آغاز قيام امام حسين (عليه السلام)....

نامه شيعيان كوفه بعد ازشهادت امام حسن (عليه السلام )

تغيير شکل حکومت وعکس العمل امام

عزيمت امام ( عليه السلام ) ازمدينه به مكه

اعزام مسلم بن عقيل به كوفه

سرگذشت مسلم بن عقيل در کوفه

خطبه امام ( عليه السلام ) درمكه

چرا امام ( عليه السلام ) ، عراق را وشهر كوفه را برگزيد؟

از مكه تا كربلا

نامه امام حسين ( عليه السلام ) به اهل كوفه

نامه عبيدالله به امام حسين ( عليه السلام )

 

 

نامه شيعيان كوفه بعد ازشهادت امام حسن(عليه السلام )
بعد ازشهادت امام حسن مجتبي ( عليه السلام ) شيعيان كوفه نامه اي به امام حسين ( عليه السلام ) نوشتند مبني برتسليت شهادت امام حسن مجتبي ( عليه السلام ) واينكه خداي متعال تورا بزرگترين خليفه وجانشين گذشتگان قرارداد و ما درمصيبت شما مصيبت زده و درحزن شما اندوهناكيم ، شادی ما در شادي شماست وما درانتظار شمائيم.
امام حسين ( عليه السلام ) درپاسخ نامه اهل كوفه نوشتند :
من اميدوارم كه رأي برادرم درصلح ورأي من درجهاد با بيدادگران هردو در راه رشد و تعالي و رستگاري باشد ، برشما باد كه اين امر را ازدشمنان وبيگانگان پنهان كنيد و تا معاويه زنده است از جاي خود حركت نكنيد ، اگر او مرد و من زنده بودم نظر خود را به شما خواهم گفت انشاءالله .

هنگاميكه رفت و آمد بزرگان عراق واشراف حجاز نزد امام حسين ( عليه السلام ) زياد شد ، عمروبن عثمان بن عفان نزد مروان بن حكم كه درآن زمان حاكم مدينه بود ، آمد و گفت :
رفت و آمد مردم به نزد حسين بسيار شده وبخدا سوگند كه روزهاي سختي را ازاو وياران او درپيش خواهي داشت.
مروان دراين باره براي معاويه نامه اي فرستاد ومعاويه درپاسخ او نوشت :
مادامي كه حسين را با ما كاري نيست و دشمني خود را با ما آشكار نكرده است ، اورا آزاد بگذاريد ولي دورا دور مراقب او باشيد .

 

تغيير شکل حکومت وعکس العمل امام
شش سال بعد( سال 56هجري ) به دستور معاويه مردم بايزيد بعنوان وليعهداو بيعت كردندواين فكركه بايد خلافت يابه تعبير ديگرحكومت وسلطنت موروثي شود درزمان معاويه شكل گرفت وخلفاي گذشته هيچ يك به چنين كاري تن نداده بودند.

سپس او نامه اي به امام ( عليه السلام ) نوشت كه درقسمتي ازآن آمده بود :
...درباره فعاليتهاي شما خبرهايي به من رسيده كه اگر راست باشد بايد بگويم كه هرگز چنين انتظاري ازشما نداشتم واگر نادرست باشد بجاست ، چرا كه شمارا از اينگونه امور دورمي بينم . به عهدي كه با خدا بسته اي وفا كن و مرابرآن مداركه مقابله به مثل كنم . اگر مرا و حكومت مرا تأييد نكني من هم به تكذيب توخواهم كوشيد و اگر ازسرنيرنگ با من رفتار كني همان رفتار را با تو خواهم داشت ازخدا بترس تا امت اسلام را گرفتار اختلاف و اسير فتنه نسازي .

