غروب عاشوراء.....


پس از آنكه حضرت عبّاس (عليه السّلام) به شهادت رسيد امام حسين (عليه السّلام) غريب و بي ياورشد وديگر هيچكس را نيافت كه اورا ياري كند صداي گريه وشيون بانوان حرم و كودكان را مي شنيد دراين هنگام فرياد زد:
آيا كسي هست تا ازحرم رسول خدا(صلي الله عليه وآله) حمايت ودفاع كند؟ آيا فرياد رسي هست تابه اميد ثواب الهي به فرياد ما برسد؟

وداع جانسوز باامام سجاد(عليه السّلام)
سپس به خيمه هاي پسران پدرش رفت آنها را خالي ديد، به خيمه هاي فرزندان عقيل رفت آنها را خالي ديد، به خميه هاي اصحابش توجه كردآنها را نيز خالي ديد، مكررميفرمود: لاحَولَ وَلاقُّوَّهَ اِلاّ بِاللّهِ العَلِيِّ العَظِيمِ
سپس به خيمه هاي بانوان رفت و پس ازآن به خيمه امام سجاد (عليه السّلام) وارد گرديد ديد آن حضرت براثر بيماري شديد روي فرش پوستي افتاده وزينب (سلام الله عليها) از او پرستاري مي كند.
وقتي كه چشم امام سجاد (عليه السّلام) به پدرش افتاد، خواست برخيزد نتوانست به عمّه اش زينب فرمود: مرابه سينه ات تكيه بده تا بنشينم زينب (سلام الله عليها) درجانب پشت امام سجاد (عليه السّلام) نشست وآن حضرت را نشانيد و به سينه اش تكيه داد، امام حسين (عليه السّلام) احوال پسرش را پرسيد، امام سجاد (عليه السّلام) گفت: حمد وسپاس مي گويم خدا را، سپس امام سجاد(عليه السّلام) عرض كرد: پدرجان ، جريان شما با اين منافقين به كجا رسيد؟
امام حسين(عليه السّلام) فرمود: شيطان برآنها چيره شد و ياد خدا را ازياد آنها بيرون برد و جنگ شديدي بين ما وآنها رخ داد كه خون ما و آنها درسراسراين زمين به جريان افتاد. امام سجاد(عليه السّلام) پرسيد: پدرجان عمويم عباس (عليه السّلام) چه شد؟
زينب با شنيدن اين سؤال دگرگون شد با چشمي اشكبار به چهره برادرنگاه كرد تا بنگرد كه اوچه جواب ميدهد؟ زيراآن حضرت هنوز خبر شهادت عباس (عليه السّلام) را به امام سجاد(عليه السّلام) نداده بود تا مبادا بيماري او شديدترگردد فرمود: پسرم عمويت كشته شد، ودركنارفرات دستهايش را بريدند.
امام سجاد(عليه السّلام) آنچنان گريست كه بيهوش شد وقتي كه به هوش آمد ازعموها و افراد ديگر سؤال ميكرد وامام حسين (عليه السّلام) پاسخ مي داد تا اينكه پرسيد:
برادرم علي اكبر كجاست، ازحبيب بن مظاهر ومسلم بن عوسجه وزهير بن قين چه خبر؟
امام حسين(عليه السّلام) فرمود : پسرم بدان كه درخيمه ها مردي جزمن وتونيست همه كشته شدند
امام سجاد(عليه السّلام) گريه سختي كرد سپس به عمه اش زينب (سلام الله عليها) فرمود: شمشير وعصائي به من بده.
امام حسين(عليه السّلام) فرمود: شمشيرو عصا براي چه مي خواهي؟
عرض كرد: عصا را براي اينكه برآن تكيه كنم وشمشير را براي اينكه با آن ازحريم فرزند رسول خدا(صلي الله عليه وآله ) دفاع نمايم زيرا خيري درزندگي بعد ازاونيست.
امام حسين(عليه السّلام) اورا ازاين كاربازداشت واورابه سينه اش چسبانيد وبه اوفرمود:
پسرم !تو پاكترين وبهترين ذريه وعترت من هستي توجانشين من براين بانوان وكودكان غريب ويتيم ومظلوم مي باشي آنها كه درچنين رنجي شديد دربرابرشماتت دشمن قرارگرفته ازآنها سرپرستي كن ومونس آنهاباش ، آنها هيچ مردي غير ازتو ندارند به آنها مهرباني كن ....سپس صدا زد:
اي زينب ، اي ام كلثوم ،اي سكينه، اي رقيه، اي فاطمه ، كلام مرا بشنويد وبدانيد كه اين پسرم (اشاره به امام سجاد(عليه السّلام)) جانشين من برشما است، و اوامامي است كه اطاعتش واجب است .
سپس فرمود: پسرم به شيعيان من سلام برسان و به آنها بگو كه پدرم غريبانه كشته شد، پس براي مصيبت اوناله كنيد، او به شهادت رسيد پس براي اوگريه كنيد.
امام حسين (عليه السّلام) نگاهي به قتلگاه كرد ديد پيكربه خون طپيده 72  نفر ازاصحاب و18 نفر ازاهل بيتش به زمين افتاده وبه شهادت رسيده اند، تصميم قاطع گرفت تا به جنگ با دشمن برود دراين هنگام صدا زد: اي سكينه، اي فاطمه، اي زينب و اي امّ كلثوم آخرين سلامم برشما باد اكنون آخرين ديدارم با شما است واندوه جانكاه به شما نزديك شده است.
امام دراين حال مي گريست زينب (سلام الله عليها) عرض کرد: خدا چشمت را نگرياند چرا گريه مي كني ؟ امام فرمود:
چگونه گريه نكنم با اينكه بزودي شما را به صورت اسيردرميان دشمنان حركت ميدهند، گريه ام براي خودم نيست براي اسارت شمااست.
بانوان حرم با شنيدن سخن امام صدا به گريه بلند كردند وفرياد مي زدند: اكنون هنگام وداع وجدائي است.

