كردم ديدم
تمام آبها بخارشده رفته هوا يك قطره آب توي كوزه نيشت واي من تشنه وسط بيابان ،
ديگرنفهميدم چه شد چشمهايم سياهي رفت خوردم زمين ازهوش رفتم.
درچه حالي بودم نمي دانم يك وقت ديدم نسيم خنكي به صورتم خورد چشمهايم را بازكردم
ديدم باغ و گلستان درختها نهرهاي جاري به چقدر عالي اينجا كجاست . اين درختها چيه
اين نهرهاي جاري چيه اين آدمهاي خوشرو و زيبا و تو دلبر و كيا هستند ؟
ازجاي خود بلند شدم كوزه هم دستم بود ولي خشك وآب داخل آن نبود .
آمدم به اين آقاياني كه تشريف داشتند ، گفتم :
آقا اينجا كجاست ، من بين نجف و كربلا اين تشكيلات را نديده بودم ؟
گفتند : حالا ، آب را بخورچون تشنه هستي كوزات را هم پركن چون به دردت مي خورد بعد
ما به شما مي گوئيم كجاهستي وقتي ازآب خوردم ديدم عجب آبي اين چه آبي است ؟
چقدرلذيذ چقدرعالي كوزه ام را پركردم سرحال شده آمدم جلو.
گفتم : خوب آقايان اينجا كجاست ؟
گفتند : اينجا عالم برزخ زو ارقبرآقا امام حسين ( عليه السلام ) است.
يعني آنهائي كه حساب با امام حسين ( عليه السلام ) بازكردند عالم برزخ ايشان
اينجاست .
يك وقت ديدم باد گرم به صورتم مي خورد چشمهايم را بازكردم .
ديدم همان وسط صحراي نجف است هيچ اثري ازآن درختها وباغها نيست وفقط آنچه كه هست
كوزه پرازآب است اما ازآن آبها.
گفت : حالا مني كه به چشمم اين چيزها را ديده حالا ديگر زيارت آقايم امام حسين (
عليه السلام ) را ترك كنم.
اي كساني كه با امام حسين ( عليه السلام ) حساب باز كرديد خيلي قدرخودتان را بدانيد
.
بي احترامي به تربت
موسي بن عبدالعزيز نقل نمود :
دربغداد يوحناي نصراني مرا ديد و گفت :
تو را به حق دين و پيغمبرت قسم مي دهم كه اين شخصي كه دركربلا است ومردم او را
زيارت مي كنند كيست ؟
گفتم : پسر علي بن ابي طالب ( عليه السلام ) است و دختر زاده رسول آخر زمان محمد (
صلي الله عليه وآله) مي باشد و اسمش حضرت سيدالشهداء( عليه السلام ) است.
چطورشده كه اين سؤال را ازمن مي كني ؟
گفت : خادم هارون الرشيد نصف شبي بود آمد درب خانه و مرا با عجله برد تا به خانه
موسي بن عيسي هاشمي.
گفت : امرخليفه است كه اين مرد را كه قوم وخويش من است علاج كني وقتي كه نشستم
ومعاينه كردم ديدم بي خود است و فايده ندارد .
پرسيدم چه مرضي دارد و چطورشد كه اين طور گرديد ؟
ديدم طشتي حاضر كردند وهرآنچه درون شكمش بود درطشت خالي گرديده .
گفتم : چه واقع شده ؟
گفتند : ساعتي پيش ازاين نشسته بود ، وبا خانواده خود صبحت ميكرد ، والحال به اين
حال افتاده سبب را پرسيدم .
گفتند : شخصي قبل ازاين درمجلس بود كه ازبني هاشم بود وصبحت ازحسين بن علي ( عليه
السلام ) وخاك قبراو درميان آمد.
موسي بن عيسي گفت : شيعه ها درباب حسين بن علي تا حدي غلو دارند كه خاك قبر او را
براي مداوا استفاده ميكنند .
آن شخص گفت : اين برمن واقع شد ، مرا فلان مرض بود اما با تربت امام حسين ( عليه
السلام ) آن درد به كلي ازمن زايل شد وحق تعالي مرا بوسيله آن تربت نفع كلي بخشيد.
موسي بن عيسي گفت : ازآن تربت نزد تو چيزي هست ؟
گفت : بلي .
گفت : بياور .
آن شخص رفت و بعدازچند لحظه آمد و اندكي از آن تربت را آورده و به موسي بن عيسي
داد.
موسي هم آنرا برداشت و ا زروي استهزاء و تمسخره به آن شخص ، تربت را درميان دبر خود
گذاشت و لحظه برنيامده كه فرياد فغانش برآمد ، النار النارالطشت الطشت وتا طشت
آوردندازاندرون اواينها كه مي بيني بيرون آمد.
فرستاده هارون گفت : هيچ علاجي درآن مي بيني ؟
من چوبي را برداشتم ودل وجگراو رانشانش دادم وگفتم :
مگر عيسي پيغمبر كه مرده ها را زنده مي كرده اين مرض را علاج كند.
از خانه بيرون آمدم و آن بدخت بدعاقبت را درآن حال وا گذاردم چون سحر گرديد صداي
نوحه وشيون و زاري از آن خانه بلند گرديد يوحنا به اين سبب مسلمان گرديد ، والسلام
را برخود قبول كرد ، و مكرر زيارت حضرت سيد الشهداء مي رفت و طلب آمرزش گناهان خود
را درآن بقعه شريف مي نمود اين سزاي كسي است كه تربت امام حسين( عليه السلام ) را
مسخره نمايد . (7 )
--------------------------------------------------------
(1) ترجمه خصائص الحسينيه ، ص 20 .
(2 ) دارالسلام ، ص 536 .
(3 ) آثار 21 .
(4 ) كشكول شمس
(5 ) داستانهاي شگفت
(6 ) پند جاويد
(7 ) تحفه المجالس
|