درقسمتي ازجواب امام ( عليه السلام ) به معاويه آمده است :
درنامه ات نوشته بودي كه اگر مرا انكاركني تو را انكارخواهم كرد واگر با من مكركني با تومكرخواهم كرد ، من اميدوارم كه حيله توآسيبي به من نرساند و زيان فريب تو بيشتر ازهمه نصيب تو گردد زيرا تو برمركب جهل خويش سوارشده اي و برشكستن پيمان خويش پا فشاري ميكني بجان خودم سوگند كه توبه پيمانهايي كه بسته بودي وفا نكردي وباكشتن افراد خدا ترس و نيكوكار ، تمامي آن پيمانها را بي اثر ساختي .
...هان اي معاويه خود را به قصاص بشارت ده و به روز حساب يقين داشته باش وآگاه باش كه دركتاب خداي تعالي اعمال كوچك وبزرگ بندگانش آمده است وخدا هرگز فراموش نخواهد كرد كه دوستانش را اسيركردي وبا بهانه هاي واهی به نقاط دور افتاده تبعيد كردي و براي فرزندت يزيد به ناحق ازمردم بيعت گرفتي درحاليكه اوجوان خامي است كه آشكارا شراب مي نوشد وبازي باسگ را دوست دارد من تو را مي بينم درحاليكه با اين رفتارهاي ناشايست دين و دنياي خود را به نابودي كشيدي ... .

پس از آن كه معاويه درنيمه رجب سال 60 هجري ازدنيا رفت فرزندش يزيد ( لع ) بجاي او بر مسند خلافت نشست.
اوطي نامه اي به وليدبن عتبه حاكم مدينه دستورداد كه :
حسين بن علي وعبدالله بن زبير را احضار كن و ازآنها براي خلافت من بيعت بگير واگر ازبيعت خود داري كردند سرآنها را ازبدن جدا كن و به دمشق براي من بفرست . و از مردم نيز بيعت بگيرو اگر كسي نپذيرفت حكمي را كه بيان كردم درباره آنها اجرا كن ، والسلام .

وليد پس از خواندن نامه يزيد به خود مي گفت : اي كاش كه از مادرنزاده بودم زيرا كه مرا به امربزرگي وادار كرده است و من هرگز آنرا انجام نخواهم داد .

چون وليد بن عتبه ، حاكم مدينه ، نامه يزيد را براي امام قرائت كرد ، امام ( عليه السلام ) فرمود : من هرگز با يزيد بيعت نخواهم كرد .

مروان كه ازاين طرز برخورد امام ناراضي بود گفت : با اميرالمومنين بيعت كن امام حسين ( عليه السلام ) فرمود: واي برتوكه سخن به گزاف بگفتي ، چه كسي يزيد را برمؤمنين اميركرده است ؟
مروان كه ازخشم ، عنان اختيار را ازدست داده بود برخاست و درحاليكه قبضه شمشيررا درمشت مي فشرد به وليد گفت : فرمان ده تا مأموران حكومتي سرازبدن اوجدا كنند پيش ازآنكه ازخانه بيرون رود ومن خون او را به گردن مي گيرم.
دراين هنگام نوزده نفر از ياران جان بركف امام كه فرياد او را شنيده بودند با شمشيرهاي برهنه به قصر حكومتي حمله كردند و درحاليكه اطراف امام را گرفته بودند از دارالاماره خارج شدند .


عزيمت امام ( عليه السلام ) ازمدينه به مكه
امام حسين ( عليه السلام ) روز يكشنبه دو روز قبل ازماه مبارك شعبان سال 60 هجري ازمدينه بسوي مكه حركت كرد و شب جمعه درحاليكه سه شب ازماه شعبان گذشته بود ، وارد مكه گرديد .