وداع جانسوزامام باسكينه
دراين هنگام سكينه نزدپدرآمد و صدا زد: اي بابا آيا تسليم مرگ شده اي بعد ازتو به چه كسي پناه ببرم.
امام حسين(عليه السّلام) به او فرمود: اي نورچشم من چگونه كسي كه يارو ياور ندارد تسليم مرگ نشود ولي بدان كه رحمت وياري خدا دردنيا وآخرت ازشما جدا نگردد. دخترم برقضاي الهي صبركن وشكايت نكن دنيا محل گذراست ولي آخرت خانه هميشگي است.
سكينه گفت: مارا به حرم جدمان مدينه بازگردان.
امام فرمود: اگرپرنده قطا را رها مي کردند درجايگاه خودآرام ميگرفت واستراحت مي كرد. (اين مثل را در جائي بکار می برند که کسی مجبور بر انجام امری شود که آنرا مکروه می دارد.)
سكينه گريه كردامام حسين(عليه السّلام) اورابه سينه اش چسباند واشك چشمهاي اورا پاك كردوفرمود: اي سكينه جانم بدان كه بعد ازفرارسيدن مرگ من گريه تو بسيارخواهد شد دل مرا با افسوس، به سرشك خود مسوزان تاجان دربدن دارم. پس وقتي كه كشته شدم توبرهركس نزديكتر به بدن من مي باشي كه كنار آن بيائي وگريه كني اي برگزيده بانوان.


دخترك تشنه دنبال امام
هلال بن نافع مي گويد : درميان دوصف لشگر (دشمن) ايستاده بودم ديدم كودكي ازحرم امام حسين (عليه السّلام) بيرون آمدامام به سوي ميدان مي آمد كودك باگامهاي لرزان دوان دوان خودرابه امام رسانيد دامن آن حضرت راگرفت وگفت: اي پدر به من بنگروببين من تشنه ام .
اين تقاضای جگرسوز ازآن كودك شيرين زبان مانند نمكي بود كه برزخمهاي قلب امام پاشيده شد، به طوري كه اشك ازديدگان حسين (عليه السّلام) جاري گشت فرمود: دخترم (مي دانم تشنه اي ) خداوند تو را سيراب كند كه اووكيل وپناهگاه من است.
هلال گفت: پرسيدم اين دختر چه كسي بود؟ وباامام حسين(عليه السّلام) چه نسبتي داشت؟
گفتند : اورقيه دختر سه ساله امام حسين(عليه السّلام) بود.

وداع زينب (سلام الله عليها)
امام حسين(عليه السلام) بانوان را دلداري داد وامربه صبر نمود و فرمود:
خداوند شماراازدست دشمنان نجات دهد وعاقبت امرشمارا نيكوگرداند، ودشمنان شمارابه انواع عذاب مبتلا خواهد كردودرعوض اين مصائبي كه به شمارسيده خداوند چندين برابر ازمواهب خود رابه شما عنايت مي فرمايد به زبان چيزي نگوئيد كه موجب كاهش مقام ارجمند شماگردد...

زينب گريه مي كرد امام به او فرمود: آرام باش اي دختر مرتضي وقت گريه طولاني است. همين كه خواست به عزم ميدان ازخيمه بيرون آيد زينب (سلام الله عليها) دامن امام راگرفت وصدا زد:
برادرم آهسته باش، توقف كن تا تو را سير ببينم وبا تو وداع كنم، آن وداع جدا كننده اي كه بعدازآن ديگر ملاقاتي با تونخواهد بود.
برادرم آهسته برو وقبل ازمرگ، اندكي با ما باش تا با ديدار تودرون سوزان، وسوزقلب پريشان وبي قرارم خنك گردد.
حضرت زينب (سلام الله عليها) ازبرادردل نمي كند به دست و پاي برادرافتاد و بوسيد سايربانوان حرم آن حضرت را محاصره كرده ودست و پاي او را مي بوسيدند وگريه مي كردند،امام آنها را آرام كرده وبه خيمه برگردانيد، سپس خواهرش را به تنهائي طلبيد واورا دلداري داد.
سرانجام امام حسين(عليه السّلام) دستش را بر سينه خواهرش زينب كشيد، زينب آرام گرفت وديگر بي قراري نكرد.
امام به اوفرمودند: افرادي كه صبر مي كنند پاداش بسيار درپيشگاه خدا دارند، صبر كن تا به پاداشهاي الهي برسي...
آنگاه زينب (س) خشنود شد واظهار سرور كرد وعرض نمود:
اي پسر مادرم خاطرت شاد و چشمت روشن باد، چرا كه مرا آنگونه كه دوست داري و خوشنود هستي، خواهي يافت.
زبان حال زينب (س) دراين وقت اين بود :
بر چيزي كه تلخ تر از تلخي گياه صبر است ، صبر مي كنم و به زودي چنان صبر مي كنم كه نيروي صبر از قدرت صبر من درمانده گردد. آري به گونه اي صبر مي كنم كه صبر از من خسته شود.

به ياد وصيت حضرت زهرا(س)
بعضي نقل كرده اند : چون امام حسين (عليه السّلام) چند قدمي از خيمه ها دور شد حضرت زينب (س) از خيمه بيرون آمد وصدا زد: برادرم لحظه اي درنگ كن تا وصيت مادرم فاطمه (س) را نسبت به تو بجا آورم.
امام توقف كرده وفرمود آن وصيت چيست؟
زينب (س) عرض كرد: مادرم به من وصيت فرمود ، هنگامي كه نورچشمم حسين (عليه السّلام) را روانه ميدان براي جنگ با دشمن كردي ، عوض من گلوي او را ببوس ، آنگاه زينب (س) گلوي برادرش را بوسيد وبه خيمه ها بازگشت .
امام چند قدم ديگر به سوي ميدان برداشت ناگاه صداي ضعيفي از پشت سر شنيد كه كسي مي گويد : اي پدر اندكي تحمل كن به تو حاجتي دارم.
امام به عقب نگاه كرد ، ديد سكينه با سرعت مي آيد .عنان اسب را كشيد وتوقف كرد. سكينه ركاب امام را گرفت وعرض كرد: حاجتم اين است كه از اسب فرود آيي ومرا در كنار خود بگيري ومرا مانند يتيمانت نوازش كني.
امام پياده شد وروي خاك نشست وسكينه اش را كنار خود گرفت ودست نوازش بر سر اوكشيد و اشكهايش را پاك كرد ، واو را دلداري داد و به خيمه باز گردانيد.