گروهي ازمورخان نوشته اند : پس ازاينكه مردم كوفه ازمرگ معاويه وعدم بيعت امام با يزيد و هجرت ايشان به مكه آگاه شدند ازاطاعت يزيد سرپيچي كرده و شيعيان وفادار امام گردهم آمدند و پس ازمذاكره و مشورت ، برآن شدند كه براي امام (عليه السلام ) نامه نوشته وازايشان براي آمدن به كوفه دعوت نمايند ، وبه عبدالله بن مسمع وعبدالله بن وآل مأموريت دادند تا بسرعت به طرف مكه حركت كرده ونامه ها را به امام( عليه السلام ) برسانند.
ده روز ازماه مبارك رمضان گذشته بود كه دو پيك اهالي كوفه به مكه وارد شدند و نامه ها را به امام ( عليه السلام ) تسليم نمودند.
هنوز دو روزاز فرستادن نامه ها نگذشته بود كه اهالي كوفه نامه هاي ديگري را براي امام فرستادند وباز پس ازدو روز ديگر نامه هاي ديگري را ارسال داشتند.
نامه هاي ارسالي مردم كوفه به امام ( عليه السلام ) بسيار زياد شده بود و طي آن شخصيتهاي كوفه ازامام خواسته بودند كه به كوفه بيايد ولي امام جواب نمي داد تا اينكه دريك روز600 نامه به دست امام رسيد . اين نامه ها پي درپي براي امام ارسال مي شد و در فاصله كوتاهي تعداد نامه ها بالغ بر دوازده هزار نامه شد.

امام ( عليه السلام ) درپاسخ نامه هاي مردم كوفه ، فقط به نوشتن يك جواب اكتفا فرمود و به آنها نوشت :
ازحسين بن علي به جماعتي ازمسلمين ومؤمنين ، امابعد ، بدرستي كه هاني وسعيد ( آخرين پيكهاي اعزامي مردم كوفه ) نامه هاي شما را نزد من آوردند و آخرين افراد از فرستادگان شما بودند ، من ازآنچه شما ذكركرديد باخبر شدم واينكه نوشته بوديد ( ما امام ورهبري نداريم ، بسوي ما بشتاب ، باشد كه خداي متعال ما را بوسيله تو به حق هدايت نمايد) ، من برادر و پسرعمويم ( مسلم بن عقيل ) را كه مورد اطمينان من است بسوي شما فرستادم ، اگر او براي من بنويسد كه طبقه اهل فضل وخردمند كوفه نوشته هاي شما واظهارات فرستادگان شما را تأييد مي كنند ، بزودي بسوي شما حركت خواهم كرد انشاءالله .


اعزام مسلم بن عقيل به كوفه
امام ( عليه السلام ) بين ركن ومقام دوركعت نماز خواند وازخداي متعال طلب خيرنمود و بعد مسلم بن عقيل را احضار فرمود واو را ازدعوت اهالي كوفه واظهارات آنان آگاه ساخت ، پاسخ نامه اهالي كوفه را به دست اوسپرد تا به قصد كوفه حركت كند.

و به اوفرمود : من تو را بسوي مردم كوفه مي فرستم وخداي متعال بزودي آنچه راكه ميخواهد وبراي تومي پسندد ، انجام خواهد داد ، واميدوارم كه من وتو در مرتبت ومنزلت شهيدان باشيم ، پس با استعانت ازخدا به طرف كوفه حركت كن وچون به كوفه رسيدي نزد موثق ترين اهالي كوفه منزل كن .

بهرحال حضرت مسلم درروزنيمه ماه مبارك رمضان ازمكه حركت كرد و در روز پنجم شوال وارد كوفه گرديد ، و درخانه مختار بن ابي عبيده ثقفي منزل كرد .

چون شيعيان از ورود مسلم بن عقيل به كوفه آگاه شدند ، درخانه مختار به ديدن او رفتند و درآنجا اجتماع كردند ، ومسلم بن عقيل نامه امام حسين ( عليه السلام ) را براي افرادي كه به ديدن اوآمده بودند ، خواند وازآن گروه عظيم كه شديداً تحت تأثير پيام امام ( عليه السلام ) قرارگرفته بودند واشك مي ريختند هجده هزار نفربامسلم بيعت كردند .

چون اين تعداد ازمردم با مسلم بيعت كردند و مسلم بن عقيل به پيروزي اين قيام الهي اطمينان پيداكرد ، طي نامه اي براي امام ( عليه السلام ) نوشت كه هجده هزار نفر ازمردم كوفه با من بيعت كردند وازامام تقاضا نمود به محض وصول نامه به طرف كوفه حركت كند چرا كه مردم طالب اويند ونسبت به خاندان اموي علاقه اي ندارند.