حادثه جگرسوز هنگام وداع
هنگامي كه امام حسين (عليه السّلام) مشغول وداع بود وسكينه وساير بانوان حرم را دلداري داده وامر به صبر مي نمود عمرسعد خطاب به سپاه خود فرياد زد واي بر شما تا حسين (عليه السّلام) مشغول وداع است از هر سو به او حمله كنيد سوگند به خدا اگر اواز وداع فارغ شود جانب راست وچپ شما را با حملات خود درهم مي نوردد. سپاه به امام حمله كردند وآن حضرت را در كنار خيمه هدف تيرهاي خود قرار دادند، بطوري كه تيرها بين طنابهاي خيمه ها مي افتاد وبعضي از تيرها به بانوان اصابت كرده و لباس آنها را دريد وسوراخ نمود. بانوان وحشت زده داخل خيمه شدند وبه امام نگاه مي كردند ببينند چه مي كند؟ كه ديدند مانند شير خشمگين به دشمن حمله كرد وهركه نزديك شد او را به خاك هلاكت انداخت. ازهرسو به سوي او تيري آمد وآن حضرت سينه وگلويش را سپر تيرهاي دشمن قرار داده بود ، سپس به مركز خود بازگشت ومكرر مي گفت: لَا حَولَ ولَاقُوَّهَ اِلَّا بِالَّلهِ.

معرفي و اتمام حجت امام حسين(عليه السّلام)
امام حسين (عليه السّلام) درروز عاشورا (دريكي ازمراحل ) برابرسپاه دشمن آمد و برشمشير خود تكيه داد و با صداي بلند فرمود: شما را به خدا آيا مرا مي شناسيد؟
سپاه پاسخ دادند: آري تو فرزند پيامبر خدا (ص) هستي
امام : شما را به خدا آيا مي دانيد علي بن ابيطالب (عليه السّلام) پدر من است؟
سپاه : آري مي دانيم.
امام : شما را به خدا آيا مي دانيد خديجه (س) دختر خُوَيلِد نخستين زني كه به اسلام گرويد مادر بزرگ من است؟
سپاه : آري مي دانيم .
امام : شما را به خدا آيا مي دانيد جعفر كه دربهشت پرواز مي كند عموي من است؟
سپاه : آري مي دانيم.
امام : شما را به خدا آيا مي دانيد اين شمشير كه بر كمر بسته ام شمشير پيامبر خدا(ص) است؟
سپاه : آري مي دانيم.
امام : شما را به خدا آيا مي دانيد اين عمامه را كه بر سرم بسته ام عمامه رسول خدا(ص) است؟
سپاه : آري مي دانيم.
امام : شمارا به خدا آيا مي دانيد پدرم علي (عليه السّلام) از ميان مسلمين اولين فردي بود كه اسلام را پذيرفت ؟ ودرعلم از همه عالمتر و درصبر وشكيبائي از همه بردبارتر بود؟ واو ولي ورهبر هر مرد وزن مي باشد؟
سپاه : آري مي دانيم.
امام : پس چرا ريختن خونم را روا مي داريد در حالي كه فرداي قيامت حوض كوثر در اختيار پدر من است واو گروهي را از آن محروم خواهد كرد چنان كه شتر تشنه را از آب باز دارند، ودر قيامت پرچم سپاس وتقدير در دست او است.
سپاه : ما به همه اين ها آگاه هستيم، ولي هرگز تورا رها نخواهيم كرد تا بر اثر تشنگي جان بدهي.
در عبارت ديگر آمده كه امام حسين (عليه السّلام) خطاب به سپاه دشمن فرمود:
اي مردم آگاه باشيد كه دنيا، سراي فاني است و صاحبانش رااز حالي به حال ديگر دگرگون مي سازد، اي گروه مردم شما قوانين اسلام را مي شناسيد و قرآن را خوانده ايد ومي دانيد كه محمد (ص) رسول خداي حسابگر است در عين حال اكنون ظالمانه براي كشتن فرزند رسول خدا بپا خاسته ايد.
اي گروه مردم آيا نمي بينيد كه آب فرات چگونه خود نمائي مي كند؟ امواج زلالش مانند شكمهاي ماهيان است، يهود و نصاري حتي حيوانات (مانند سگ وخوك) ازآن مي آشامند درحالي كه فرزندان پيامبر از تشنگي مي ميرند .

امّا اين سخنان در دل سخت تر از سنگ آن قوم از خدا بی خبر اثر نگذاشت.


نگاهي برصحنه جنگ امام حسين (عليه السّلام) با دشمن
امام حسين (عليه السّلام) يكه وتنها به ميدان آمد و دشمن را به جنگ دعوت كرد هر كس كه به ميدان او مي آمد طولي نمي كشيد كه به دست او به خاك هلاكت مي افتاد، بدين منوال امام جمعيت بسياري از دشمن را كشت، سپس به جانب راست دشمن نگاه كرد در حالي كه چنين رجز مي خواند:
كشته شدن بهتر است سوارشدن بر ننگ است وننگ (شكست ظاهري دنيا) بهتر ازورود به آتش دوزخ است وخداوند در هر حال پناه من است (ومن درپناه عزت تن به ذلت پناه شما نمي دهم).
من حسين فرزند علي (عليه السّلام) سوگند ياد كردم كه دربرابر ظالمين سر فرو نياورم ، ازپيوستگان به پدرم حمايت مي كنم ، وبر راستاي دين پيامبر اسلام گام مي نهم.


امام حسين (عليه السّلام) در كنار فرات
امام حسين (عليه السّلام) جنگ سختي با دشمن كرد تشنگي بسيار شديد بر او مسلط شد تصميم گرفت بطرف آب فرات برود، سوار بر اسب رهسپار جانب فرات شد، به قلب لشكر چهار هزار نفري ( كه نگهبان آب فرات بودند وفرمانده آنها عمروبن حجاج بود) حمله كرد لشكر رااز دوطرف پراكنده ساخت وخود رابه آب رسانيد امام به اسب خود رو كرد وفرمود تو تشنه اي ومن نيز تشنه ام ازآب ننوشم تا نخست تو بنوشي .
اسب گويا احساس كرد سرش را بلند نمود ( يعني قبل از تو آب نمي آشامم ) .
وقتي كه امام دست بطرف آب دراز كرد تا كفي از آب بردارد وبنوشد شخصي از سپاه دشمن فرياد زد اي حسين تو آب خوش مي نوشي با اينكه سپاه به سوي خيمه ها رفتند وحرمت حرم تورا هتک نمودند؟ و خيمه ها را آتش زدند غيرت آن حضرت بجوش آمد وآب را ريخت و با سرعت بسوي خيمه باز گشت ولي دريافت كه كسي به خيمه حمله نكرده است ودشمن با اين حيله خواست حسين آب ننوشد.