نامه مسلم بن عقيل را كه نامه اهل كوفه نيزضميمه آن بود قيس بن مسهر صيداوي وعابس بن ابي شيب شاكري براي امام (عليه السلام ) بردند.

 

سرگذشت مسلم بن عقيل در کوفه
ازسوي ديگر چون خبر ورود مسلم بن عقيل به كوفه و بيعت چشمگيرمردم با او به يزيد رسيد سخت برآشفت و طي فرماني حكومت كوفه و بصره را به عبيد الله بن زياد كه درآن وقت والي بصره بود واگذار كرد و به او دستور داد كه به كوفه عزيمت كرده ومسلم بن عقيل را پس ازدستگيري كشته يا تبعيد نمايد .

عبيدالله ابن زياد به محض ورود به كوفه وتكيه زدن برمسند حكومت براي زهر چشم گرفتن ازمردم كوفه دستور دستگيري وبازداشت وكشتار جمعي از سرشناسان كوفه را صادر كرد تا روحيه انقلابي مردم را متزلزل كرده وهواي قيام راازسرآنها بيرون كند. كه درنتيجه اين تهديد و ارعابهاي او وضع كوفه دگرگون شده ومردم ازاطراف مسلم پراكنده شدند و او را تنها وغريب رها كردند.
حضرت مسلم شب آخر را درخانه پيرزني بنام طوعه سپري كرد . درنيمه هاي شب پسرطوعه به خانه بازگشت و چون ازحضور مسلم درمنزل خود خبردار شد براي دست يافتن به جايزه اي كه ابن زياد براي دستگيري مسلم تعيين كرده بود ، عبدالرحمن بن محمدبن اشعث را از جايگاه مسلم باخبر ساخت كه پس ازمحاصره منزل طوعه توسط مأموران حكومتي وجنگ وگريز سخت ، توانستند مسلم( عليه السلام ) را اسير نمايند.
سرانجام حضرت مسلم بن عقيل در روز هشتم ماه ذيحجه سال 60 هجري به شهادت رسيد وبه دستورابن زياد سر از بدنش جدا نموده و به دمشق نزد يزيد فرستادند و بدنش را نيزبه دار آويختند.

ازسوي ديگر امام حسين ( عليه السلام ) پس از چهارماه و پنج روز اقامت درمكه مكرمه درروز سه شنبه هشتم ذيحجه (همان روزي كه مسلم بن عقيل دركوفه به شهادت رسيد ) ازمكه بسوي عراق حركت نمودند .

حركت امام حسين ( عليه السلام ) زماني بود كه به ايشان خبررسيد يزيد لشكري را به فرماندهي عمروبن سعد بن عاص به مكه گسيل داشته واو را اميرالحاج قرار داده و به اوتأكيد كرده كه هرجا حسين ( عليه السلام ) را بيابد بي درنگ او را به شهادت برساند .

و ازطرف ديگرامام ( عليه السلام ) مطلع شده بود كه سي نفر از مزدوران يزيد جهت ترور ايشان به مكه اعزام شده اند .

وقتي امام ( عليه السلام ) ازتوطئه شوم يزيد باخبر شد ، براي حفظ حرمت خانه خدا ، پس ازانجام طواف وسعي بين صفا ومروه وتبديل حج به عمره مفرده تصميم به خروج ازمكه مكرمه گرفت .

فرزندان و برادران و برادرزادگان واكثر اهل بيت(عليهم السلام) ، امام ( عليه السلام ) را همراهي مي كردند.

 

خطبه امام ( عليه السلام ) درمكه
امام حسين ( عليه السلام ) هنگام خرج از مكه ، بپاخاسته واين خطبه را ايراد فرمودند :
سپاس مخصوص خداوند است. آنچه اوخواهد همان شود ، هيچكس را توان انجام كاري نيست مگر به كمك او ، درود خدا بر رسولش باد . مرگ براي فرزندان آدم همانند گردن بند ، برگردن دختر بسته است ، و من آرزومند ملاقات نياكان خود هستم همانطوركه يعقوب مشتاق ديدار يوسف بود . و براي من ازقبل ، زميني كه بايد شهادتگاه من باشد و پيكر مرا در خود جاي دهد ، انتخاب شده است ، بايد خود را به آن زمين برسانم . و گويي مي بينم كه درزمين كربلا بند بند مرا گرگان بيابانها در( نواويس ) ازهم جدا مي سازند . وشكمهاي خالي خودرا پرمي كنند .

و براي آدمي گريزازتقديري كه قلم قضاي الهي رقم زده مقدور نيست هرچه رضاي خداوند است رضاي ما خاندان رسالت درآن است.
بربلاي الهي - اين آزمون بزرگ وخطير - صبرمي كنم واجر صابران با خداوند كريم است . آنان كه با رسول خدا( صلي الله عليه وآله ) خويشاوندي دارند از او جدا نگردند و دربهشت درمحضر او خواهند بود و چشم پيامبر عظيم الشأن اسلام به ديدار آنها روشن مي شود ، واين وعده خداوند است كه دراو خلافي نيست.
هركس مي خواهد جان خويش را در راه ما فدا كند وخود را براي لقاي پروردگار خود آماده مي بيند ، با همسفر شود كه من صحبگاهان حركت خواهم كرد ، انشاءالله .


چرا امام ( عليه السلام ) ، عراق را وشهر كوفه را برگزيد؟
براي انتخاب امام ( عليه السلام ) علتهاي بسياري وجود دارد كه به بعضي ازآنها اشاره مي گردد :
1- سرزمين عراق درآن زمان بعنوان قلب دولت اسلامي ومركز ثقل اموال ورجال شناخته مي شد كه نقش زيادي درفتوحات اسلامي داشته است .
2- كوفه ، مهد تشيع و يكي از پايگاههاي علويّين بود ، و درعراق بويژه كوفه بسياري ازشيعيان مخلص زندگي مي كردند و به همين جهت امام اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) درباره كوفه مي فرمود :
كوفه گنج ايمان وجمجمه اسلام و شمشير و نيزه خداست كه درهركجا بخواهد قرار
مي دهد .

3- كوفه درآن زمان بعنوان بزرگترين پايگاه مخالفان حكومت اموي بشمارمي رفت واهالي كوفه باحكام اموي درستيز و مبارزه بودند و انتظار زوال آنان را داشتند.
ازجمله عواملي كه آتش خشم وكين كوفيان را نسبت به بني اميه برافروخته بود انتخاب نادرست مغيره بن شعبه وزياد بن ابيه توسط معاويه بعنوان امراء بود، چراكه اين دو درزمان امارت خود ازهيچ ستمي سنبت به آنان فروگذار نكرده بودند.
4- يكي ديگراز علل هجرت امام ( عليه السلام ) به كوفه ، دعوت مصرانه مردم كوفه ازايشان براي هجرت به آن شهربود ، حتي درزمان معاويه كه دراين رابطه نامه هاي فراواني نيز به امام ( عليه السلام ) نوشته بودند ، درضمن اگر امام حسين (عليه السلام ) به جايي غيراز كوفه مي رفت اين سؤال بوجود مي آمد كه با توجه به آن همه نامه كه براي دعوت از امام ( عليه السلام ) ارسال شده بود چرا امام جاي ديگري را انتخاب فرمود تا منجر به شهادت ايشان شود.

از مكه تا كربلا
هنگامي كه امام حسين ( عليه السلام ) ازمكه خارج شده و به سوي عراق و رهسپارشدند ، عمروبن سعيد بن العاص فرمان داد تا او را تعقيب كرده ودستگير نمايد.
ولي مأموران حكومتي آن حضرت را نيافته و نااميد به مكه برگشتند .

سفيان بن عيينه ازعلي بن يزيد واو از علي بن الحسين ( عليه السلام ) نقل مي كند كه آن حضرت فرمود : پس از خروج ازمكه درهيچ منزلي فرود نياميديم وازآنجا كوچ نكرديم مگراينكه پدرم ماجراي يحيي بن زكريا و كشته شدن او را يادآورمي شد و روزي فرمود : ازپستيهاي دنيا نزد خدا اين است كه سريحيي ين زكريا را به رسم هديه نزد بدكاره اي ازبني اسرائيل بردند.