جنگ تن به تن
بعضي نقل كرده اند امام حسين(عليه السّلام) عمرسعد را خواست وبه او سه پيشنهاد كرد كه يك نوع اتمام حجت بود :
1- دست از من واهل بيتم بردار تا به مدينه جدم برگرديم.
2- به من شربت آبي بياشام كه از شدت تشنگي جگرم خشك شده است .
3- اگر دو پيشنهاد قبلي عملي نيست من يك نفر هستم بنابراين يک يک از افراد را به جنگ من بفرست .
عمر سعد گفت : اما باز گشت به مدينه ونوشيدن آب ، به هيچ وجه امكان پذير نيست ، ولي پيشنهاد سوم خواست مرد كريم است پذيرفته مي شود .
به فرمان عمر سعد چند تن از شجاعان دشمن به ميدان تاختند، امام حسين(عليه السّلام) تن به تن با آنها جنگيد ولي همه آنها دربرابر شمشير آتش بار امام به خاك هلاكت افتادند. عمرسعد دريافت كه درنبرد تن به تن احدي در برابر امام حسين ( عليه السّلام) باقي نمي ماند، از اين رو نقض عهد كرد و فرمان حمله دسته جمعي را صادر نمود.
ازهر سو به امام حمله كردند امام آنچنان بر آنها هجوم برد كه آنها همانند ملخ پراكنده و فرار مي كردند .
مسعودي در اثباة الوصية مي نويسد:
امام حسين (عليه السّلام) چنان جنگيد كه به روايتي هزارو هشتصد مرد جنگي دشمن را كشت وبه نقلي ديگر غيراز مجروحان هزارونهصدو پنجاه نفر را كشت .
عمرسعد بر قوم خود فرياد برآورد و گفت:
واي بر شما آيا مي دانيد با چه كسي مي جنگيد اين پسر اَنزَع بطين ( يعني علي عليه السّلام ) است.
اي سپاه از هر سو براو حمله كنيد. دراين هنگام چهارهزار كماندار آن حضرت راهدف رگبار تير خود قرار دادند.
آن حضرت همچنان مي جنگيد و بر اثر شدت تشنگي آب طلب مي كرد، ولي كسي پاسخ نمي داد.
شمر با جماعتي آمدند و بين او و خيمه اش قرار گرفتند بطوري كه به خيمه نزديك شدند.
امام فرياد زد واي بر شما اي پيروان آل ابوسفيان. اگر شما دين نداريد واز حساب روز قيامت نمي ترسيد پس دست كم در دنياي خود آزاد مرد باشيد .
شمر فرياد زد: اي پسر فاطمه، چه می گوئی ؟
امام فرمود: مي گويم من با شما مي جنگم و شما با من، زنها تقصيري ندارند، از گمراهان ومتجاوزين خود جلوگيري كنيد وتازنده ام متعرض حرم من نشويد.
شمر فرياد زد: اي پسر فاطمه، متعرض حرم نخواهند شد.
آنگاه شمر به سپاه خود خطاب كرد وفرياد زد همه متوجه حسين(عليه السّلام) شويد و كار را تمام كنيد.
سپاه دشمن به امام حمله كردند، آن حضرت همچنان مي جنگيد تا اينكه بدنش پر از زخم گرديد. سرانجام ظالمي بنام ( صالح بن وهب ) پيش آمد وآنچنان بر ناحيه ران آن حضرت ضربه زد كه آن مظلوم از پشت اسب به زمين افتاد و طرف راست صورتش به زمين برخورد كرد، سپس درهمين حال برخاست و مانند شير شرزه شجاعت بر دشمن حمله كرد و فرمود :
آيا شما بر قتل من اجتماع كرده ايد سوگند به خدا بعداز من بنده اي از بندگان خدا را نخواهيد كشت خداوند بخاطر كشتن من بر شما غضب مي كند... سوگند به خدا هرگاه مرا كشتيد خداوند خودتان را به جان خودتان مي افكند وخون همديگر را مي ريزيد. سرانجام دست خوش عذاب سخت الهي خواهيد شد. همچنان با دشمن جنگيد تا هفتاد و دو زخم بر بدنش وارد آمد. 


حضرت زينب ( س) در كنار قتلگاه
در اين هنگام  زينب کبری( س) ازخيمه بيرون آمد در حالي كه فرياد مي زد : وامحمّداه ! وااَبَتَاه ! واعليَّاه ! واجعفراه  !
سپس گفت : اي كاش آسمان بر روي زمين ويران مي شد و اي كاش كوهها از هم مي پاشيدند و به بيابانها مي ريختند.
آنگاه بسوي امام حسين ( عليه السّلام ) نزديك شد در آن هنگام عمرسعد باجماعتي نزديك مي شد. زينب ( س) صدازد : اي عمر آيا اين اباعبدالله كشته مي شود و تو مي نگري ؟
اين سخن از زينب ( س) بقدري جانسوز بود كه عمرسعد گريه كرد بطوري كه ريشش از اشك چشمش تر شد اما در اين حال عمرسعد از زينب ( س) روگردانيد و جواب او را نداد و سكوت كرد .
زينب ( س) صدا زد : آيا در ميان شما يك نفر مسلمان نيست ؟
هيچ كس جواب زينب ( س) رانداد.
 

  
اصابت سنگ وتير سه شعبه
امام كنار آمد تا اندكي استراحت كند دركنار ايستاده بود ناگاه سنگي از جانب دشمن آمد وبه پيشاني آن حضرت خورد وخون جاري شد. دامنش را بلند كرد تا خون پيشاني را پاك كند دراين هنگام تير سه شعبه زهرآلود آمد وبرسينه وقلب آن حضرت اصابت كرد . فرمود : بِسمِ اللّه وبِاللّه وعلي ملّهِ رسولِ اللّه
سپس سرش را به طرف آسمان بلند كرد و گفت:
خدايا تو مي داني مردي را مي كشند كه در روي زمين پسر پيغمبري غير او نيست آنگاه آن تير را گرفت وازپشت بيرون آورد وخون مانند ناودان از آن جاري شد.