امام ( عليه السلام ) درطي مسير مكه تا كربلا بيست منزل ( وبه قول بعضي بيشتر ) را پشت سرگذاردند كه ازمهمترين آنها مي توان به منزل ثعلبيه كه وخبرشهادت مسلم درآنجا به حضرت سيدالشهداء رسيد ومنزل ذوحسم نام برد كه . امام در روز يك شنبه بيست هفتم ماه ذيحجه به آنجا وارد شدند وحر دراين مكان با هزارسوار با امام برخورد كرد.

او از سوي عبيدالله بن زياد دستورداشت كه امام را نگه دارد و كاررا برايشان تنگ گيرد و حضرت را در بيابان بي سنگر و بدون آب فرود آورد . پس از آن امام به سمت منزل نينوا به راه افتادند و دراين راه حربه همراه لشكريانش ايشان را همراهي مي كرد . و تا زماني كه امام وارد كربلا شدند حر در طول مسير همراه امام بود .
امام روز دوم محرم الحرام سال 61 هجري وارد كربلا شدند . چون به آن وادي رسيد ، پرسيدند : نام اينجا چيست ؟
درپاسخ عرض كرد : كربلا .
چون حضرت نام كربلا را شنيدند فرمودند :
اَللَّهُمَّ اِنّي اَعُوذُبِكَ مِنَ الكَربِ والبَلاءِ وبدين سان امام دستورداد درهمين سرزمين خيمه بزنيد و اين ورود سرآغاز مصائبي شد كه تا قيامت چشم بايد براي آن خون بگريد . دراين روز حربن يزيد رياحي نامه اي به عبيدالله نوشت و در آن نامه او را از ورود امام حسين ( عليه السلام ) به كربلا آگاه ساخت .
پس ازورد امام حسين ( عليه السلام ) فرزندان و برادران وآهل بيت خود را جمع كرد و بعد نظري برآنها انداخته گريست و گفت : خدايا ما عترت پيامبر تو محمد ( صلي الله عليه وآله ) هستيم ، مارا ازحرم جدمان راندند ، وبني اميه درحق ما جفا روا داشتند . خدايا حق مارا از ستمگران بستان وما را بر بيدادگران پيروز گردان .

ام كلثوم ( عليها السلام ) به امام حسين ( عليه السلام ) گفت : اي برادر احساس عجيبي دراين وادي دارم واندوه هولناكي بردل من سايه افكنده است.
امام حسين ( عليه السلام ) خواهر را تسلي داد .

امام حسين( عليه السلام ) پس ازورود به كربلا به اصحاب خود فرمود :
مردم ، بندگان دنيا هستند و دين را همانند چيزي كه طعم ومزه داشته باشد . مي انگارند و تا مزه آن را برزبان خود احساس مي كنند آن رانگاه مي دارند وهنگاميكه بناي آزمايش باشد تعداد دينداران اندك مي شود .


نامه امام حسين ( عليه السلام ) به اهل كوفه
امام حسين ( عليه السلام ) دوات و كاغذ طلب كرد وخطاب به تعدادي ازبزرگان كوفه كه ميدانست بر راي خود استوارمانده اند ، اين نامه را نوشت ( بسم الله الرحمن الرحيم ازحسين بن علي بسوي سليمان بن صرد ومسيب بن نجبه ورفاعه بن شداد وعبدالله بن وال وگروه مؤمنين ، امابعد ، شما ميدانيد كه رسول خدا ( صلي الله عليه وآله ) درحيات خود فرمود : هركس سلطان ستمگري را ببيند كه حرام خدا را حلال نمايد و پيمان خود را شكسته و با سنت من مخالفت مي كند و درميان بندگان خدا با ظلم وستم رفتارمي نمايد ، وبيدادگر مقدر مي كند ، براي او نيزمقرردارد ، وشما مي دانيد و اين گروه ( بني اميه ) را مي شناسيد كه از شيطان پيروي نموده وازاطاعت خدا سرباززده ، وفساد را ظاهرو حدود الهي را تعطيل وغنائم را منحصر به خود ساخته اند ، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام كرده اند .
نامه هاي شما به من رسيد و فرستادگان شما به نزد من آمدند وگفتند كه شما با من بيعت كرده ايد ومرا هرگز درميدان مبارزه تنها نخواهيد گذارد و مرا به دشمن تسليم نخواهيد كرد ، حال اگر بربيعت و پيمان خود پايداريد كه راه صواب هم همين است ، من با شما يم و خاندان من با خاندان شما و من پيشواي شما خواهم بود ، واگرچنين نكنيد و برعهد خود استوار نباشيد و بيعت مرا ازخود برداشتيد ، بجان خودم قسم كه تعجب نخواهم كرد ، چرا كه رفتارتان را با پدرم و برادرم و پسر عمويم مسلم ، ديده ام هركس فريب شما خورد ناآزموده مردي است ، شمااز بخت خود رو گردان شديد و بهره خود را درهمراه بودن با من از دست داديد ، هر كس پيمان شكند ، زيانش را خواهد ديد و خداوند بزودي مرا ازشما بي نياز گرداند ، والسلام عليكم ورحمت الله وبركاته.
امام حسين ( عليه السلام ) نامه را بست ومهركرد و به قيس بن مسهر صيداوي داد تا عازم كوفه شود ، و چون امام حسين ( عليه السلام ) ازخبر كشته شدن قيس مطلع گرديد گريه درگلوي او پيچيد و اشكش برگونه اش لغزيد و فرمود : خداوند براي ما و شيعيان ما درنزد خود پايگاه والايي قرار ده و مارا با آنان درجوار رحمت خود مستقر ساز كه تو برانجام هركاري قادري.


نامه عبيدالله به امام حسين ( عليه السلام )
به دنبال اطلاع عبيدالله از ورود امام حسين ( عليه السلام ) به كربلا ، نامه اي بدين مضمون به حضرت نوشت : به من خبررسيده است كه دركربلا فرود آمده اي ، واميرالمؤمنين يزيد به من نوشته است كه سربربالين ننهم ونان سيرنخورم تا تورا به خداوند لطيف وخيبر ملحق كنم و يا به حكم من وحكم يزيدبن معاويه بازآي والسلام . چون اين نامه به امام ( عليه السلام ) رسيد وآن راخواند ، آن را پرتاب كرده و فرمود : رستگار نشوند آن گروهي كه خشنودي مخلوق را به خشم خالق خريدند .
فرستاده عبيدالله گفت :
اي اباعبدالله جواب نامه ؟
امام فرمود : اين نامه را جوابي نيست زيرا عبيدالله عذاب الهي لازم وثابت است.
چون قاصد نزد عبيدالله بازگشت وپاسخ امام حسين ( عليه السلام ) بگرفت .
ابن زياد برآشفت وبسوي عمربن سعد نگريست واو را به جنگ حسين فرمان داد
عمربن سعد كه شيفته ولايت ري بود ، ازقتال باحسين ( عليه السلام ) عذرخواست .
عبيدالله گفت : پس آن فرمان ولايت ري را باز پس ده.
به همين جهت عمربن سعد كه انصراف ازحكومت ري براي اوبسيار ناگوار بود به ابن زياد گفت : امروز را به من مهلت ده تا بينديشم . سپس با اهل مشورت اين مسأله را درميان گذاشت ، همه اورا ازجنگ با حسين بن علي ( عليهما السلام ) نهي كردند ، وحمره بن مغيره فرزند خواهرش به او گفت : تو را بخدا از اين انديشه درگذرزيرا مقاتله با حسين ، نافرماني خداست وقطع رحم كردن است .
بخدا سوگند ، كه اگر همه دنيا ازآن تو باشد وآن را ازتو بگيرند بهتراست ازآنكه بسوي خدا بشتابي درحالي كه خون حسين برگردن توباشد . عمر بن سعد گفت : همين كار را انجام خواهم داد انشاءالله .
  اما....

------------------------------------------------

برگرفته ای از کتاب قصّه کربلا نوشته حجة الاسلام والمسلمين نظری منفرد