شهادت جانسوز امام حسين ( عليه السّلام )
دراين هنگام ضعف بر بدن آقا مسلط شد، سپاه دشمن دست از جنگ كشيد ومدت طولاني از اين جريان گذشت وكسي جرات نمي كرد آخرين ضربه را بزند.

بعضی نوشته اند که : امام حسین (علیه السلام) سه ساعت ازروز روی زمین افتاده بود وبه آسمان نظر می کرد ومی گفت: « صَبراً عَلی قَضائِکَ، لامَعبُودَ سِواکَ ،یا غِیاثَ المُستَغِیثینَ» پس چهل نفر ازلشکر به سوی امام شتافتند تاسرازبدنش جدا سازند وعمر بن سعد می گفت : درکشتن او شتاب کنید .

شبث بن ربعی درحالیکه شمشیردردست داشت نزدیک امام آمد که سرازتن بزرگوارجدا نماید ، آن حضرت نظری به او نمود که او شمشیررا رها کرده  ودرحالیکه فریاد می زد فرار کرد.
دراين هنگام شمر بر سپاه خود فرياد زد: واي بر شما چرا به اين مرد مهلت مي دهيد؟ مادرهايتان به عزايتان بنشينند اورا بكشيد.
دراين وقت، دشمنان بي رحم ازهر سو به آن امام غريب حمله كردند. يكي به شانه چپش ضربه زد ديگري بر دوشش ضربه زد. سنان بن انس به پيش آمد وچنان نيزه اش را بر گودي گلوي آن حضرت فرو برد و سپس نيزه را بر استخوانهاي سينه اش كوبيد و تير بر حلقوم او وارد ساخت، كه آن حضرت بر روي خاك زمين افتاد، پس از لحظه اي برخاست ونشست وتير را از گلوي خود بيرون كشيد سر و محاسنش را با خون بدنش رنگين نمود و مي فرمود:
اينگونه كه به خونم رنگين شده ام و حقم غصب شده با خدا ملاقات مي كنم.
در اين حال فرمود شربت آبي به من برسانيد. ظالمي گفت: آب نچشي تا از آب سوزان دوزخ بياشامي .
حضرت فرمود : آيا من آب سوزان جهنم را مي آشامم؟ نه هرگز. بلكه من بر جدم رسول خدا(ص) وارد مي شوم و در محضر او از آب گواراي بهشتي مي آشامم و از ظلم و ستم شما به آن حضرت شكايت مي كنم .
گفتار امام درآن سنگدلان اثر نكرد گويا ذره اي رحم در دل هيچكدام از آنها نبود.
عمرسعد فرياد زد بسوي حسين ( عليه السّلام ) برويد واو را راحت كنيد .
شمر به سوي آن حضرت شتافت وبا كمال گستاخي روي سينه آن حضرت نشست ومحاسن آن حضرت را بدست گرفت وبا شمشير خود با دوازده ضربه سر از بدن آن بزرگوار جدانمود.

بعضی گويند سنان بن انس که خدا اورا لعنت کند از اسب به زير آمد، شمشير خود را بر گلوی حضرت نهاده وگفت: به خدا سوگند سر تورا از بدن جدا خواهم نمود ، در حالی که معترفم که تو پسر رسول خدا هستی وپدر ومادر تو بهترين مردمند!

پس از گفتن اين کلام سر مقدس آن امام بزرگوار را از تن جدا کرد.


گفتگوي امام حسين ( عليه السّلام ) با شمر
درآن لحظات آخر شهادت اما حسين (عليه السّلام ) به شمر روكرد وفرمود :
اكنون كه ناگزير به كشتن من كمر بسته اي با شربت آبي مرا سيراب كن .
شمر گفت : اي پسر ابوتراب آيا تو گمان نمي كني كه پدرت ساقي حوض كوثر است واز آب كوثر به دوستانش مي دهد صبر كن تا بدست او سيراب گردي.
ودر نقلي ديگر آمده كه گفت: سوگند به خدا يك قطره ازآب را نچشي تا مرگ را جرعه جرعه(با كمال سختي) بچشي.
 

اوج بيدادگري
آنگاه عمربن سعد بجهت امتثال فرمان ابن زياد، درميان اصحابش فرياد برداشت :
 کيست که داوطلب باشد وبرپيکر حسين اسب بتازد تا سينه وپشت اورا زيرسم اسبها لگدمال نمايد؟!
شمرمبادرت نمود واسب بربدن مطهرامام تاخت، وده نفر ديگر ازسپاه کوفه اجابت کردند.
آنان بااسب بربدن امام (عليه السلام) تاختند بگونه اي که سينه مبارک آن برزگوار رادرهم کوبيدند.
اَلا لَعَنة اللهِ عَليَ قُومِ الضَّالِمينِ
 

شيون ملائکه
چون امام (عليه السلام) به شهادت رسيد ملائکه آسمان به شيون آمدند وگفتند: پروردگارا! اين حسين برگزيده تو وفرزند پيامبر توست، پس خداوند عزوجل تمثال حضرت قائم(عليه السلام) را براي ملائکه ظاهرگردانيد، وفرمود: به اين قائم ازخون حسين انتقام خواهم گرفت.

ذوالجناح
پس اسب آن حضرت شيهه کشان وگريان به جانب خيمه ها شتافت درحاليکه پيشاني خود را به خون امام (عليه السلام) آغشته نموده بود.
وازامام باقر (عليه السلام) نقل شده است که اسب مي گفت :
« واي ازستم امتي که فرزند دختر پيامبر خودرا کشتند» وبا همان فرياد روبه خيمه ها آورد.
ودرزيارت ناحيه آمده است :
پس چون بانوان حرم اسب تورا با آن هيئت وبدون سوار مشاهده نمودند که زينش واژگون ويالش پرازخون است ازخيمه ها بيرون آمدند درحالي که موهاي خود را پريشان وبرصورت خود سيلي مي زدند ونقاب ازچهره ها مي افکندند وبه صداي بلند شيون مي کردند وبسوي قتلگاه مي شتافتند درهمان حال شمرملعون برسينه مبارکت نشسته بود ومحاسن شريفت را دريک دست گرفته وبادست ديگر باخنجر سرازبدنت جدا مي کرد.

 

پس از شهادت
پس ازشهادت امام سپاه دشمن براي به يغما بردن لباسهاي امام(عليه السلام) ازيکديگر سبقت گرفتند،
همچنين درغارت خيمه هاي حسيني، بگونه اي که چادرازسرزنان مي کشيدند، دختران آل رسول (صلي الله عليه وآله) ازسراپرده خود بيرون آمده و همه مي گريستند وازفراق عزيزان وبزرگان خويش شيون مي کردند.

آتش زدن خيمه ها
دراين هنگام دشمن براي سوزاندن خيمه هاي اهل بيت (عليهم السلام) اقدام نمود درحالي که زنان وفرزندان درخيام بودند، پس شعله هايي ازآتش آوردند درحاليکه يکي از آنها فرياد زد: «سراپرده ظالمين را بسوزانيد!!»
وايشان آتش درخيمه ها افکندند! دختران رسول خدا(صلي الله عليه وآله) ازخيمه ها خارج شده ومي گريختند درحالي که آتش آنها را از پشت سرتعقيب مي کرد!
بعضي ازکودکان يتيم دامن عمّه را گرفته تاازآتش محفوظ بمانند وازظلم دشمنان درامان باشند، وبعضي دربيابان متواري وبرخي به آن ستمگراني که دلهايشان خالي ازمهرباني وعطوفت بوداستغاثه ميکردند.
امام سجاد (عليه السلام) درطول حياتش بعدازشهادت امام حسين (عليه السلام) هرگاه خاطره هاي تلخ روزعاشورا رابه ياد مي آورد بااشک واندوه فراوان مي فرمود:
بخدا سوگند هيچ گاه به عمه ها وخواهرانم نظر نمي کنم جزاينکه گريه گلويم را مي گيرد و ياد مي کنم آن لحظات را که آنها ازخيمه اي به خيمه ديگر مي گريختند ومنادي سپاه کوفه فرياد مي زد که: خيمه هاي اين ستمگران رابسوزانيد!

--------------------------------------------------------------------
برگرفته وتلفيقی از کتابهای

1- لهوف ابن طاووس.

2- قصّه کربلا نوشته حجة الاسلام والمسلمين نظری منفرد.

3- سوگنامه آل محمد(ص) نوشته حجة الاسلام والمسلمين محمدی اشتهاردی.